/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet">

- میدونی دلتنگی بخشی از رفتنه؟! ...
- اوهوم
- منم می دونم ...
- خوبه ... یک هیچ ازش جلویی ...
- مطمعن نیستم ...
- چرا؟! ...
- چون می دونم و نمی تونم برم ...
- می دونی ... شاید یجوری دوسش داری که تا حالا هیچکس دوسش نداشته! ...
- شاید ... دلیل محکمیه ولی نه ... بلاتکلیفم ... مگه عشقم تموم میشه؟! ...
- معلومه که نه ...
- پس ... یعنی هنوز دوسش دارم؟! ...
- شاید ... نمی دونم تعریفت از دوست داشتن چیه ولی،
دلم میگه نیمه ی تاریک روحت پر از تار های خاکستریه ...
 یگه جایی واسه خودت نیست ... و این یه قانون بی نقصه ...
- یعنی چی؟! ... (چرا تا حالا به این نرسیده بودم ...) یعنی ...
- یعنی هنوزم بهش شک داری؟!
-نه ... یعنی شاید ... ببین یعنی از اول می خواسته اسیرم کنه؟!
- خب ... ادما، از بازی لذت می برن ...
- می دونم ...
- می دونی ولی نمی فهمی ...
- می فهمم ...
- پس چرا وا دادی؟!
- لحن چشماش ...
- لحن چشماش ... پس می خوای ادامه بدی؟!
- به؟!
- موندن ... شایدم رفتن؟! هوم؟!
- نمی دونم ...
- خیلی ماهر بوده ...
- که چی؟!
- بلاتکلیفیت رو میگم ...
- خب؟!
- یجوری با ظرافت بازی کرده که از اول تا اخرش واست باخته ...
 - مطمعنی؟! ...
- نمی دونم! ...

 *بخشی از یک کار بلند

#فرناز_عطایی
#فروغ_سپهری



تاريخ : چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ۱:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()

به نام او

دوباره بهار شد ... کنج دنج ایوان روی صندلی نارنجی نشسته ام، سرم را به کاشی های گلبهی تکیه داده ام و از پنجره سبزینه ی گیاه را تماشا می کنم، در تن برگ های لطیف اشنا ... سبزینه ای که در بن هر برگ دمیده است ... و چه سبز سحر انگیزی که دچارمش ... از جریان خنک باد روی صورت و دست هایم لذت می برم ... چه بعد از ظهره ساده ی دل انگیزی ... چقدر دلم برای سهراب تنگ است ... چقدر ارواح خسته مان در ان بیشه ی دور به هم نزدیک است ... چه لطافتی، چه شوری ... چه همبستگی جاودانه ای ... چه دوست داشتنی ... در هم تنیده تر هر بار ... آه، من بسیار خوشبختم ... خوشبختم از دل خوشی های رنگی و در خوشبختی نیلی ام، یاد ان روزها افتاده ام ... همان تقارن یکصدا ... جیک جیک گنجشک ها چه دلپذیر به عمق جانم می نشیند و آبی یکدست آسمان ... اکنون بهاری دیگر در این زمان سرشار، می زید و این قلب در به در ارام گرفته است ... چون دریای مواجی که جوش و خروش سهمگین اش در گذر زمان در جان ارامشی ژرف ته نشسته باشد ... عزیز رفته ام، تویی که مانده ای و استمرار هنوز را وسعت می بخشی، من، همانی که پیوسته با تو بوده ام و اکنون نیستم، پشت پلک سبز درختان نشسته ام و گذر زمان را دوره می کنم ... جان متلاطم ام حال دیگر به ساحل نشسته و خبری از ان بی قراری ها، اشفتگی ها و رنج های پیوسته ی تاریک نیست ... یادم می اید ... با تمپوی ارام و افت و خیزهای نوستالژیک عشق یادم می اید خاطرات پینه بسته را ... گوشه ی ایوان خانه نشستن و از تو نوشتن ها را، یادم می اید ... من، بیاد می اورم ... بیاد می اورم، بهاری که گذشت را، و قاصدک های سرگردانی که به جان نوشته هایم می نشستند و تو را تکثیر می کردند درحال و هوای پر تپش و انقلاب ان روزهایم ... اکنون که تو را ترک گفته ام، به سبک تو هنوز را استمرار می بخشم و می زیم این زیستن پریده رنگ را ... من هنوز دیوانه ی چهارخانه ی پیراهن های توام ... خطوط تن ات عزیزم، با ان گس مبهم مامن روح مشوش من است ... من هنوز تو را دوست می دارم در نهایت هیچی که دیگر تو را دوست ندارد ... عزیزم، زمان گرچه بعد دیگری را به تماشا گذاشته، اسمانش هر کجا باشد همان رنگ است ... به رنگ قلب تو ... رنگ چشم های وحشیِ تیره ی مات تو ... نوای آکاردئون در زیر و بم ذهنم طنین می اندازد و پیانوی جَز مسحورم می کند ... دوباره تکرار شدی ... دوباره رنگ گرفت ان چهره ی مغروق در دوده های فراموشی و جان گرفته ای در باورم ... تانگوی دو نفره مان بر گرامافون خاطرات نواخته می شود و می نوازدمان ... می چرخی و هر لحظه به این هیچ نزدیک تر می شوی ... دست هامان با فراز و فرود های نفس گیر در هم می پیچد ... و دور و نزدیک شدن های ریتمیک موزون ... من همواره هارمونی تن ات را مجنون وار می پرستم و به تک تک، هجای منفرد وجودت دچارم ... من روح تو را هیچ، تن ات را نیز پوشیده ام و چمدان تو دیگر، چمدان من نیز هست ... عاقبت یک روز پیراهن تنهایی مان به رهایش سبز این چمدان تن می دهد و خواهیم رفت ... می رویم، بسان غربت بی همتای سهراب و دور می شویم ... و دگر بار انجا که یکدیگر را گم کردیم، به هم باز پس داده می شویم ... و انزوای ارواح جا مانده مان به کشف سرزمین هامان فاتح می شوند ... و پیدا خواهیم کرد ان زمان بی زمان را، و مکان بی مکان را، و هیچ ... جزیی از هیچ بوده ایم، جزیی از هیچ می شویم ... و شروعی دیگر در جهانی دیگر ...


#فرناز_عطایی

#فروغ_سپهری



تاريخ : جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٦ | ٩:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()

به نام او
چه کسی باورش می شود؟! … این غروب در اسمان زنی را دیدم خسته، که دستان ظریفش کوله باری پر از خاطره را دنبالش می کشید و در بیکران ابی، رفتن را می زیست ... موهایش چون رشته های خاکستری به هم بافته و تکثیر می شد ... و می رفت ... و افق های نامریی را در می نوردید ... و اگرچه چراغ های نارنجی که درخشیدند، نیست شد اما، همچنان در افق پیداست ... رد رفتن اش، از این کوچه، از این اسمان پاک نمی شود ... نمی شود ...


#فرناز_عطایی
#فروغ_سپهری
#دچار_باید_بود
#دوستت_دارم_در_جهانی_دیگر
#من_یک_حجم_غمناک_عاشقم!
#گاهی_به_آسمان_نگاه_کن
#قلم_توتم_من_است
#من_به_نوشتن_دچارم



تاريخ : چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩٦ | ۸:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()

به نام او
عصر یک پنجشنبه ی بهاری، توی تراس ایستاده ام ... پشت پنجره ... باد بهاری ... درخت ها ... برگ های سبز روشن ... چمن های رقصان ... سبزینه ی گیاه ... خورشید دارد خودش را برای رفتن اماده می کند ... به قرص گرد صورتش دقیق می شوم و مستقیم در چشم هایش نگاه می کنم ... عمیق می شوم ... می گذارم برق طلایی پرتوهایش چشم هایم را بزند ... پرتوهای طلایی که تا نهایت وجودم نفوذ می کنند ... چشم هایم را ارام روی هم می گذارم و پشت پلک هایم نارنجی می شود ... دستم را از قاب پنجره بیرون می برم ... می توانم شکوفه های صورتی درخت روبرویی را لمس کنم ... نوازش کنم ... خورشید به غروب نزدیک است ... تا اخرین نفس ها، چشم ازش بر نمی دارم ... اخرین پرتوهای درخشان و زرد روی پشت بام ساختمان اجری، ذره ذره محو می شوند ... لکه ی تاریک کوچکی در دل مردمک های بیقرارم ارام گرفته ... به هر طرف که می نگرم لکه ی تاریک، نور را در خاطرم جان می بخشد ... پر رنگ می شود خورشید غروب شده در جانم ... دستم را دراز می کنم برای لمس تازگی شکوفه های صورتی و سفید ... دست هایم آه ... و شباهت عجیبشان به دست های تو ... می دانی، امدنت، ماندن و رفتنت خیلی چیزها به من اموخت ... من از چه بسیار رازها که لبریزم و تو چه می دانی ... فاصله درسی ست، که همیشه می خوانمش ... همواره مرور می شود ... و چه بسیار تجربه ها، که تو از هیچ یک نمی دانی ... خیلی چیزها اموخته ام ... مثلا، اینکه تو از ارزش بیاد ماندن، بسیار دوری ... حتی برای خاطره شدن نیز، بسیار حقیر و کم بها ... و بی خبری ... در جهل مرکب مانده ای ... و می مانی و نیز ... تو برای در خاطر ماندن به خلا ای انکارناشدنی دچاری ... یک بی وزنی که تو را هیچ می کند ... و تو در عدم، در بی خبری جاودانه، نمی دانی که دل ها چقدر می توانند از دنیای هم دور باشند ... نمی دانی ... نمی شناسی اقیانوس بیکران مرا ... عشق خاصیت من است نه تو! ... و اگر تو را با ان همه بی رحمی و جفا که کردی، باز بخاطر نیاورم دیگر من نیستم! نه، این حجم وسیع بی مقدار، این بی مایگی و خلا ابدی، توهین بزرگیست به نهنگ عاشق درون سینه ام ... این ها همه ابعادیست که فقط تو را برازنده است ... همه ی این پوچ ها، افتخارات غرورانگیزت، که تو را بالا می کشند ... و چگونه می شود کسی این چنین تهی رفتن؟! ... به عبث رفتن؟! ... بگذار یکی از مهم ترین درس ها را برایت بگویم ... دلتنگی بخش عظیمی از دوست داشتن و رفتن است ... بخش عظیمی از دل کندن، که تا واپسین لحظه های این بعد مادی، روحت را می کند و می کاود و هی رسوخ می شود، نفوذ می شود و تو درمی مانی اش ... خورشید اکنون در جهانم سرد و خاموش پیش می رود ...  و دستم بین زمین و هوا برای در اغوش گرفتن ان شکوفه خشک شده ... چرا که خاطره ی دست های شفابخش و خیانت کار تو در ذهن دست هایم جاریست ... و عشق یا نفرت، نمی دانم که کدام یک پیروز است ... فقط می دانم، هر کجا هستم، هرکجا باشم، سبزینه ی گیاه می تواند هر رنگی باشد ... هر رنگی به جز سبز ... و شاید خاکستری! ...


#فرناز_عطایی
#فروغ_سپهری
#دچار_باید_بود
#دوستت_دارم_در_جهانی_دیگر
#من_یک_حجم_غمناک_عاشقم!
#گاهی_به_آسمان_نگاه_کن
#قلم_توتم_من_است
#من_به_نوشتن_دچارم



تاريخ : جمعه ۱۱ فروردین ۱۳٩٦ | ۸:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()

به نام او
ساعت پنج عصره ... نشستم تو اتاقم ... تنها و تنها ... به نجوای دلنشین ساحل متروک گوش میدم و بخار داغ دمنوشمو تماشا می کنم ... به هیاهوی نت ها و هوهوی دلتنگ باد گوش میدم که خودشو به در و دیوار خونه می کوبه ... خفقان باد تو لوله بخاری ... واسه خودم لم دادم و به امواج پر خروش دریا خیره شدم ... امواج کف الود سهمگین که رو صفحه ی تاریک لپتاپ مدام خودشونو به ساحل تنها می رسونن ... محو امواج شدم و صدای دریا تو گوشم می پیچه ... اروم اروم دمنوشمو می خورم و با هر جرعه جریان گرم دوست داشتن تو رگ هام جون می گیره ... دوست داشتن تو تمام ذرات وجودم پخش میشه و هر جا که فکر کنی، با یه عطر خاص، با یه خاطره پخش می شم ... دارم هر لحظه تو بطن این رویا تکثیر می شم ... دستامو دور ماگ حلقه کردم و میذارم گرما تا نهایت قلبم نفوذ کنه ... دارم فراز و فرود امواج رو تماشا می کنم و فکر می کنم به تو ... یعنی کجایی عزیزم؟! دوست داشتم باهم این لحظه رو می ساختیم ... دلم می خواست واسه تو با عشق دمنوش درست می کردم ... با عشق تو چشم هامون، با هم حرف می زدیم و کنار هم لم می دادیم رو کاناپه و به امواج دریا و نجوای کلاسیک پیانو گوش می دادیم و سر هامون روی شونه ی هم، بدون هیچ حرفی ... عزیزم ... ساعت هفده و هفده دقیقه اس ... و پاک ترین و خالصانه ترین احساساتم فقط به تو تعلق دارن ... و فقط با دوست داشتن تو به هیجان میان ... دلم برات تنگ شده ... وقتی دلم تنگ میشه نهنگ تو سینم خودشو به در و دیوار می کوبه ... خودشو زخم می زنه ... چشم هاش سرخ میشن و حلقه های درشت اشک دل دریاشو به درد میارن ... بغض میشه و دریا واسش تاریک و سرده ... تو خودش می شکنه و حلقه های درشت اشک ... وقتی دلم برات تنگ میشه دریا و اقیانوس هم کم میارن ... دنیا خیلی کوچک میشه ... عزیزم ... دلم برات تنگ شده و دنیا خیلی کوچیکه ... خیلی ...


#فرناز_عطایی
#فروغ_سپهری
#دچار_باید_بود
#دوستت_دارم_در_جهانی_دیگر
#من_یک_حجم_غمناک_عاشقم!
#گاهی_به_آسمان_نگاه_کن
#قلم_توتم_من_است
#من_به_نوشتن_دچارم



تاريخ : دوشنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٥ | ٤:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()
مطالب قدیمی تر
  • خوشنویسان | الگوریتم