/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet">

قلب من گویی در آنسوی زمان جاریست

زندگی قلب مرا تکرار خواهد کرد

و گل قاصد که در دریاچه های باد می راند

او مرا تکرار خواهد کرد ...

# فروغ_فرخزاد



تاريخ : یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٥ | ۱:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()

تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم 

مگرم سوی تو 

راهی باشد ...

#اخوان




تاريخ : شنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٥ | ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()

به نام او

تو سرویس دانشگاه ام ... مینی بوس ابی، ردیف اخر، کنار پنجره ... نور چراغ های حاشیه جاده در شیشه ی بخار گرفته منعکس شده ... اهنگ "تنها و با هم" در گوش هایم پخش می شود و همینطور که از پشت شیشه جهان بیرون را تماشا می کنم در خیالات شیرینم عمیق تر می شوم ... قطره های باران گاه با شتاب و گاه ارام روی شیشه سقوط می کنند و می شکنند و در خطوط کج و معوج ارام می لغزند ... چراغ های نارنجی جاده حس دلتنگی و غروب را نجوا می کنند ... و چراغ های زرد و قرمز ماشین های بزرگراه، نوستالژی خاکستری را تا نهایت مسیر امتداد می دهند ... پشت شیشه ی بارانی، در تاریک و روشن نشسته ام، سرم را به پشتی صندلی تکیه داده ام و خودم را رها کرده ام ... با موسیقی عجین شده ام و خاطراتت را ورق می زنم ... خاطرات تکه تکه، پازل اتفاق تو را ارام و پیوسته می چینند ... در یک خلسه ی روحی به تو فکر می کنم و اینکه تا کجا از این جاده دور شده ای؟! ... صدایی در سرم می پیچد:تنها و با هم ... تنها و با هم ... پشت شیشه اسمان سرخ است و ابرها اشک می ریزند ... باران با شدت بیشتری باریدن گرفته و من از مسیر و فکر تو در لذتی نگفتنی غوطه می خورم ... تا رسیدن راهی نمانده ... فقط پنج کیلومتر دیگر ... با دقت به شیشه ی بخار گرفته و قطره های باران خیره می شوم و کم کم نگاهم ماشین ها را دنبال می کند که دور می شوند ... موسیقی که به اوج می رسد، قطره های باران و سوسوی چراغ ها و یاد تو و خلسه بهم گره می خورند و مرا تا انتهای اتوبان گمشده به تو پیوند می دهند ... با پالس های مواج موسیقی، در حالی که چشم هایم به جاده مات شده و نگاهم فرسنگ ها دور را می کاود، زیر لب ترانه را زمزمه می کنم و دلم با همه ی حجم غمناکش برای تو تنگ می شود و همان لحظه تکه ای از این نوشته را کپی می کنم و برای تو می فرستم ... و همان طور که به اسمت روی صفحه ی گوشی خیره ام ... اتوبان گمشده در لا به لای درختان برهنه ی زمستان پیش می رود و پنج کیلومتر باقی مانده هم تمام می شود ... به فلکه پنجم که می رسم، پیاده می شوم ... باران می بارد و تازیانه می زند ... شوق کودکانه ام بر انگیخته می شود ... زیپ کاپشنم را می کشم، کلاهش را روی سرم می گذارم و کوله ام را روی دوشم محکم می کنم و زیر باران تا خانه می دوم ... با شور و شوق ... می دوم ... در حالی که از پشت شیشه های بخار گرفته و مرطوب عینکم چیزی نمی بینم و سراپایم بارانی شده ... بی توجه به خیابان و ماشین هایی که با چراغ های نور بالا شان با پرتوهای سفید و نافذ براندازم می کنند ... بی توجه به مردمی که از کنارم می گذرند و سیلاب های جاری کف خیابان ... می دوم و پاهایم را محکم روی زمین می کوبم و اب و گل است که کفش ها و شلوارم را خیس می کند ... عینکم را بر می دارم و شهر تار می شود ... و همچنان می دوم با عشقی که مرا پرواز می دهد و می گذارم باران هر چقدر می خواهد چشم هایم را هدف بگیرد ... من فقط می دوم و گوش هایم را با ملودی عاشقانه ای که تو را می خواند منفجر می کنم و به تو فکر می کنم ... به تو فکر می کنم ...

#فرناز_عطایی
#فروغ_سپهری
#دچار_باید_بود
#دوستت_دارم_در_جهانی_دیگر
#من_یک_حجم_غمناک_عاشقم!
#من_به_نوشتن_دچارم



تاريخ : پنجشنبه ۱۸ آذر ۱۳٩٥ | ۸:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()

به نام او

دارد باران می اید یعنی کجایی ...

مرد خسته ی من با سرگردانی هایی که پایانی برایشان نیست ...

دارد باران می اید یعنی کجایی ...

ماشین تو زیر پنجره پارک است ...

دارد باران می اید، یعنی کجایی ...

من می خواهم سیگار وینستونم را اتش بزنم ...

بدون تو نمی چسبد ...

مرد خسته ی من ...

سیگار بدون هم اغوشی تو نمی چسبد ...

دارد باران می اید ...                                                                            

یعنی کجایی که با هم اهنگی که گوش می دهم را بخوانیم ...                              

یعنی کجایی مرد روزهای سخت ...

آه چه پاییز افسرده ای ...                                                                   

چه حجم غمناکی ...

درخت پای پنجره چقدر دلشکسته است ...

چقدر بی کس و ماتم زده است ...

آه چقدر به درخت پای پنجره می مانم ...

چقدر در خلا غیبت تو مرده ام ...

و تو را در هیچ زندگی کرده ام ...

آه دارد باران می اید یعنی کجایی؟! ...

سیگار را اتش زدم ...

چه لحن غریب اشنایی ...

 

پ.ن:داره بارون میاد، کوچه بازم لبریز احساسه ...

هنوزم نم نم بارون، صدای ما رو می شناسه ...

آهای بارون پاییزی، کی گفته تو غم انگیزی ...

تو داری خاطراتم رو، تو ذهن کوچه می ریزی ...

آهای بارون پاییزی ...

 

#فرناز_عطایی

#فروغ_سپهری

#دچار_باید_بود

#دوستت_دارم_در_جهانی_دیگر

#من_یک_حجم_غمناک_عاشقم!

#گاهی_به_آسمان_نگاه_کن

#من_به_نوشتن_دچارم

 



تاريخ : جمعه ۱٢ آذر ۱۳٩٥ | ۳:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()

به نام او

ساعت ده و پانزده دقیقه است به وقت صبح خاکستری پاییز ... پنجره را تا نیمه باز کرده ام و روی صندلی لهستانی ام نشسته ام و از لای رقص پرده ها اسمان ابری و افتاب بی رمق زمستان را تماشا می کنم ... فقط یک تی شرت پوشیده ام و بی توجه به سوز سردی که می وزد، لم داده ام و اهنگ های سافت راک سایکدلیک گوش می دهم ... پیش از این خوشبختی کوچکی داشتم از جنس چای و بیسکویت ساقه طلایی که در کنار شومینه صرف شد ... اکنون دلم کمی گرم است ... اسمان را می نگرم و با موسیقی گره اش می زنم و هر لحظه عمیق تر در امواج الفای محیط شناور می شوم ... دلم می خواهد دستم را دراز کنم و اسمان را به اتاقم بیاورم ... من به ابرهای سیروس و رگه های طلایی نور دچارم ... و به جهان های موازی که اکنون در گذرند ... من عبور هر جهان و بارش نور را از دریچه ام احساس می کنم ... دستم را به تن هستی می کشم و با سر انگشتانم جاذبه ی نیلی را درک می کنم ... و در این لحظه و در اندیشه ی موازی با جهان، بسیار خوشبختم ... خوشبختم که در سیاره ام دلخوشی های کوچکی دارم که زندگی شان می کنم ... خوشبختم که دستم را بر ذرات سرد زمان می کشم و قلبم فانوس من است! فانوسی که مهتاب است! ... آه، من زنی همیشه در فصلی سرد، بسیار خوشبختم :) ... و هنوز دارم اسمان را تماشا می کنم و ابرهای تکه تکه را، که در پهنای این آبیِ ارام، اهسته و در سکوت می روند و با ناگفته های بسیار نیست می شوند ... و اکنون که از جهانم زمستان می وزد، دستم را به سوی روشن شدگی دراز می کنم ... و حجم سردی که به انگشتانم می پیچد را از بعد دیگری می فهمم ...

#فروغ_سپهری

#دچار_باید_بود

#دوستت_دارم_در_جهانی_دیگر

#من_یک_حجم_غمناک_عاشقم!

#گاهی_به_اسمان_نگاه_کن

#من_به_نوشتن_دچارم



تاريخ : سه‌شنبه ٩ آذر ۱۳٩٥ | ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()
مطالب جديد تر مطالب قدیمی تر
  • خوشنویسان | الگوریتم