/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet">

 به نام او

یک روز برفی ... یک زمستان ... ایستاده ام در تراس ... باران می بارد ... ارام و بی صدا ... بسان اشک هایم ... مردی در گوشه ی خیابان خیس می شود ... سیگار می کشد ... از قاب پنجره، از لای نرده های فلزی، جریان خاکستری سیگارش را به تماشا ایستاده ام ... درخت های برهنه، درهم می لرزند ... سرم را به نرده ها چسبانده ام و اسمان مقابل چشمانم می رود ... دور می شود ... اسمان دارد صاف می شود و چه منظره ی تلخ غم انگیزی ... جریان هوای سرد صورتم را بی حس کرده و هوهوی باد در پیچ و خم گوش هایم می پیچد و با نوای پیانو یکی می شود و می نوازد ... رنگ اسمان هی می پرد ... همین حالا مردی از  کوچه مان گذشت ... و زنی از کنار دیوارهای اجری اهسته می رود ... دختری پنجره اتاقش را تا نیمه باز گذاشت تا طراوت باران اتاقش را سبز کند ... پرادویی سیاه به سرعت می گذرد و تصویرش از خاطر خیابان محو می شود ... و من، پشت پنجره، ادامس بادکنکی ام را هی باد می کنم و هی می ترکد به صورتم ... به ماشین پای پنجره چشم دوخته ام ... تقریبا هر بار که پنجره را باز می کنم، همانجا پارک است ... چقدر شبیه ماشین توست ... چقدر شبیه ماشین توست ... ذهنم دارد می رود که با تو یکی شود ... سرم را از لای نرده ها بیرون کرده ام و قله ی مه الود کوه ارغوانی را در دوردست می نگرم ... باران روی چشم هایم می بارد ... روی پیشانی، گونه ها و لب هایم ... نم نم باران و بوی خاک مرطوب را دوست دارم ... راستی انجا که تو هستی هم باران می بارد؟! ...

#فرناز_عطایی
#فروغ_سپهری
#دچار_باید_بود
#دوستت_دارم_در_جهانی_دیگر
#من_یک_حجم_غمناک_عاشقم!
#گاهی_به_آسمان_نگاه_کن
#قلم_توتم_من_است
#من_به_نوشتن_دچارم



تاريخ : پنجشنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩٥ | ۳:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()

به نام او

مثل این روز برفی سردم

مثل این شاخه های برهنه، اشوب

مثل اشکی که چکید، تلخم

مثل چشم های تو پر از گس مشروب ...

 

 

پره خواهش ... پره عشقم ...

تو خونه، کوچه، خیابون،

همه جا شعر سپیدم ...

 

 

مثل یه بادکنک ترکیده

اش و لاشم و طرد شدم

مثل بغض سخت تو گلوم

هرچقدر خواستم ببارم

نتونستم، سنگ شدم ...

 

 

مثل دست های تو

هر ثانیه، به وقت رویات می لرزم ...

مثل سکوت مچاله ی احمق

از صدای فریاد می ترسم ...

 

 

مثل یه اتوبان گمشده ام

هی می رم و تموم میشم و

دوباره شروع

مثل چشمام شدم وقت رفتن تو ...

سرد و تیره و بی فروغ ...

 

 

مدام به خودم می پیچم و می لغزم ...

همه قصه ها یه مشت دروغ کلیشه ...

واسه من اتفاق تازه ای انگار نمیاد

اما تاس ها همیشه جفت شیشه ...

 

 

دلم تنگه و

مثل فواره پر از خواهش

مثل نگاه تو، تب دارم

پره روز های بی تابش ...

 

 

من اخر این راهو نمی دونم ...

یا شاید می دونم و انکار حس بهتریه

شاید قدم زدن با یاد تو و حرفات ...

یه جور عادت بد خیم، یجور زندگیه ...

 

 

مثل هیچ به خودم می پیچم

مثل سراب داره گیج میره سرم ...

مثل بغض یه مرد چهل ساله

خوده تشویشم ... می لرزه تنم ...

 

 

مثل زجر صدای پنجره می مونم ...

پره درد و تحمل های زورکی

 پره تنهایی و عریانم ...

مثل نمایش های سالن رودکی! ...


 

مثل سکوت های میان کلام محبت

مثل لحن نگاه تو عریانم!

مثل سرکه می جوشه دلم اما

نیست طاقتی که ببارم ...

 

 

همه زخم های من از عشقه ...

هیچکسی جون پناه دلم نیست ...

همه خنده هام رو لبم ماسید

خبری از تو نیست که نیست ...

 

 

ولی این سطر ها و واژه ها می دونم

دیگه هیچوقت تکرار نمی شن ...

دیگه هیچوقت شاید نشه

که این کاغذا بی سانسور

از من و دلواپسی هام پر شن ...

 

 

تو اگه بخوای می نویسم باز

تو اگه بخوای تا ابد می خونم

تو اگه باشی من راضی ام دنیامو بدم

ولی جای خالیت نباشه تو خونم ...

 

 

تو اگه اشکامو می دیدی

تو اگه بغلت واسم یه اغوش بود

من تا اخر قصه می رفتم

تا تو رو برسونم به ارزوت ...


از ته دل ... از ته دل میگم
دوست دارم! ...



تاريخ : سه‌شنبه ٥ بهمن ۱۳٩٥ | ٧:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()

به نام او

من باور دارم ...

باور دارم که روزی اهنگی ساخته می شود ...

قطعه ای نواخته می شود ...

با عطر شکوفه های گیلاس ...

من باور دارم همین حالا که به تو می نویسم:

"نگرانت شده ام" نت هایش نواخته می شود ...

من می شنوم ... نت به نت، شکوفه ها در باد، 

لبخند زنان، به پرواز در می ایند ...

من تولد شکوفه های گیلاس را باور دارم ...

من به عشقی که می رویاند معتقدم ...

هر چقدر هم که تو انکارش کنی ...

من چشم به راهم ...

من انتظار می کشم ...

و ادامه می دهم این روزها را تا نهایت بودن ...

ان روز که در بارانی از شکوفه های گیلاس و

نوای دل انگیز سوناتی عاشقانه ملودرام رمنس مان را زندگی می کنیم ...

ان روز که دست در دست هم پالس های بیتاب قلب هامان را معنا می کنیم ...

من به شکوفه های گیلاس دچارم ...

و به نهنگی که در اقیانوس مواج قلبم می تپد ...

و دچار، عشقی جز ایمان نیست ...

من به زنی که همه اش قلب است معتقدم ...

زنی که تپش های صبور، سنگین و سرگردان قلبش را،

هرگز پایانی نیست ...

 

#فرناز_عطایی
#فروغ_سپهری
#دچار_باید_بود
#دوستت_دارم_در_جهانی_دیگر
#من_یک_حجم_غمناک_عاشقم!




تاريخ : جمعه ۱ بهمن ۱۳٩٥ | ٧:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()

در من بدمی، من زنده شوم

یک جان چه بود؟ صد جان منی ...!

#مولانا




تاريخ : دوشنبه ۱۳ دی ۱۳٩٥ | ۸:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()

ساده‌ دلانه گمان می‌ کردم

تو را در پشت سر رها خواهم کرد.

در چمدانی که باز کردم، تو بودی

هر پیراهنی که پوشیدم

عطرِ تو را با خود داشت

و تمام روزنامه‌ های جهان

عکس تو را چاپ کرده بودند.

به تماشای هر نمایشی رفتم

تو را در صندلی کنار خود دیدم

هر عطری که خریدم،

تو مالک آن شدی.

پس کی؟

بگو کی از حضور تو رها می‌ شوم

مسافر همیشه همسفر من ...؟!

#نزار_قبانی



تاريخ : جمعه ۳ دی ۱۳٩٥ | ٩:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()
مطالب جديد تر مطالب قدیمی تر
  • خوشنویسان | الگوریتم