/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet">

به نام او

میدانی، در زندگی بسیارند لحظه هایی که تعیین کننده اند ... مرزبندی می کنند زندگی را ... کیفیت می بخشند به همه چیز ... در زندگی لحظه ای فرا می رسد که در نهایت روزها، ماه ها و سال ها رنج، بزرگ شده ای ... لحظه ای هست که باید تنها بشوی ... باید هر چه سریع تر و ناگهان تمام ادم های دور و اطراف، درون و بیرون زندگی ات را پس بزنی و تنها بشوی ... اماده شوی، برای سفر ... دور شدن و دوباره زیستن ... باید بروی در دل طبیعت ... کنار ساحل، در ابی دریا و یا دقیقا وسط یک جنگل بی انتها ... با یک عالم درخت و ریشه ... برای خودت چای دم کنی، از رنگش، عطرش، وجود نابش، لذت ببری، مست شوی ... جرعه جرعه بنوشی اش و زل بزنی به سبز تیره روشن درخت ها، تکه سنگ ها، خزه ها، خاک، آسمان و ... شروع کنی شمردن را ... تک تک نداشتن ها ... خلا ها ... نفهمیدن ها ... قضاوت ها ... دل شکستن ها ... و خیانت ها را ... باید با صدای بلند تکرارشان کنی ... طنین صدایت پیچک وار به تن درخت ها بپیچد ... باید سبز شوی ... در نهایت خاکستریِ بودن بمانی، روشن شوی، سیاه شوی و سبز ... باید با صدای بلند به یاد بیاوری و تکرار کنی ... اگر هرگز کسی را در زندگی ام نداشته ام، اگر از ازل تنها بوده ام ... اگر ادمی هستم که همه نبوغ و استعداد هایم را تحسین می کنند و خودشان را بهم می چسبانند و داشتنم را به دیگران پز می دهند و اماده، منتظرند تا غافلگیرم کنند ... اگر همیشه حفره ی خالی قلبم درد می کند ... اگر هرگز هیچ دوست صمیمی نداشته ام و تنها بوده ام در شیرین ترین و تلخ ترین لحظه هایم ... اگر همیشه ادم ها را درک کرده ام و هرگز درک نشده ام ... اگر همیشه ترک شده ام و دستم برایشان برکت دارد و نمک هیچ ... اگر با نهایت قلبم وفادار و عاشق بوده ام و ان ها بی صفت هایی که فقط زمین را از زیر پاهایم می کشند ... اگر طوفانی از ادم ها را کنارم دارم که هر کدام به هدفی مرا انتخاب کرده اند و هرگز همدرد و هیچ نیستند ... اگر همیشه، همیشه و بی زمان تنها بوده ام ... هیچ اشکالی ندارد ... ادم های بزرگ همیشه تنها بوده اند، تنها هستند و تنها خواهند ماند ... اگر همه چیز دارم و فقط ادم ها برایم انطور که باید نیستند، اهمیتی ندارد ... خودم، خودم را بسیار دوست دارد ... خودم مرا کفایت می کند ... باید بلند شوی، دست هایت را باز کنی، دور خودت بگردی، و بدوی ... از ته دل بخندی و فریاد بزنی:"خودم، مرا بسیار دوست می دارد و این جبران تمام نداشتن ها، شکستن ها و خیانت هاست .... و انقدر رنج کشیده ام و نمرده ام که بسیار سخت شده ام و دیگر هیچی وجود ندارد که مهارش غیر ممکن باشد ... خودم، انقدر به من عشق می ورزد که تا واپسین روز، زمستان را عاشقانه قدم خواهم زد و پیوسته قلبم می درخشد ..."


#فرناز_عطایی

#فروغ_سپهری



تاريخ : جمعه ۱٢ خرداد ۱۳٩٦ | ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()

به نام او

حس و حال الانم، دقیقا مثل این چراغ هاست ... این نورهای رنگی ... خیلی شبم ... خیلی تاریکم ... از یه روز که زمستون اومد و دیگه نرفت ... ساعت یازده شبه ... هشت خرداد شاید لعنتی ... اخه الان ندارمت کنارم ... یعنی کجایی؟! شاید دور، تو تختخواب گرم و نرمت و یه دنیای دیگه ... خوابیدی؟! حتما… شایدم مرده باشی ... شاید دیگه فردایی برات نباشه می دونی ... شاید باد شرقی اومده باشه، وزیده باشه و تو رو با خودش برده باشه ... گوش کن ... یه صدای جاده ای میاد که اخ ... منو از خودم می بره ... زمزمه های سرد و زمستون اولافور تو گوشم ... وای، انگار نه انگار که تو تراس ایستادم و به ماهی که سه تا می بینمش زل زدم ... انگار یه غروب سرد و دلپذیر ابان یا اذره و من رو سنگ فرش های خاکستری، با فکر تو، تنها، ته اون دانشگاه خاکستری قدم می زنم ... کی میاد هوم؟! کی میاد دوباره اون روز؟! ... یعنی تو این ماه، تو این شب ها، چقدر دیگه نفس کشیدنت تمدید میشه؟! یعنی ممکنه سال دیگه، ماه رمضون، خاک سرد، تن گرمتو تو بغلش گرفته باشه؟! یا بازم هستی برام؟! می مونی برام؟! یعنی ممکنه یه روز که عاشقانه به چشم های هم زل زدیم، این دم  لعنتی بره و بازدمی نباشه؟! اخ چه دردی می کشم اون وقت...یعنی میشه الان تو رو ببینم؟! یعنی میشه همین حالا که از تو تراس دستمو تو فضای خالی نبودنت دراز کردم سمتت توام همینکارو کرده باشی؟! یعنی میشه داشته باشمت؟! میشه بچینمت ستاره ی من؟! تو اسمون سیاه شب، ستاره ها قایم شدن ... خودشونو بهم نشون نمیدن، اخه فقط تویی که می درخشی...چه صدای جاده ای میاد ... یعنی میشه یه روز دست تو دست هم، تو یکی از این جاده ها بریم؟! یعنی میشه یه روز بیاد که من دیگه سوال نکنم، تو از یه نگاه خیره ی چشمم تا ته قلبم بری و جواب تموم نگفته ها رو بدی؟! یعنی میشه یه روز پای عشقمونو امضا کنیم؟! یعنی میشه یه روز بیاد که اون دست های بهشتی تا همیشه موندگار بشن؟! حامی دست های سردم باشن؟! میشه رفتنی در کار نباشه؟! عزیزم، چه تو دنیا باشی چه نباشی…چه خوب باشی چه بد…من خیلی وقته پای تو و این دوست داشتنو امضا کردم ... یه امضای نیلی، از همونا که دوست داری ... تو انتخاب منی ... جااان عزیزم، بخواب ... خودم برات لالایی می گم ... خودم موهاتو ناز می کنم ... خودم تا یک قدمی رویا کنارت می مونم، سیگار می کشم و سیگار ... مرد دوست داشتنی من، دیکتاتور جان، می خوام بدونی با تمام نابلدی هات در دوست داشتنم، دلم برای ان چشم های قهوه ای روشن ات ضعف می رود ... عاشقانه دوستت دارم ... و نبض این دوست داشتن، تا ابدیت بی نبض من، خواهد تپید ...

#فرناز_عطایی

#فروغ_سپهری



تاريخ : چهارشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٦ | ٢:٤٩ ‎ق.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()

به نام او
گاهی خسته میشی ... خیلی صریح و بی مقدمه خسته میشی ... از اینکه هر روز مسیر همیشگی دانشگاهو بری و برگردی ... خسته میشی از گوش دادن اهنگ های تکراری، حس های تکراری و مسیری که رفت و برگشتش دیگه هیچ حسی رو تو وجودت بر نمی انگیزه ... خسته میشی از زل زدن هر روزه به ماشین زشتش و چشمت که دنبالشه ... خسته میشی از جمع کردن حواست مدام، میون تمام حواس پرتی ها، که کدوم نقطه ی دانشگاه پارکش می کنه ... خسته میشی از خیابون بی انتهای پارکینگ ... خسته میشی از بس ماشینشو تو شب و روزت می بینی ... توی دانشگاه، مسیر دانشگاه، مسیر خونه، کوچه، خیابون ... خسته میشی که دنیا انقدر لعنتی ترین موجود زندگیتو بهت یاداوری می کنه ... خسته میشی از خوندن پلاک تک تک ماشین ها و ریختن دلت ... خسته میشی از تکست دادن های مکرر بی پاسخ که پیام های تبلیغاتی شکستن سکوتشو رو سرت اوار می کنن ... خسته میشی از حجم عظیم دلتنگی ها و دلگرفتگی های بی مورد ... خسته میشی از همیشه در دسترس بودنت یا قایم موشک بازی های مضحکی که حقارتو بیشتر به تو و برزخ معلق ات بر می گردونن ... خسته میشی از قربون صدقه هایی که نمی تونی تو چشماش نگاه کنی و بگی، تو سینه ات هی تلنبار میشن و دق ات میدن ... خسته میشی از زود رنج بودن و دل نازکی هات ... از جاری شدن بی برنامه ی اشک هات ... خسته میشی ... می بری ... خنثی میشی ... وقتی در مقابلش خودت نیستی، هیچ توانی نداری ... ضعیفی ... عاجزی ... درموندی ... خسته میشی از پشت سرش راه رفتن تا کنار ماشینش، خداحافظی تلخ و وانمود کردن به ندیدنش ... خسته میشی از کت و شلوار آبیش ... آخ بعید می دونم ... خسته میشی از آسمون ابری دلت، باریدن های مدام، سوزش چشم ها و سردرد های مزمن ... خسته میشی از اشک های یواشکی گوشه و کنار دانشگاه ... خسته میشی از خفه کردن خودت، معده درد های عصبی، میگرن، پانیک ... خسته میشی از نفسی که تنگی می کنه، نمی خواد بالا بیاد ... خسته میشی، می بری، خنثی میشی از مردن در بیست سالگی! ... درجا زدن و یدک کشیدن رقم های بی رحم ... خسته میشی از تو خودت ریختن ها و گندیدگی درد هات و دم نزدن ... خسته میشی از هزاربار مردن وقت دیدنش، غرور لعنتی و کشتن دلت ... خسته میشی از داغ سنگین حسرت ... خسته می شی ... خسته از تیر کشیدن شقیقه هات، رعدهای سنگین و غرش های دلت ... خسته میشی از سر شدن ها، لمس شدن ها، رنگ پریدگی ها، رج به رج بافتن رنج ها تو بطن تنت ... خسته میشی ... خسته میشی از لکنت دست هات، سست شدن و بی اراده لو دادنت وقت دیدنش ... از دور اومدنش ... خسته میشی ... خسته میشی از دید زدنش از پشت نمای شیشه ای طبقه دوم دانشکده ... خسته میشی از بغض شدن و له شدن غرور، تو سرویس دانشگاه، جلوی اون همه ادم ... خسته میشی از گونه های خیس و شوری اشک های تلخ گرم رو لب هات ... خسته میشی حتی وقتی مسیرش با تو یکی نیست، هر ماشینی می بینی همون شکل، همون رنگ، قلبت تند می زنه، ذوق می کنی و احمق میشی پلاکشو می خونی ... خسته میشی از مقاومت ناپذیر بودنش ... از نبودنش ... بودنش ... خسته میشی لعنتی، می شکنی از دیدنش ... دیدن تموم احساسات و دیوونگی هات، بی قراری هات و سکوت کردنش ... خسته میشی از بی توجهی ها، بی تفاوتی هاش و قطره قطره اب شدنت ... خسته میشی از روزهای رفته و امیدهای بر باد ... خسته میشی ... خسته از خواب و بیداری ... کابوس های نامفهوم و گنگ تکراری ... خسته میشی ... خسته از ادم ها ... دوست داشتن ها ... منجلاب های اشتباهی لعنتی  ... خسته میشی ... خسته از شکستن و نرسیدن ... سیاه شدن همه چیز  ... همه چیز ...

#فرناز_عطایی

#فروغ_سپهری



تاريخ : یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ۳:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()

به نام او
شب ها، وقتی بجز من و ستاره ها هیچکس نیست ... وقتی سکوت روحمو تسخیر می کنه ... وقتی هیاهوی روز به خاموشی می رسه ... وقتی شلوغ ترین لحظه هم به سکوت ایمان میاره ... وقتی شبکه های مجازی تموم میشن ... وقتی از اینستا میرم بیرون ... وقتی کتابمو می بندم ... وقتی از ادکلن تلخ و گرمم توی گردن و روی نبضم اسپری می کنم ... وقتی شمع ها رو فوت می کنم ... وقتی خواب میاد که منو در اغوش بگیره ... وقتی رویاها بی قراری می کنن ... وقتی ساعتو روی شش کوک می کنم ... وقتی گوشی رو میذارم روی پاتختی ... وقتی روی تخت می شینم ... وقتی پتو رو صاف می کنم ... وقتی دراز می کشم و به پهلوی راست می چرخم ... وقتی گوشه ی پرده رو از جلوی پنجره کنار می زنم ... وقتی از شونه ی راستم ماه و تماشا می کنم ... وقتی با ستاره ها حرف می زنم ... وقتی ستاره های مقوایی عزیز صداشون می کنم ... وقتی زیر لب براشون فروغ می خونم ... وقتی پلک هامو روی هم میذارم ... وقتی جز سکوت هیچ صدایی نیست ... وقتی با خودم و دلم تنها میشم ... وقتی اخرین پرده هم کنار میره ... وقتی به نقطه ای می رسم که جای هیچکس نیست ... وقتی با قلب و روحم بیش از هر لحظه ی دیگه هماهنگ می شم ... وقتی با هیچ یکی می شم و  به جاذبه و سکون نیلی پیوند می خورم ... عزیزم، به تو فکر می کنم ... به تو، فکر می کنم ... به تو که دوستت دارم در جهانی دیگر ... به تو فکر می کنم ... ادامه دارد ... *بخشی از یک کار بلند  ...

#فرناز_عطایی
#فروغ_سپهری



تاريخ : شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ٥:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()

- میدونی دلتنگی بخشی از رفتنه؟! ...
- اوهوم
- منم می دونم ...
- خوبه ... یک هیچ ازش جلویی ...
- مطمعن نیستم ...
- چرا؟! ...
- چون می دونم و نمی تونم برم ...
- می دونی ... شاید یجوری دوسش داری که تا حالا هیچکس دوسش نداشته! ...
- شاید ... دلیل محکمیه ولی نه ... بلاتکلیفم ... مگه عشقم تموم میشه؟! ...
- معلومه که نه ...
- پس ... یعنی هنوز دوسش دارم؟! ...
- شاید ... نمی دونم تعریفت از دوست داشتن چیه ولی،
دلم میگه نیمه ی تاریک روحت پر از تار های خاکستریه ...
 یگه جایی واسه خودت نیست ... و این یه قانون بی نقصه ...
- یعنی چی؟! ... (چرا تا حالا به این نرسیده بودم ...) یعنی ...
- یعنی هنوزم بهش شک داری؟!
-نه ... یعنی شاید ... ببین یعنی از اول می خواسته اسیرم کنه؟!
- خب ... ادما، از بازی لذت می برن ...
- می دونم ...
- می دونی ولی نمی فهمی ...
- می فهمم ...
- پس چرا وا دادی؟!
- لحن چشماش ...
- لحن چشماش ... پس می خوای ادامه بدی؟!
- به؟!
- موندن ... شایدم رفتن؟! هوم؟!
- نمی دونم ...
- خیلی ماهر بوده ...
- که چی؟!
- بلاتکلیفیت رو میگم ...
- خب؟!
- یجوری با ظرافت بازی کرده که از اول تا اخرش واست باخته ...
 - مطمعنی؟! ...
- نمی دونم! ...

 *بخشی از یک کار بلند

#فرناز_عطایی
#فروغ_سپهری



تاريخ : چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ۱:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()
مطالب قدیمی تر
  • خوشنویسان | الگوریتم