/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet">

به نام او
نمی دانی ... نمی دانی چه لذتی دارد ...
نمی دانی وقتی در دنیای شاعرانه ی شوپن غوطه می خورم و هر دم در این جهان موازی مغروق تر از پیش می روم، وقتی کتابی از شاگتی گواین جلویم باز است، وقتی اندکی خواب الود و کرخت ام، وقتی پنجره را در شبی پر ستاره تا نیمه باز کرده ام و سرمای گزنده و مطبوع زمستان زیر پوستم می دود و خیالم به پرواز در می اید، نوشتن چه لذتی دارد ... با عجله، با شتاب ... انقدر که نت های گوشی ام را به کاغذ و قلم ترجیح می دهم ... نمی دانی چه لذتی دارد نوشتن ... وقتی رخوت شعله های ابی بخاری وجودت را در احاطه گرفته، وقتی روی تخت، زیر پنجره لم داده ای و در حال و هوای خلسه ... نوشتن چه لذتی دارد ... وقتی کتاب را رها می کنی، سستی و خواب الودگی را طرد می کنی و همه ی وجودت برای نوشتن اماده می شود ... نمی دانی چه لذتی دارد ... نمی دانی، در شب های سرد زمستان، با روحی سرد، با دستانی سرد نوشتن، چه لذتی دارد ... نمی دانی گوش سپردن به پرلود خفقان شوپن چه حسی دارد ... چه دنیای عجیبِ غریبی ست ... نمی دانی، چنان می نویسم که نابود می شوم و نابودی ام زندگی ست ... عقربه های طلایی دارند می روند ... می روند که دست فردا را در دست هایم بگذارند ... و چیزی نمانده تا بدرقه ی امروز ... روی زمین نشسته ام، در دنج بخاری ارام گرفته ام، سرم را به دیوار تکیه داده و پاهایم را توی شکم جمع کرده ام و گرمای مطبوع شعله های ابی ... چقدر خوب است که زمستان است ... چقدر خوب است که همه جا برف و سرما، یخبندان است ... چقدر این فصل با من یکی ست ... چقدر این سرما از عمق جانم می جوشد ... و چقدر تپش های عاصی این قلب گریزانند ... به عقربه های ساعت دیواری اتاق چشم دوخته ام و اکوردها و ارپژ های سنگین و کشداری که هربار نهایت قلب مرا نشانه می روند ... و چقدر نت لا و فا در سرم می چرخند و چه وقار و عظمتی که بیانش را زبان واژه نمی داند ... و چه کسی می داند که یک قلب چقدر می تواند به ماژور، مینور و نت های لا و فا دچار باشد؟! و چه کسی ست انکس که می داند؟! … و چه کسی می تواند بغض فرو خورده ی شب را به من نشان دهد؟! ... مادام بوواری عزیزم، از روی جلد سخت کتاب با چشم های مات و نافذش مرا تماشا می کند ... در من رسوخ کرده ... نمی دانم در چشم هایم به دنبال چیست؟! ... شاید همان که من در جستجویش ساعت ها می خوانمش ... مادام بوواری یا فلوبر را، چشم هایش را، چشم های مونالیزا می دانم ... چشم هایی که هرگز ترجمه نمی شوند ... چشم هایی برای نگفتن ... تفکر و امیختن با دنیای رویا و خیال ... یک بار دیگر پرلود به پایان رسید و اکنون ساعت چهار بار نواخت و چهار صفر که روی صفحه ی گوشی ام چون دو جفت چشم گشاد متعجب مرا می نگرند ... و باری دیگر اشک های گرم شوپن بر روی گونه های استخوانی اش ... و خفقان، خفقان! ... و یک من مبهم و رویا ... و تو ... و یک خواب ممتد که در انسویش من بیدار نشسته ام و تو، نمی خواهی که بیدار شوی ... آه، هر چه در چشم های اِما بوواری دقیق تر می شوم بیشتر تو را، چشم هایت را و نیمه ی تاریک وجودت را می بینم ... بیشتر ته می نشینم و فرو می روم ... براستی من معتقدم که یک نسخه ی همه مان، اِما بوواریست ... همه مان در پی جستنیم ... در پی یافتن، و تعبیر واژه های پر رمز و راز سعادت، شور، سر مستی ... همچنان که سرم را به دیوار تکیه داده ام، در جوار گرمای دلپذیر و سرمایی که از قلب پنجره ارام به درون می لغزد چه افکاری مرا می خوانند! ... تیک تاک ساعت خودش را با فراز و فرود های اندوه شوپن در هم امیخته ... و همچنان منی که می اندیشد ...

#فرناز_عطایی
#فروغ_سپهری
#دچار_باید_بود
#دوستت_دارم_در_جهانی_دیگر
#من_یک_حجم_غمناک_عاشقم!
#گاهی_به_آسمان_نگاه_کن
#قلم_توتم_من_است
#من_به_نوشتن_دچارم



تاريخ : سه‌شنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٥ | ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()

 به نام او

یک روز برفی ... یک زمستان ... ایستاده ام در تراس ... باران می بارد ... ارام و بی صدا ... بسان اشک هایم ... مردی در گوشه ی خیابان خیس می شود ... سیگار می کشد ... از قاب پنجره، از لای نرده های فلزی، جریان خاکستری سیگارش را به تماشا ایستاده ام ... درخت های برهنه، درهم می لرزند ... سرم را به نرده ها چسبانده ام و اسمان مقابل چشمانم می رود ... دور می شود ... اسمان دارد صاف می شود و چه منظره ی تلخ غم انگیزی ... جریان هوای سرد صورتم را بی حس کرده و هوهوی باد در پیچ و خم گوش هایم می پیچد و با نوای پیانو یکی می شود و می نوازد ... رنگ اسمان هی می پرد ... همین حالا مردی از  کوچه مان گذشت ... و زنی از کنار دیوارهای اجری اهسته می رود ... دختری پنجره اتاقش را تا نیمه باز گذاشت تا طراوت باران اتاقش را سبز کند ... پرادویی سیاه به سرعت می گذرد و تصویرش از خاطر خیابان محو می شود ... و من، پشت پنجره، ادامس بادکنکی ام را هی باد می کنم و هی می ترکد به صورتم ... به ماشین پای پنجره چشم دوخته ام ... تقریبا هر بار که پنجره را باز می کنم، همانجا پارک است ... چقدر شبیه ماشین توست ... چقدر شبیه ماشین توست ... ذهنم دارد می رود که با تو یکی شود ... سرم را از لای نرده ها بیرون کرده ام و قله ی مه الود کوه ارغوانی را در دوردست می نگرم ... باران روی چشم هایم می بارد ... روی پیشانی، گونه ها و لب هایم ... نم نم باران و بوی خاک مرطوب را دوست دارم ... راستی انجا که تو هستی هم باران می بارد؟! ...

#فرناز_عطایی
#فروغ_سپهری
#دچار_باید_بود
#دوستت_دارم_در_جهانی_دیگر
#من_یک_حجم_غمناک_عاشقم!
#گاهی_به_آسمان_نگاه_کن
#قلم_توتم_من_است
#من_به_نوشتن_دچارم



تاريخ : پنجشنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩٥ | ۳:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()

به نام او

مثل این روز برفی سردم

مثل این شاخه های برهنه، اشوب

مثل اشکی که چکید، تلخم

مثل چشم های تو پر از گس مشروب ...

 

 

پره خواهش ... پره عشقم ...

تو خونه، کوچه، خیابون،

همه جا شعر سپیدم ...

 

 

مثل یه بادکنک ترکیده

اش و لاشم و طرد شدم

مثل بغض سخت تو گلوم

هرچقدر خواستم ببارم

نتونستم، سنگ شدم ...

 

 

مثل دست های تو

هر ثانیه، به وقت رویات می لرزم ...

مثل سکوت مچاله ی احمق

از صدای فریاد می ترسم ...

 

 

مثل یه اتوبان گمشده ام

هی می رم و تموم میشم و

دوباره شروع

مثل چشمام شدم وقت رفتن تو ...

سرد و تیره و بی فروغ ...

 

 

مدام به خودم می پیچم و می لغزم ...

همه قصه ها یه مشت دروغ کلیشه ...

واسه من اتفاق تازه ای انگار نمیاد

اما تاس ها همیشه جفت شیشه ...

 

 

دلم تنگه و

مثل فواره پر از خواهش

مثل نگاه تو، تب دارم

پره روز های بی تابش ...

 

 

من اخر این راهو نمی دونم ...

یا شاید می دونم و انکار حس بهتریه

شاید قدم زدن با یاد تو و حرفات ...

یه جور عادت بد خیم، یجور زندگیه ...

 

 

مثل هیچ به خودم می پیچم

مثل سراب داره گیج میره سرم ...

مثل بغض یه مرد چهل ساله

خوده تشویشم ... می لرزه تنم ...

 

 

مثل زجر صدای پنجره می مونم ...

پره درد و تحمل های زورکی

 پره تنهایی و عریانم ...

مثل نمایش های سالن رودکی! ...


 

مثل سکوت های میان کلام محبت

مثل لحن نگاه تو عریانم!

مثل سرکه می جوشه دلم اما

نیست طاقتی که ببارم ...

 

 

همه زخم های من از عشقه ...

هیچکسی جون پناه دلم نیست ...

همه خنده هام رو لبم ماسید

خبری از تو نیست که نیست ...

 

 

ولی این سطر ها و واژه ها می دونم

دیگه هیچوقت تکرار نمی شن ...

دیگه هیچوقت شاید نشه

که این کاغذا بی سانسور

از من و دلواپسی هام پر شن ...

 

 

تو اگه بخوای می نویسم باز

تو اگه بخوای تا ابد می خونم

تو اگه باشی من راضی ام دنیامو بدم

ولی جای خالیت نباشه تو خونم ...

 

 

تو اگه اشکامو می دیدی

تو اگه بغلت واسم یه اغوش بود

من تا اخر قصه می رفتم

تا تو رو برسونم به ارزوت ...


از ته دل ... از ته دل میگم
دوست دارم! ...



تاريخ : سه‌شنبه ٥ بهمن ۱۳٩٥ | ٧:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()

به نام او

من باور دارم ...

باور دارم که روزی اهنگی ساخته می شود ...

قطعه ای نواخته می شود ...

با عطر شکوفه های گیلاس ...

من باور دارم همین حالا که به تو می نویسم:

"نگرانت شده ام" نت هایش نواخته می شود ...

من می شنوم ... نت به نت، شکوفه ها در باد، 

لبخند زنان، به پرواز در می ایند ...

من تولد شکوفه های گیلاس را باور دارم ...

من به عشقی که می رویاند معتقدم ...

هر چقدر هم که تو انکارش کنی ...

من چشم به راهم ...

من انتظار می کشم ...

و ادامه می دهم این روزها را تا نهایت بودن ...

ان روز که در بارانی از شکوفه های گیلاس و

نوای دل انگیز سوناتی عاشقانه ملودرام رمنس مان را زندگی می کنیم ...

ان روز که دست در دست هم پالس های بیتاب قلب هامان را معنا می کنیم ...

من به شکوفه های گیلاس دچارم ...

و به نهنگی که در اقیانوس مواج قلبم می تپد ...

و دچار، عشقی جز ایمان نیست ...

من به زنی که همه اش قلب است معتقدم ...

زنی که تپش های صبور، سنگین و سرگردان قلبش را،

هرگز پایانی نیست ...

 

#فرناز_عطایی
#فروغ_سپهری
#دچار_باید_بود
#دوستت_دارم_در_جهانی_دیگر
#من_یک_حجم_غمناک_عاشقم!




تاريخ : جمعه ۱ بهمن ۱۳٩٥ | ٧:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()

در من بدمی، من زنده شوم

یک جان چه بود؟ صد جان منی ...!

#مولانا




تاريخ : دوشنبه ۱۳ دی ۱۳٩٥ | ۸:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()
مطالب قدیمی تر
  • خوشنویسان | الگوریتم