/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet">

به نام او

ساعت ده و پانزده دقیقه است به وقت صبح خاکستری پاییز ... پنجره را تا نیمه باز کرده ام و روی صندلی لهستانی ام نشسته ام و از لای رقص پرده ها اسمان ابری و افتاب بی رمق زمستان را تماشا می کنم ... فقط یک تی شرت پوشیده ام و بی توجه به سوز سردی که می وزد، لم داده ام و اهنگ های سافت راک سایکدلیک گوش می دهم ... پیش از این خوشبختی کوچکی داشتم از جنس چای و بیسکویت ساقه طلایی که در کنار شومینه صرف شد ... اکنون دلم کمی گرم است ... اسمان را می نگرم و با موسیقی گره اش می زنم و هر لحظه عمیق تر در امواج الفای محیط شناور می شوم ... دلم می خواهد دستم را دراز کنم و اسمان را به اتاقم بیاورم ... من به ابرهای سیروس و رگه های طلایی نور دچارم ... و به جهان های موازی که اکنون در گذرند ... من عبور هر جهان و بارش نور را از دریچه ام احساس می کنم ... دستم را به تن هستی می کشم و با سر انگشتانم جاذبه ی نیلی را درک می کنم ... و در این لحظه و در اندیشه ی موازی با جهان، بسیار خوشبختم ... خوشبختم که در سیاره ام دلخوشی های کوچکی دارم که زندگی شان می کنم ... خوشبختم که دستم را بر ذرات سرد زمان می کشم و قلبم فانوس من است! فانوسی که مهتاب است! ... آه، من زنی همیشه در فصلی سرد، بسیار خوشبختم :) ... و هنوز دارم اسمان را تماشا می کنم و ابرهای تکه تکه را، که در پهنای این آبیِ ارام، اهسته و در سکوت می روند و با ناگفته های بسیار نیست می شوند ... و اکنون که از جهانم زمستان می وزد، دستم را به سوی روشن شدگی دراز می کنم ... و حجم سردی که به انگشتانم می پیچد را از بعد دیگری می فهمم ...

#فروغ_سپهری

#دچار_باید_بود

#دوستت_دارم_در_جهانی_دیگر

#من_یک_حجم_غمناک_عاشقم!

#گاهی_به_اسمان_نگاه_کن

#من_به_نوشتن_دچارم



تاريخ : سه‌شنبه ٩ آذر ۱۳٩٥ | ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()
  • خوشنویسان | الگوریتم