/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet">

به نام او

تو سرویس دانشگاه ام ... مینی بوس ابی، ردیف اخر، کنار پنجره ... نور چراغ های حاشیه جاده در شیشه ی بخار گرفته منعکس شده ... اهنگ "تنها و با هم" در گوش هایم پخش می شود و همینطور که از پشت شیشه جهان بیرون را تماشا می کنم در خیالات شیرینم عمیق تر می شوم ... قطره های باران گاه با شتاب و گاه ارام روی شیشه سقوط می کنند و می شکنند و در خطوط کج و معوج ارام می لغزند ... چراغ های نارنجی جاده حس دلتنگی و غروب را نجوا می کنند ... و چراغ های زرد و قرمز ماشین های بزرگراه، نوستالژی خاکستری را تا نهایت مسیر امتداد می دهند ... پشت شیشه ی بارانی، در تاریک و روشن نشسته ام، سرم را به پشتی صندلی تکیه داده ام و خودم را رها کرده ام ... با موسیقی عجین شده ام و خاطراتت را ورق می زنم ... خاطرات تکه تکه، پازل اتفاق تو را ارام و پیوسته می چینند ... در یک خلسه ی روحی به تو فکر می کنم و اینکه تا کجا از این جاده دور شده ای؟! ... صدایی در سرم می پیچد:تنها و با هم ... تنها و با هم ... پشت شیشه اسمان سرخ است و ابرها اشک می ریزند ... باران با شدت بیشتری باریدن گرفته و من از مسیر و فکر تو در لذتی نگفتنی غوطه می خورم ... تا رسیدن راهی نمانده ... فقط پنج کیلومتر دیگر ... با دقت به شیشه ی بخار گرفته و قطره های باران خیره می شوم و کم کم نگاهم ماشین ها را دنبال می کند که دور می شوند ... موسیقی که به اوج می رسد، قطره های باران و سوسوی چراغ ها و یاد تو و خلسه بهم گره می خورند و مرا تا انتهای اتوبان گمشده به تو پیوند می دهند ... با پالس های مواج موسیقی، در حالی که چشم هایم به جاده مات شده و نگاهم فرسنگ ها دور را می کاود، زیر لب ترانه را زمزمه می کنم و دلم با همه ی حجم غمناکش برای تو تنگ می شود و همان لحظه تکه ای از این نوشته را کپی می کنم و برای تو می فرستم ... و همان طور که به اسمت روی صفحه ی گوشی خیره ام ... اتوبان گمشده در لا به لای درختان برهنه ی زمستان پیش می رود و پنج کیلومتر باقی مانده هم تمام می شود ... به فلکه پنجم که می رسم، پیاده می شوم ... باران می بارد و تازیانه می زند ... شوق کودکانه ام بر انگیخته می شود ... زیپ کاپشنم را می کشم، کلاهش را روی سرم می گذارم و کوله ام را روی دوشم محکم می کنم و زیر باران تا خانه می دوم ... با شور و شوق ... می دوم ... در حالی که از پشت شیشه های بخار گرفته و مرطوب عینکم چیزی نمی بینم و سراپایم بارانی شده ... بی توجه به خیابان و ماشین هایی که با چراغ های نور بالا شان با پرتوهای سفید و نافذ براندازم می کنند ... بی توجه به مردمی که از کنارم می گذرند و سیلاب های جاری کف خیابان ... می دوم و پاهایم را محکم روی زمین می کوبم و اب و گل است که کفش ها و شلوارم را خیس می کند ... عینکم را بر می دارم و شهر تار می شود ... و همچنان می دوم با عشقی که مرا پرواز می دهد و می گذارم باران هر چقدر می خواهد چشم هایم را هدف بگیرد ... من فقط می دوم و گوش هایم را با ملودی عاشقانه ای که تو را می خواند منفجر می کنم و به تو فکر می کنم ... به تو فکر می کنم ...

#فرناز_عطایی
#فروغ_سپهری
#دچار_باید_بود
#دوستت_دارم_در_جهانی_دیگر
#من_یک_حجم_غمناک_عاشقم!
#من_به_نوشتن_دچارم



تاريخ : پنجشنبه ۱۸ آذر ۱۳٩٥ | ۸:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()
  • خوشنویسان | الگوریتم