/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet">

به نام او
ساعت پنج عصره ... نشستم تو اتاقم ... تنها و تنها ... به نجوای دلنشین ساحل متروک گوش میدم و بخار داغ دمنوشمو تماشا می کنم ... به هیاهوی نت ها و هوهوی دلتنگ باد گوش میدم که خودشو به در و دیوار خونه می کوبه ... خفقان باد تو لوله بخاری ... واسه خودم لم دادم و به امواج پر خروش دریا خیره شدم ... امواج کف الود سهمگین که رو صفحه ی تاریک لپتاپ مدام خودشونو به ساحل تنها می رسونن ... محو امواج شدم و صدای دریا تو گوشم می پیچه ... اروم اروم دمنوشمو می خورم و با هر جرعه جریان گرم دوست داشتن تو رگ هام جون می گیره ... دوست داشتن تو تمام ذرات وجودم پخش میشه و هر جا که فکر کنی، با یه عطر خاص، با یه خاطره پخش می شم ... دارم هر لحظه تو بطن این رویا تکثیر می شم ... دستامو دور ماگ حلقه کردم و میذارم گرما تا نهایت قلبم نفوذ کنه ... دارم فراز و فرود امواج رو تماشا می کنم و فکر می کنم به تو ... یعنی کجایی عزیزم؟! دوست داشتم باهم این لحظه رو می ساختیم ... دلم می خواست واسه تو با عشق دمنوش درست می کردم ... با عشق تو چشم هامون، با هم حرف می زدیم و کنار هم لم می دادیم رو کاناپه و به امواج دریا و نجوای کلاسیک پیانو گوش می دادیم و سر هامون روی شونه ی هم، بدون هیچ حرفی ... عزیزم ... ساعت هفده و هفده دقیقه اس ... و پاک ترین و خالصانه ترین احساساتم فقط به تو تعلق دارن ... و فقط با دوست داشتن تو به هیجان میان ... دلم برات تنگ شده ... وقتی دلم تنگ میشه نهنگ تو سینم خودشو به در و دیوار می کوبه ... خودشو زخم می زنه ... چشم هاش سرخ میشن و حلقه های درشت اشک دل دریاشو به درد میارن ... بغض میشه و دریا واسش تاریک و سرده ... تو خودش می شکنه و حلقه های درشت اشک ... وقتی دلم برات تنگ میشه دریا و اقیانوس هم کم میارن ... دنیا خیلی کوچک میشه ... عزیزم ... دلم برات تنگ شده و دنیا خیلی کوچیکه ... خیلی ...


#فرناز_عطایی
#فروغ_سپهری
#دچار_باید_بود
#دوستت_دارم_در_جهانی_دیگر
#من_یک_حجم_غمناک_عاشقم!
#گاهی_به_آسمان_نگاه_کن
#قلم_توتم_من_است
#من_به_نوشتن_دچارم



تاريخ : دوشنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٥ | ٤:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()

من بمیرم از تو دل نمی کنم

توی این روزای ابری و کبود

خودمو روزی سپردم دست تو

که تمام بغضم از دست تو بود

...



تاريخ : دوشنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩٥ | ٥:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()

تاریخ به دو قسمت تقسیم می شود
تاریخ قبل از تو
و تاریخ بعد از تو
تاریخ قبل از تو را به یاد ندارم
زیرا زیستن بعد از تو شروع شد
شعرها بعد از تو زاده شدند
صداها، رنگها و عطرها
بعد از تو معنا پیدا کردند
تاریخ بعد از تو
تاریخ عاشقانه هاست

...



تاريخ : چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٥ | ٧:٢۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()

بانوی من
اگر دست من بود
سالی برای تو می‌ ساختم
که روزهایش را
هرطور دلت خواست کنار هم بچینی
به هفته‌ هایش تکیه بدهی
و آفتاب بگیری!
و هر طور دلت خواست
بر ساحل ماه‌ های آن بدوی.

بانوی من
اگر دست من بود
برایت پایتختی
در گوشه‌ ی زمان می‌ ساختم
که ساعت‌ های شنی و خورشیدی
در آن کار نکنند
مگر آنگاه که
دست های کوچک تو
در دستان من آرمیده‌ اند.

نزار قبانی



تاريخ : چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٥ | ٧:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()

به نام او
نمی دانی ... نمی دانی چه لذتی دارد ...
نمی دانی وقتی در دنیای شاعرانه ی شوپن غوطه می خورم و هر دم در این جهان موازی مغروق تر از پیش می روم، وقتی کتابی از شاگتی گواین جلویم باز است، وقتی اندکی خواب الود و کرخت ام، وقتی پنجره را در شبی پر ستاره تا نیمه باز کرده ام و سرمای گزنده و مطبوع زمستان زیر پوستم می دود و خیالم به پرواز در می اید، نوشتن چه لذتی دارد ... با عجله، با شتاب ... انقدر که نت های گوشی ام را به کاغذ و قلم ترجیح می دهم ... نمی دانی چه لذتی دارد نوشتن ... وقتی رخوت شعله های ابی بخاری وجودت را در احاطه گرفته، وقتی روی تخت، زیر پنجره لم داده ای و در حال و هوای خلسه ... نوشتن چه لذتی دارد ... وقتی کتاب را رها می کنی، سستی و خواب الودگی را طرد می کنی و همه ی وجودت برای نوشتن اماده می شود ... نمی دانی چه لذتی دارد ... نمی دانی، در شب های سرد زمستان، با روحی سرد، با دستانی سرد نوشتن، چه لذتی دارد ... نمی دانی گوش سپردن به پرلود خفقان شوپن چه حسی دارد ... چه دنیای عجیبِ غریبی ست ... نمی دانی، چنان می نویسم که نابود می شوم و نابودی ام زندگی ست ... عقربه های طلایی دارند می روند ... می روند که دست فردا را در دست هایم بگذارند ... و چیزی نمانده تا بدرقه ی امروز ... روی زمین نشسته ام، در دنج بخاری ارام گرفته ام، سرم را به دیوار تکیه داده و پاهایم را توی شکم جمع کرده ام و گرمای مطبوع شعله های ابی ... چقدر خوب است که زمستان است ... چقدر خوب است که همه جا برف و سرما، یخبندان است ... چقدر این فصل با من یکی ست ... چقدر این سرما از عمق جانم می جوشد ... و چقدر تپش های عاصی این قلب گریزانند ... به عقربه های ساعت دیواری اتاق چشم دوخته ام و اکوردها و ارپژ های سنگین و کشداری که هربار نهایت قلب مرا نشانه می روند ... و چقدر نت لا و فا در سرم می چرخند و چه وقار و عظمتی که بیانش را زبان واژه نمی داند ... و چه کسی می داند که یک قلب چقدر می تواند به ماژور، مینور و نت های لا و فا دچار باشد؟! و چه کسی ست انکس که می داند؟! … و چه کسی می تواند بغض فرو خورده ی شب را به من نشان دهد؟! ... مادام بوواری عزیزم، از روی جلد سخت کتاب با چشم های مات و نافذش مرا تماشا می کند ... در من رسوخ کرده ... نمی دانم در چشم هایم به دنبال چیست؟! ... شاید همان که من در جستجویش ساعت ها می خوانمش ... مادام بوواری یا فلوبر را، چشم هایش را، چشم های مونالیزا می دانم ... چشم هایی که هرگز ترجمه نمی شوند ... چشم هایی برای نگفتن ... تفکر و امیختن با دنیای رویا و خیال ... یک بار دیگر پرلود به پایان رسید و اکنون ساعت چهار بار نواخت و چهار صفر که روی صفحه ی گوشی ام چون دو جفت چشم گشاد متعجب مرا می نگرند ... و باری دیگر اشک های گرم شوپن بر روی گونه های استخوانی اش ... و خفقان، خفقان! ... و یک من مبهم و رویا ... و تو ... و یک خواب ممتد که در انسویش من بیدار نشسته ام و تو، نمی خواهی که بیدار شوی ... آه، هر چه در چشم های اِما بوواری دقیق تر می شوم بیشتر تو را، چشم هایت را و نیمه ی تاریک وجودت را می بینم ... بیشتر ته می نشینم و فرو می روم ... براستی من معتقدم که یک نسخه ی همه مان، اِما بوواریست ... همه مان در پی جستنیم ... در پی یافتن، و تعبیر واژه های پر رمز و راز سعادت، شور، سر مستی ... همچنان که سرم را به دیوار تکیه داده ام، در جوار گرمای دلپذیر و سرمایی که از قلب پنجره ارام به درون می لغزد چه افکاری مرا می خوانند! ... تیک تاک ساعت خودش را با فراز و فرود های اندوه شوپن در هم امیخته ... و همچنان منی که می اندیشد ...

#فرناز_عطایی
#فروغ_سپهری
#دچار_باید_بود
#دوستت_دارم_در_جهانی_دیگر
#من_یک_حجم_غمناک_عاشقم!
#گاهی_به_آسمان_نگاه_کن
#قلم_توتم_من_است
#من_به_نوشتن_دچارم



تاريخ : سه‌شنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٥ | ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()
مطالب قدیمی تر
  • خوشنویسان | الگوریتم