/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet">

به نام او
گاهی خسته میشی ... خیلی صریح و بی مقدمه خسته میشی ... از اینکه هر روز مسیر همیشگی دانشگاهو بری و برگردی ... خسته میشی از گوش دادن اهنگ های تکراری، حس های تکراری و مسیری که رفت و برگشتش دیگه هیچ حسی رو تو وجودت بر نمی انگیزه ... خسته میشی از زل زدن هر روزه به ماشین زشتش و چشمت که دنبالشه ... خسته میشی از جمع کردن حواست مدام، میون تمام حواس پرتی ها، که کدوم نقطه ی دانشگاه پارکش می کنه ... خسته میشی از خیابون بی انتهای پارکینگ ... خسته میشی از بس ماشینشو تو شب و روزت می بینی ... توی دانشگاه، مسیر دانشگاه، مسیر خونه، کوچه، خیابون ... خسته میشی که دنیا انقدر لعنتی ترین موجود زندگیتو بهت یاداوری می کنه ... خسته میشی از خوندن پلاک تک تک ماشین ها و ریختن دلت ... خسته میشی از تکست دادن های مکرر بی پاسخ که پیام های تبلیغاتی شکستن سکوتشو رو سرت اوار می کنن ... خسته میشی از حجم عظیم دلتنگی ها و دلگرفتگی های بی مورد ... خسته میشی از همیشه در دسترس بودنت یا قایم موشک بازی های مضحکی که حقارتو بیشتر به تو و برزخ معلق ات بر می گردونن ... خسته میشی از قربون صدقه هایی که نمی تونی تو چشماش نگاه کنی و بگی، تو سینه ات هی تلنبار میشن و دق ات میدن ... خسته میشی از زود رنج بودن و دل نازکی هات ... از جاری شدن بی برنامه ی اشک هات ... خسته میشی ... می بری ... خنثی میشی ... وقتی در مقابلش خودت نیستی، هیچ توانی نداری ... ضعیفی ... عاجزی ... درموندی ... خسته میشی از پشت سرش راه رفتن تا کنار ماشینش، خداحافظی تلخ و وانمود کردن به ندیدنش ... خسته میشی از کت و شلوار آبیش ... آخ بعید می دونم ... خسته میشی از آسمون ابری دلت، باریدن های مدام، سوزش چشم ها و سردرد های مزمن ... خسته میشی از اشک های یواشکی گوشه و کنار دانشگاه ... خسته میشی از خفه کردن خودت، معده درد های عصبی، میگرن، پانیک ... خسته میشی از نفسی که تنگی می کنه، نمی خواد بالا بیاد ... خسته میشی، می بری، خنثی میشی از مردن در بیست سالگی! ... درجا زدن و یدک کشیدن رقم های بی رحم ... خسته میشی از تو خودت ریختن ها و گندیدگی درد هات و دم نزدن ... خسته میشی از هزاربار مردن وقت دیدنش، غرور لعنتی و کشتن دلت ... خسته میشی از داغ سنگین حسرت ... خسته می شی ... خسته از تیر کشیدن شقیقه هات، رعدهای سنگین و غرش های دلت ... خسته میشی از سر شدن ها، لمس شدن ها، رنگ پریدگی ها، رج به رج بافتن رنج ها تو بطن تنت ... خسته میشی ... خسته میشی از لکنت دست هات، سست شدن و بی اراده لو دادنت وقت دیدنش ... از دور اومدنش ... خسته میشی ... خسته میشی از دید زدنش از پشت نمای شیشه ای طبقه دوم دانشکده ... خسته میشی از بغض شدن و له شدن غرور، تو سرویس دانشگاه، جلوی اون همه ادم ... خسته میشی از گونه های خیس و شوری اشک های تلخ گرم رو لب هات ... خسته میشی حتی وقتی مسیرش با تو یکی نیست، هر ماشینی می بینی همون شکل، همون رنگ، قلبت تند می زنه، ذوق می کنی و احمق میشی پلاکشو می خونی ... خسته میشی از مقاومت ناپذیر بودنش ... از نبودنش ... بودنش ... خسته میشی لعنتی، می شکنی از دیدنش ... دیدن تموم احساسات و دیوونگی هات، بی قراری هات و سکوت کردنش ... خسته میشی از بی توجهی ها، بی تفاوتی هاش و قطره قطره اب شدنت ... خسته میشی از روزهای رفته و امیدهای بر باد ... خسته میشی ... خسته از خواب و بیداری ... کابوس های نامفهوم و گنگ تکراری ... خسته میشی ... خسته از ادم ها ... دوست داشتن ها ... منجلاب های اشتباهی لعنتی  ... خسته میشی ... خسته از شکستن و نرسیدن ... سیاه شدن همه چیز  ... همه چیز ...

#فرناز_عطایی

#فروغ_سپهری



تاريخ : یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ۳:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()

به نام او
شب ها، وقتی بجز من و ستاره ها هیچکس نیست ... وقتی سکوت روحمو تسخیر می کنه ... وقتی هیاهوی روز به خاموشی می رسه ... وقتی شلوغ ترین لحظه هم به سکوت ایمان میاره ... وقتی شبکه های مجازی تموم میشن ... وقتی از اینستا میرم بیرون ... وقتی کتابمو می بندم ... وقتی از ادکلن تلخ و گرمم توی گردن و روی نبضم اسپری می کنم ... وقتی شمع ها رو فوت می کنم ... وقتی خواب میاد که منو در اغوش بگیره ... وقتی رویاها بی قراری می کنن ... وقتی ساعتو روی شش کوک می کنم ... وقتی گوشی رو میذارم روی پاتختی ... وقتی روی تخت می شینم ... وقتی پتو رو صاف می کنم ... وقتی دراز می کشم و به پهلوی راست می چرخم ... وقتی گوشه ی پرده رو از جلوی پنجره کنار می زنم ... وقتی از شونه ی راستم ماه و تماشا می کنم ... وقتی با ستاره ها حرف می زنم ... وقتی ستاره های مقوایی عزیز صداشون می کنم ... وقتی زیر لب براشون فروغ می خونم ... وقتی پلک هامو روی هم میذارم ... وقتی جز سکوت هیچ صدایی نیست ... وقتی با خودم و دلم تنها میشم ... وقتی اخرین پرده هم کنار میره ... وقتی به نقطه ای می رسم که جای هیچکس نیست ... وقتی با قلب و روحم بیش از هر لحظه ی دیگه هماهنگ می شم ... وقتی با هیچ یکی می شم و  به جاذبه و سکون نیلی پیوند می خورم ... عزیزم، به تو فکر می کنم ... به تو، فکر می کنم ... به تو که دوستت دارم در جهانی دیگر ... به تو فکر می کنم ... ادامه دارد ... *بخشی از یک کار بلند  ...

#فرناز_عطایی
#فروغ_سپهری



تاريخ : شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ٥:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()

- میدونی دلتنگی بخشی از رفتنه؟! ...
- اوهوم
- منم می دونم ...
- خوبه ... یک هیچ ازش جلویی ...
- مطمعن نیستم ...
- چرا؟! ...
- چون می دونم و نمی تونم برم ...
- می دونی ... شاید یجوری دوسش داری که تا حالا هیچکس دوسش نداشته! ...
- شاید ... دلیل محکمیه ولی نه ... بلاتکلیفم ... مگه عشقم تموم میشه؟! ...
- معلومه که نه ...
- پس ... یعنی هنوز دوسش دارم؟! ...
- شاید ... نمی دونم تعریفت از دوست داشتن چیه ولی،
دلم میگه نیمه ی تاریک روحت پر از تار های خاکستریه ...
 یگه جایی واسه خودت نیست ... و این یه قانون بی نقصه ...
- یعنی چی؟! ... (چرا تا حالا به این نرسیده بودم ...) یعنی ...
- یعنی هنوزم بهش شک داری؟!
-نه ... یعنی شاید ... ببین یعنی از اول می خواسته اسیرم کنه؟!
- خب ... ادما، از بازی لذت می برن ...
- می دونم ...
- می دونی ولی نمی فهمی ...
- می فهمم ...
- پس چرا وا دادی؟!
- لحن چشماش ...
- لحن چشماش ... پس می خوای ادامه بدی؟!
- به؟!
- موندن ... شایدم رفتن؟! هوم؟!
- نمی دونم ...
- خیلی ماهر بوده ...
- که چی؟!
- بلاتکلیفیت رو میگم ...
- خب؟!
- یجوری با ظرافت بازی کرده که از اول تا اخرش واست باخته ...
 - مطمعنی؟! ...
- نمی دونم! ...

 *بخشی از یک کار بلند

#فرناز_عطایی
#فروغ_سپهری



تاريخ : چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ۱:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()

به نام او

دوباره بهار شد ... کنج دنج ایوان روی صندلی نارنجی نشسته ام، سرم را به کاشی های گلبهی تکیه داده ام و از پنجره سبزینه ی گیاه را تماشا می کنم، در تن برگ های لطیف اشنا ... سبزینه ای که در بن هر برگ دمیده است ... و چه سبز سحر انگیزی که دچارمش ... از جریان خنک باد روی صورت و دست هایم لذت می برم ... چه بعد از ظهره ساده ی دل انگیزی ... چقدر دلم برای سهراب تنگ است ... چقدر ارواح خسته مان در ان بیشه ی دور به هم نزدیک است ... چه لطافتی، چه شوری ... چه همبستگی جاودانه ای ... چه دوست داشتنی ... در هم تنیده تر هر بار ... آه، من بسیار خوشبختم ... خوشبختم از دل خوشی های رنگی و در خوشبختی نیلی ام، یاد ان روزها افتاده ام ... همان تقارن یکصدا ... جیک جیک گنجشک ها چه دلپذیر به عمق جانم می نشیند و آبی یکدست آسمان ... اکنون بهاری دیگر در این زمان سرشار، می زید و این قلب در به در ارام گرفته است ... چون دریای مواجی که جوش و خروش سهمگین اش در گذر زمان در جان ارامشی ژرف ته نشسته باشد ... عزیز رفته ام، تویی که مانده ای و استمرار هنوز را وسعت می بخشی، من، همانی که پیوسته با تو بوده ام و اکنون نیستم، پشت پلک سبز درختان نشسته ام و گذر زمان را دوره می کنم ... جان متلاطم ام حال دیگر به ساحل نشسته و خبری از ان بی قراری ها، اشفتگی ها و رنج های پیوسته ی تاریک نیست ... یادم می اید ... با تمپوی ارام و افت و خیزهای نوستالژیک عشق یادم می اید خاطرات پینه بسته را ... گوشه ی ایوان خانه نشستن و از تو نوشتن ها را، یادم می اید ... من، بیاد می اورم ... بیاد می اورم، بهاری که گذشت را، و قاصدک های سرگردانی که به جان نوشته هایم می نشستند و تو را تکثیر می کردند درحال و هوای پر تپش و انقلاب ان روزهایم ... اکنون که تو را ترک گفته ام، به سبک تو هنوز را استمرار می بخشم و می زیم این زیستن پریده رنگ را ... من هنوز دیوانه ی چهارخانه ی پیراهن های توام ... خطوط تن ات عزیزم، با ان گس مبهم مامن روح مشوش من است ... من هنوز تو را دوست می دارم در نهایت هیچی که دیگر تو را دوست ندارد ... عزیزم، زمان گرچه بعد دیگری را به تماشا گذاشته، اسمانش هر کجا باشد همان رنگ است ... به رنگ قلب تو ... رنگ چشم های وحشیِ تیره ی مات تو ... نوای آکاردئون در زیر و بم ذهنم طنین می اندازد و پیانوی جَز مسحورم می کند ... دوباره تکرار شدی ... دوباره رنگ گرفت ان چهره ی مغروق در دوده های فراموشی و جان گرفته ای در باورم ... تانگوی دو نفره مان بر گرامافون خاطرات نواخته می شود و می نوازدمان ... می چرخی و هر لحظه به این هیچ نزدیک تر می شوی ... دست هامان با فراز و فرود های نفس گیر در هم می پیچد ... و دور و نزدیک شدن های ریتمیک موزون ... من همواره هارمونی تن ات را مجنون وار می پرستم و به تک تک، هجای منفرد وجودت دچارم ... من روح تو را هیچ، تن ات را نیز پوشیده ام و چمدان تو دیگر، چمدان من نیز هست ... عاقبت یک روز پیراهن تنهایی مان به رهایش سبز این چمدان تن می دهد و خواهیم رفت ... می رویم، بسان غربت بی همتای سهراب و دور می شویم ... و دگر بار انجا که یکدیگر را گم کردیم، به هم باز پس داده می شویم ... و انزوای ارواح جا مانده مان به کشف سرزمین هامان فاتح می شوند ... و پیدا خواهیم کرد ان زمان بی زمان را، و مکان بی مکان را، و هیچ ... جزیی از هیچ بوده ایم، جزیی از هیچ می شویم ... و شروعی دیگر در جهانی دیگر ...


#فرناز_عطایی

#فروغ_سپهری



تاريخ : جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ٩:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()

به نام او
چه کسی باورش می شود؟! … این غروب در اسمان زنی را دیدم خسته، که دستان ظریفش کوله باری پر از خاطره را دنبالش می کشید و در بیکران ابی، رفتن را می زیست ... موهایش چون رشته های خاکستری به هم بافته و تکثیر می شد ... و می رفت ... و افق های نامریی را در می نوردید ... و اگرچه چراغ های نارنجی که درخشیدند، نیست شد اما، همچنان در افق پیداست ... رد رفتن اش، از این کوچه، از این اسمان پاک نمی شود ... نمی شود ...


#فرناز_عطایی
#فروغ_سپهری
#دچار_باید_بود
#دوستت_دارم_در_جهانی_دیگر
#من_یک_حجم_غمناک_عاشقم!
#گاهی_به_آسمان_نگاه_کن
#قلم_توتم_من_است
#من_به_نوشتن_دچارم



تاريخ : چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩٦ | ۸:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()
مطالب قدیمی تر
  • خوشنویسان | الگوریتم