/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet">

به نام او
عصر یک پنجشنبه ی بهاری، توی تراس ایستاده ام ... پشت پنجره ... باد بهاری ... درخت ها ... برگ های سبز روشن ... چمن های رقصان ... سبزینه ی گیاه ... خورشید دارد خودش را برای رفتن اماده می کند ... به قرص گرد صورتش دقیق می شوم و مستقیم در چشم هایش نگاه می کنم ... عمیق می شوم ... می گذارم برق طلایی پرتوهایش چشم هایم را بزند ... پرتوهای طلایی که تا نهایت وجودم نفوذ می کنند ... چشم هایم را ارام روی هم می گذارم و پشت پلک هایم نارنجی می شود ... دستم را از قاب پنجره بیرون می برم ... می توانم شکوفه های صورتی درخت روبرویی را لمس کنم ... نوازش کنم ... خورشید به غروب نزدیک است ... تا اخرین نفس ها، چشم ازش بر نمی دارم ... اخرین پرتوهای درخشان و زرد روی پشت بام ساختمان اجری، ذره ذره محو می شوند ... لکه ی تاریک کوچکی در دل مردمک های بیقرارم ارام گرفته ... به هر طرف که می نگرم لکه ی تاریک، نور را در خاطرم جان می بخشد ... پر رنگ می شود خورشید غروب شده در جانم ... دستم را دراز می کنم برای لمس تازگی شکوفه های صورتی و سفید ... دست هایم آه ... و شباهت عجیبشان به دست های تو ... می دانی، امدنت، ماندن و رفتنت خیلی چیزها به من اموخت ... من از چه بسیار رازها که لبریزم و تو چه می دانی ... فاصله درسی ست، که همیشه می خوانمش ... همواره مرور می شود ... و چه بسیار تجربه ها، که تو از هیچ یک نمی دانی ... خیلی چیزها اموخته ام ... مثلا، اینکه تو از ارزش بیاد ماندن، بسیار دوری ... حتی برای خاطره شدن نیز، بسیار حقیر و کم بها ... و بی خبری ... در جهل مرکب مانده ای ... و می مانی و نیز ... تو برای در خاطر ماندن به خلا ای انکارناشدنی دچاری ... یک بی وزنی که تو را هیچ می کند ... و تو در عدم، در بی خبری جاودانه، نمی دانی که دل ها چقدر می توانند از دنیای هم دور باشند ... نمی دانی ... نمی شناسی اقیانوس بیکران مرا ... عشق خاصیت من است نه تو! ... و اگر تو را با ان همه بی رحمی و جفا که کردی، باز بخاطر نیاورم دیگر من نیستم! نه، این حجم وسیع بی مقدار، این بی مایگی و خلا ابدی، توهین بزرگیست به نهنگ عاشق درون سینه ام ... این ها همه ابعادیست که فقط تو را برازنده است ... همه ی این پوچ ها، افتخارات غرورانگیزت، که تو را بالا می کشند ... و چگونه می شود کسی این چنین تهی رفتن؟! ... به عبث رفتن؟! ... بگذار یکی از مهم ترین درس ها را برایت بگویم ... دلتنگی بخش عظیمی از دوست داشتن و رفتن است ... بخش عظیمی از دل کندن، که تا واپسین لحظه های این بعد مادی، روحت را می کند و می کاود و هی رسوخ می شود، نفوذ می شود و تو درمی مانی اش ... خورشید اکنون در جهانم سرد و خاموش پیش می رود ...  و دستم بین زمین و هوا برای در اغوش گرفتن ان شکوفه خشک شده ... چرا که خاطره ی دست های شفابخش و خیانت کار تو در ذهن دست هایم جاریست ... و عشق یا نفرت، نمی دانم که کدام یک پیروز است ... فقط می دانم، هر کجا هستم، هرکجا باشم، سبزینه ی گیاه می تواند هر رنگی باشد ... هر رنگی به جز سبز ... و شاید خاکستری! ...


#فرناز_عطایی
#فروغ_سپهری
#دچار_باید_بود
#دوستت_دارم_در_جهانی_دیگر
#من_یک_حجم_غمناک_عاشقم!
#گاهی_به_آسمان_نگاه_کن
#قلم_توتم_من_است
#من_به_نوشتن_دچارم



تاريخ : جمعه ۱۱ فروردین ۱۳٩٦ | ۸:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()

به نام او
ساعت پنج عصره ... نشستم تو اتاقم ... تنها و تنها ... به نجوای دلنشین ساحل متروک گوش میدم و بخار داغ دمنوشمو تماشا می کنم ... به هیاهوی نت ها و هوهوی دلتنگ باد گوش میدم که خودشو به در و دیوار خونه می کوبه ... خفقان باد تو لوله بخاری ... واسه خودم لم دادم و به امواج پر خروش دریا خیره شدم ... امواج کف الود سهمگین که رو صفحه ی تاریک لپتاپ مدام خودشونو به ساحل تنها می رسونن ... محو امواج شدم و صدای دریا تو گوشم می پیچه ... اروم اروم دمنوشمو می خورم و با هر جرعه جریان گرم دوست داشتن تو رگ هام جون می گیره ... دوست داشتن تو تمام ذرات وجودم پخش میشه و هر جا که فکر کنی، با یه عطر خاص، با یه خاطره پخش می شم ... دارم هر لحظه تو بطن این رویا تکثیر می شم ... دستامو دور ماگ حلقه کردم و میذارم گرما تا نهایت قلبم نفوذ کنه ... دارم فراز و فرود امواج رو تماشا می کنم و فکر می کنم به تو ... یعنی کجایی عزیزم؟! دوست داشتم باهم این لحظه رو می ساختیم ... دلم می خواست واسه تو با عشق دمنوش درست می کردم ... با عشق تو چشم هامون، با هم حرف می زدیم و کنار هم لم می دادیم رو کاناپه و به امواج دریا و نجوای کلاسیک پیانو گوش می دادیم و سر هامون روی شونه ی هم، بدون هیچ حرفی ... عزیزم ... ساعت هفده و هفده دقیقه اس ... و پاک ترین و خالصانه ترین احساساتم فقط به تو تعلق دارن ... و فقط با دوست داشتن تو به هیجان میان ... دلم برات تنگ شده ... وقتی دلم تنگ میشه نهنگ تو سینم خودشو به در و دیوار می کوبه ... خودشو زخم می زنه ... چشم هاش سرخ میشن و حلقه های درشت اشک دل دریاشو به درد میارن ... بغض میشه و دریا واسش تاریک و سرده ... تو خودش می شکنه و حلقه های درشت اشک ... وقتی دلم برات تنگ میشه دریا و اقیانوس هم کم میارن ... دنیا خیلی کوچک میشه ... عزیزم ... دلم برات تنگ شده و دنیا خیلی کوچیکه ... خیلی ...


#فرناز_عطایی
#فروغ_سپهری
#دچار_باید_بود
#دوستت_دارم_در_جهانی_دیگر
#من_یک_حجم_غمناک_عاشقم!
#گاهی_به_آسمان_نگاه_کن
#قلم_توتم_من_است
#من_به_نوشتن_دچارم



تاريخ : دوشنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٥ | ٤:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()

من بمیرم از تو دل نمی کنم

توی این روزای ابری و کبود

خودمو روزی سپردم دست تو

که تمام بغضم از دست تو بود

...



تاريخ : دوشنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩٥ | ٥:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()

تاریخ به دو قسمت تقسیم می شود
تاریخ قبل از تو
و تاریخ بعد از تو
تاریخ قبل از تو را به یاد ندارم
زیرا زیستن بعد از تو شروع شد
شعرها بعد از تو زاده شدند
صداها، رنگها و عطرها
بعد از تو معنا پیدا کردند
تاریخ بعد از تو
تاریخ عاشقانه هاست

...



تاريخ : چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٥ | ٧:٢۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()

بانوی من
اگر دست من بود
سالی برای تو می‌ ساختم
که روزهایش را
هرطور دلت خواست کنار هم بچینی
به هفته‌ هایش تکیه بدهی
و آفتاب بگیری!
و هر طور دلت خواست
بر ساحل ماه‌ های آن بدوی.

بانوی من
اگر دست من بود
برایت پایتختی
در گوشه‌ ی زمان می‌ ساختم
که ساعت‌ های شنی و خورشیدی
در آن کار نکنند
مگر آنگاه که
دست های کوچک تو
در دستان من آرمیده‌ اند.

نزار قبانی



تاريخ : چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٥ | ٧:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()
مطالب جديد تر مطالب قدیمی تر
  • خوشنویسان | الگوریتم