/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet">

در من بدمی، من زنده شوم

یک جان چه بود؟ صد جان منی ...!

#مولانا




تاريخ : دوشنبه ۱۳ دی ۱۳٩٥ | ۸:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()

ساده‌ دلانه گمان می‌ کردم

تو را در پشت سر رها خواهم کرد.

در چمدانی که باز کردم، تو بودی

هر پیراهنی که پوشیدم

عطرِ تو را با خود داشت

و تمام روزنامه‌ های جهان

عکس تو را چاپ کرده بودند.

به تماشای هر نمایشی رفتم

تو را در صندلی کنار خود دیدم

هر عطری که خریدم،

تو مالک آن شدی.

پس کی؟

بگو کی از حضور تو رها می‌ شوم

مسافر همیشه همسفر من ...؟!

#نزار_قبانی



تاريخ : جمعه ۳ دی ۱۳٩٥ | ٩:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()

به نام او

زمان گذشت ...
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت ...
چهار بار نواخت ...
و امد ان شبی که جشن اغاز است ...
امشب همه مان به نوعی یلدا را زندگی می کنیم ... برای هم بهترین ها را ارزو می کنیم و یک دقیقه بیشتر زیستن را به هم تبریک می گوییم و دور هم جمع می شویم و خوش می گذرانیم یا حداقل سعی می کنیم که خوش بگذرد ... همیشه زمستان را بسیار دوست داشته ام و یلدا، این میهمانی اغاز، یکی از دوست داشتنی ترین شب ها بوده برایم ... اما امشب چه بگویم؟! در وصف این شب ارام بلند و حال و هوایم چه بگویم؟! ... شب یلداست و من مثل همه ی شب های دیگر بالش را لبه ی تخت گذاشته ام، تکیه داده ام و لپتاپ هم روی پاهایم ... شب یلداست و برای من هیچ چیز انگونه که باید باشد نیست ... با ذهنی اشفته شروع کرده ام ... با ذهنی بسیار اشفته و دستانی بسیار سرد حروف سربی صفحه کلید لپتاپ را فشار می دهم و می نویسم ... کنار دستم یک بشقاب گذاشته ام و یکی دوتا نارنگی، یک سیب سرخ و یک انار که بعید می دانم بهش لب بزنم ... انار هیچوقت جز میوه های مورد علاقه ام نبوده ... کنارم یک بشقاب است و پوست های نارنجی و عطر نارنج ... هدفون هایم را در گوش هایم گذاشته ام و خودم را هر لحظه در بی انتهای قطعه ی وینتر گم می کنم و عمیق تر فرو می روم ... و چقدر این غرق شدگی شیرین است ... و چقدر این گم شدن را دوست دارم ... رفتن به یک جای دور ... انقدر دور که دست هیچ جنبنده ای بهم نرسد ... فرسنگ ها دور از این بعد مادی ... می دانی، من اصلا پاهایم روی زمین نیست ... بند این زمین خاکی نیستم ... همیشه در خلا، در فضا سیر می کنم ... در بعدی ورای هر چه که هست ... همیشه چون دود می لغزم و نابودم ... می پیچم در پیچ پیچ این خاکستری! ... برای تاکید، دوباره می گویم که با ذهنی بسیار اشفته می نویسم ... می خواهم طبق قوانین شخصی ام هر وقت که می خواهم خود را رها کنم و در بند نباشم ... می خواهم بنویسم انطور که هستم ... انطور که می  اندیشم ... همین حالا که این را گفتم کمی مکث کرده ام، پوست های نارنگی را از توی بشقاب برداشته ام و یک نفس عمیق ... شب یلداست و تویی که واژه هایم را می خوانی از من و دنیایم تا نهایت اندیشه دوری ... تویی که مرا می خوانی، شاید بتوانی مرا از لای واژه ها بیرون بکشی و شاید حتی خودم را حدس بزنی اما بر این باورم که مرا انگونه که وجود دارم، انگونه که احساس می کنم و از دریچه ی چشم من، نخواهی فهمید ... تسلیم نشو ... مرا بخوان ... همذات پنداری هایت را دوست دارم ... شب یلداست ... نمی گویم حتما اما شاید دلت خوش باشد ... شاید داشته باشی اش ... شاید همانی که روزها، ماه ها و سال ها حتی؛ انتظارش را داشته ای امشب برایت رقم خورده باشد ... نمی دانم ... اما حتم دارم که جنس شبت از جنس شبم نیست ... شب یلداست و دلم خوش نیست ... اگر هم خوش باشد فقط خودم می توانم تعبیرش کنم ... شب یلداست و به نشستنی کوتاه در جمع اکتفا کرده ام و به لانه ی تنهایی هایم خزیده ام ... نارنگی های توی بشقاب گل قرمز چه عطری دارند ... مرا یاد عطر نارنجی تو می اندازند در ان غروب های پاییزهای افسرده و زمستان های مسحور ... شب یلداست و پشت این لپتاپ نشسته ام و هی واژه ها را از دنیای دور و درازشان می کشانم و روی صفحه ی وُرد می نشانمشان ... شب یلداست و چه سکوتی کوچه را گرفته و مهتاب چه تنهاست ... زمستان چه شروعی دارد! ... چه خوب است که فردا اول دی ماه است ... آه چه خوب است که فردا اول دی ماه است و من در محراب ایمان به فصل سرد سجده خواهم کرد و شعر ایمان بیاوریم به اغاز فصل سرد را که امروز بارها و بارها در گوشه و کنارِ دانشگاه خواندمش، می خوانم و هر تکه ام هزار تکه می شود و متلاشی می شوم و به ذرات ریز هوا بند می خورم و می روم و دور می شوم و دور می شوم ... آه ... چقدر خوب است که فردا زمستان است ... فردا چرا؟! همین حالا ... دیگر چیزی نمانده ... ساعتِ صفر که شود همه چیز در اوج پایان شروع می شود ... آه ... آه که چقدر به زمستان دچارم ... همه ی وجودم از ان هنگام که رفت در تمنای تکرار دوباره اش بود و اکنون پاسخ داده خواهد شد معمای انتظار ... آه، هنوز شب یلداست ... یلداست و ندارمت و نیستی ... تویی که مجبور شده ام از دوست داشتنت بروم و تویی که هنوز نیامده ای! ... شب یلداست و اگر هیچ چیزش به شب های دیگر نماند یک اتفاق منتظره دارد برایم که می ارزد ... نشسته ام و فکر، فکر ... تیک تاک ساعت و صدای تق تق فشار انگشت های سردم روی صفحه ی حروف ... نشسته ام و تمام این مدت را ... تمام ثانیه ها را، همه ی پاییز و تابستان و بهار را ... همه را شخم می زنم ... نشسته ام جوجه هایم را می شمارم ... نشسته ام و این طوفان سهمگین با قطعه ی تایم هانس زیمر، عجیب گره خورده و پیش می رود، می پیچد، فرو می ریزد و دوباره متولد می شود ... نشسته ام و فکر از پس فکر می اید، می ماند، می خواند، می رود و دوباره، دوباره ... نشسته ام و دقیقه ها را می شمارم ... همین الان پنجاه و پنج دقیقه مانده ... پنجاه و پنج دقیقه تا بیست و یک دسامبر ... پنجاه و پنج دقیقه و هزار بیت ضربان تا زمستان ... در همه ی حجم اطرافم چه سکوتی خود را به در و دیوار ساده ی اشراق می کوبد ... شعله های آبی بخاری چه ارام می سوزند ... و ساعت چه سنگین و استوار گام بر می دارد و می رود که بیاید ... و من، آه من! ... پاهایم روی زمین نیست ... معلق ام ان بالا با تعلقی ابدی، در اتم های شناور هستی ... آه، هرگز اتم های شناور هستی را لمس کرده ای؟! ... بعید می دانم ... پاهایت روی زمین است! ... فردا اولین روز دی ماه است و من راز فصل ها را می دانم و حرف لحظه ها را می فهمم ... فردا روز اول زمستان است و چه چیز لذت بخش تر از این می تواند باشد!؟ ... چقدر خوب است که در پایان، زمستان می اید و زندگی یک بار دیگر فعل خاکستری رستن را رج به رج می بافد ... چقدر خوب است که زمین یکبار دیگر به اصل خود باز می گردد ... زمستان و تولدی دیگر! ... چقدر غریب و دوست داشتنی ست که زندگی را با درد و رنج و غم و اندوه و آه پیوندیست ناگسستنی ... و چه دیوانه وار به این فسلفه ی خاکستری دچارم! ... دچار ... و من زنی همیشه در فصلی سرد، همه ی زندگی ام را به رنج مدیونم ... و چه کمالی بالاتر از این که می توانم با همه ی رنج هایم خوشبخت باشم ... و من چقدر خوشبختم که فروغم ... و به نومیدی خود معتاد ... و چه خوشبخت می تواند باشد ان کس که می رود اینسان، صبور، سنگین، سرگردان و در شب کوچک اش باد با برگ درختان میعادی دارد ...



تاريخ : چهارشنبه ۱ دی ۱۳٩٥ | ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()

فقط بیست و دو روز تا بیست و دو سالگی ... :)



تاريخ : سه‌شنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٥ | ٦:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()
تاريخ : شنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٥ | ٤:۱۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()
مطالب قدیمی تر
  • خوشنویسان | الگوریتم