/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet">

من بمیرم از تو دل نمی کنم

توی این روزای ابری و کبود

خودمو روزی سپردم دست تو

که تمام بغضم از دست تو بود

...



تاريخ : دوشنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩٥ | ٥:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()

تاریخ به دو قسمت تقسیم می شود
تاریخ قبل از تو
و تاریخ بعد از تو
تاریخ قبل از تو را به یاد ندارم
زیرا زیستن بعد از تو شروع شد
شعرها بعد از تو زاده شدند
صداها، رنگها و عطرها
بعد از تو معنا پیدا کردند
تاریخ بعد از تو
تاریخ عاشقانه هاست

...



تاريخ : چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٥ | ٧:٢۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()

بانوی من
اگر دست من بود
سالی برای تو می‌ ساختم
که روزهایش را
هرطور دلت خواست کنار هم بچینی
به هفته‌ هایش تکیه بدهی
و آفتاب بگیری!
و هر طور دلت خواست
بر ساحل ماه‌ های آن بدوی.

بانوی من
اگر دست من بود
برایت پایتختی
در گوشه‌ ی زمان می‌ ساختم
که ساعت‌ های شنی و خورشیدی
در آن کار نکنند
مگر آنگاه که
دست های کوچک تو
در دستان من آرمیده‌ اند.

نزار قبانی



تاريخ : چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٥ | ٧:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()

به نام او
نمی دانی ... نمی دانی چه لذتی دارد ...
نمی دانی وقتی در دنیای شاعرانه ی شوپن غوطه می خورم و هر دم در این جهان موازی مغروق تر از پیش می روم، وقتی کتابی از شاگتی گواین جلویم باز است، وقتی اندکی خواب الود و کرخت ام، وقتی پنجره را در شبی پر ستاره تا نیمه باز کرده ام و سرمای گزنده و مطبوع زمستان زیر پوستم می دود و خیالم به پرواز در می اید، نوشتن چه لذتی دارد ... با عجله، با شتاب ... انقدر که نت های گوشی ام را به کاغذ و قلم ترجیح می دهم ... نمی دانی چه لذتی دارد نوشتن ... وقتی رخوت شعله های ابی بخاری وجودت را در احاطه گرفته، وقتی روی تخت، زیر پنجره لم داده ای و در حال و هوای خلسه ... نوشتن چه لذتی دارد ... وقتی کتاب را رها می کنی، سستی و خواب الودگی را طرد می کنی و همه ی وجودت برای نوشتن اماده می شود ... نمی دانی چه لذتی دارد ... نمی دانی، در شب های سرد زمستان، با روحی سرد، با دستانی سرد نوشتن، چه لذتی دارد ... نمی دانی گوش سپردن به پرلود خفقان شوپن چه حسی دارد ... چه دنیای عجیبِ غریبی ست ... نمی دانی، چنان می نویسم که نابود می شوم و نابودی ام زندگی ست ... عقربه های طلایی دارند می روند ... می روند که دست فردا را در دست هایم بگذارند ... و چیزی نمانده تا بدرقه ی امروز ... روی زمین نشسته ام، در دنج بخاری ارام گرفته ام، سرم را به دیوار تکیه داده و پاهایم را توی شکم جمع کرده ام و گرمای مطبوع شعله های ابی ... چقدر خوب است که زمستان است ... چقدر خوب است که همه جا برف و سرما، یخبندان است ... چقدر این فصل با من یکی ست ... چقدر این سرما از عمق جانم می جوشد ... و چقدر تپش های عاصی این قلب گریزانند ... به عقربه های ساعت دیواری اتاق چشم دوخته ام و اکوردها و ارپژ های سنگین و کشداری که هربار نهایت قلب مرا نشانه می روند ... و چقدر نت لا و فا در سرم می چرخند و چه وقار و عظمتی که بیانش را زبان واژه نمی داند ... و چه کسی می داند که یک قلب چقدر می تواند به ماژور، مینور و نت های لا و فا دچار باشد؟! و چه کسی ست انکس که می داند؟! … و چه کسی می تواند بغض فرو خورده ی شب را به من نشان دهد؟! ... مادام بوواری عزیزم، از روی جلد سخت کتاب با چشم های مات و نافذش مرا تماشا می کند ... در من رسوخ کرده ... نمی دانم در چشم هایم به دنبال چیست؟! ... شاید همان که من در جستجویش ساعت ها می خوانمش ... مادام بوواری یا فلوبر را، چشم هایش را، چشم های مونالیزا می دانم ... چشم هایی که هرگز ترجمه نمی شوند ... چشم هایی برای نگفتن ... تفکر و امیختن با دنیای رویا و خیال ... یک بار دیگر پرلود به پایان رسید و اکنون ساعت چهار بار نواخت و چهار صفر که روی صفحه ی گوشی ام چون دو جفت چشم گشاد متعجب مرا می نگرند ... و باری دیگر اشک های گرم شوپن بر روی گونه های استخوانی اش ... و خفقان، خفقان! ... و یک من مبهم و رویا ... و تو ... و یک خواب ممتد که در انسویش من بیدار نشسته ام و تو، نمی خواهی که بیدار شوی ... آه، هر چه در چشم های اِما بوواری دقیق تر می شوم بیشتر تو را، چشم هایت را و نیمه ی تاریک وجودت را می بینم ... بیشتر ته می نشینم و فرو می روم ... براستی من معتقدم که یک نسخه ی همه مان، اِما بوواریست ... همه مان در پی جستنیم ... در پی یافتن، و تعبیر واژه های پر رمز و راز سعادت، شور، سر مستی ... همچنان که سرم را به دیوار تکیه داده ام، در جوار گرمای دلپذیر و سرمایی که از قلب پنجره ارام به درون می لغزد چه افکاری مرا می خوانند! ... تیک تاک ساعت خودش را با فراز و فرود های اندوه شوپن در هم امیخته ... و همچنان منی که می اندیشد ...

#فرناز_عطایی
#فروغ_سپهری
#دچار_باید_بود
#دوستت_دارم_در_جهانی_دیگر
#من_یک_حجم_غمناک_عاشقم!
#گاهی_به_آسمان_نگاه_کن
#قلم_توتم_من_است
#من_به_نوشتن_دچارم



تاريخ : سه‌شنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٥ | ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()

 به نام او

یک روز برفی ... یک زمستان ... ایستاده ام در تراس ... باران می بارد ... ارام و بی صدا ... بسان اشک هایم ... مردی در گوشه ی خیابان خیس می شود ... سیگار می کشد ... از قاب پنجره، از لای نرده های فلزی، جریان خاکستری سیگارش را به تماشا ایستاده ام ... درخت های برهنه، درهم می لرزند ... سرم را به نرده ها چسبانده ام و اسمان مقابل چشمانم می رود ... دور می شود ... اسمان دارد صاف می شود و چه منظره ی تلخ غم انگیزی ... جریان هوای سرد صورتم را بی حس کرده و هوهوی باد در پیچ و خم گوش هایم می پیچد و با نوای پیانو یکی می شود و می نوازد ... رنگ اسمان هی می پرد ... همین حالا مردی از  کوچه مان گذشت ... و زنی از کنار دیوارهای اجری اهسته می رود ... دختری پنجره اتاقش را تا نیمه باز گذاشت تا طراوت باران اتاقش را سبز کند ... پرادویی سیاه به سرعت می گذرد و تصویرش از خاطر خیابان محو می شود ... و من، پشت پنجره، ادامس بادکنکی ام را هی باد می کنم و هی می ترکد به صورتم ... به ماشین پای پنجره چشم دوخته ام ... تقریبا هر بار که پنجره را باز می کنم، همانجا پارک است ... چقدر شبیه ماشین توست ... چقدر شبیه ماشین توست ... ذهنم دارد می رود که با تو یکی شود ... سرم را از لای نرده ها بیرون کرده ام و قله ی مه الود کوه ارغوانی را در دوردست می نگرم ... باران روی چشم هایم می بارد ... روی پیشانی، گونه ها و لب هایم ... نم نم باران و بوی خاک مرطوب را دوست دارم ... راستی انجا که تو هستی هم باران می بارد؟! ...

#فرناز_عطایی
#فروغ_سپهری
#دچار_باید_بود
#دوستت_دارم_در_جهانی_دیگر
#من_یک_حجم_غمناک_عاشقم!
#گاهی_به_آسمان_نگاه_کن
#قلم_توتم_من_است
#من_به_نوشتن_دچارم



تاريخ : پنجشنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩٥ | ۳:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()
مطالب جديد تر مطالب قدیمی تر
  • خوشنویسان | الگوریتم