/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet">

تاریخ به دو قسمت تقسیم می شود
تاریخ قبل از تو
و تاریخ بعد از تو
تاریخ قبل از تو را به یاد ندارم
زیرا زیستن بعد از تو شروع شد
شعرها بعد از تو زاده شدند
صداها، رنگها و عطرها
بعد از تو معنا پیدا کردند
تاریخ بعد از تو
تاریخ عاشقانه هاست

...



تاريخ : چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٥ | ٧:٢۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()

بانوی من
اگر دست من بود
سالی برای تو می‌ ساختم
که روزهایش را
هرطور دلت خواست کنار هم بچینی
به هفته‌ هایش تکیه بدهی
و آفتاب بگیری!
و هر طور دلت خواست
بر ساحل ماه‌ های آن بدوی.

بانوی من
اگر دست من بود
برایت پایتختی
در گوشه‌ ی زمان می‌ ساختم
که ساعت‌ های شنی و خورشیدی
در آن کار نکنند
مگر آنگاه که
دست های کوچک تو
در دستان من آرمیده‌ اند.

نزار قبانی



تاريخ : چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٥ | ٧:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()

ساده‌ دلانه گمان می‌ کردم

تو را در پشت سر رها خواهم کرد.

در چمدانی که باز کردم، تو بودی

هر پیراهنی که پوشیدم

عطرِ تو را با خود داشت

و تمام روزنامه‌ های جهان

عکس تو را چاپ کرده بودند.

به تماشای هر نمایشی رفتم

تو را در صندلی کنار خود دیدم

هر عطری که خریدم،

تو مالک آن شدی.

پس کی؟

بگو کی از حضور تو رها می‌ شوم

مسافر همیشه همسفر من ...؟!

#نزار_قبانی



تاريخ : جمعه ۳ دی ۱۳٩٥ | ٩:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()

بگو دوستم‌ داری‌ تا زیباتر شوم
بگو دوستم‌ داری‌ تا انگشتانم از طلا شوند
و ماه‌ از پیشانی‌ام بتابد

بگو دوستم‌ داری‌ تا زیر و رو شوم
تبدیل‌ شوم به‌ خوشه‌ای‌ گندم‌ یا یک نخل

بگو! دل دل نکن ...

بگو دوستم‌ داری‌ تا به‌ قدیسی‌ بدل شوم
بگو دوستم‌ داری‌ تا از کتاب شعرم‌ کتاب مقدس بسازی‌
تقویم‌ را واژگون‌ می‌کنم‌
و فصل‌ها را جابه‌جا می‌کنم‌ اگر تو بخواهی‌

 

بگو دوستم‌ داری‌ تا شعرهایم‌ بجوشند

و واژگانم‌ الهی‌ شوند

عاشقم‌ باش‌ تا با اسب‌ به‌ فتح‌ِ خورشید بروم‌
دل دل نکن‌
این‌ تنها فرصت من‌ است‌ تا بیاموزم‌
و بیافرینم!

"نزار قبانی"



تاريخ : یکشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٥ | ٢:۱۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()

و ان شبی که این شعر را برایم خواندی :

" اگر مردی را می‌شناسی که بیش از من دوستت دارد
او را به من نشان بده!
اول به او تبریک خواهم گفت
آنگاه:
می‌کشمش! "

چه شبی بود ...

چه شبی بود ...



تاريخ : جمعه ٥ شهریور ۱۳٩٥ | ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()

وقتی عاشقم
نور سیالی می شوم
پنهان از نظر ها
و شعر ها در دفتر شعرم
کشتزارهای خشخاش و گل ابریشم می شوند!

نزار قبانی



تاريخ : جمعه ٥ شهریور ۱۳٩٥ | ٩:۳٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()

به ساعت نگاه می کنم
حدود سه نصف شب است
چشم می بندم که مبادا چشمانت را
از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره می روم
سو
سوی چند چراغ مهربان
و سایه ی کشدار شبگردان خمیده
و خاکستری گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانی چند خروس
از شوق به هوا می پرم، چون کودکی‌ ام
و خوشحال که هنوز
معمای سبز رودخانه از دور
برایم حل نشده است
آری، از شوق به هوا می پرم
و خوب می دانم
سال هاست که مرده ام ...

"حسین پناهی"



تاريخ : جمعه ۸ امرداد ۱۳٩٥ | ۸:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()

دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ
ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ
دانی که پس از عمر چه ماند باقی
مهر است و محبت است و باقی همه هیچ

پ ن : خیلی این دو بیت رو دوست دارم ...




تاريخ : سه‌شنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٥ | ٧:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()

کاش می‌ دیدم چیست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست
آه وقتی که تو لبخند نگاهت را
می‌ تابانی

بال مژگان بلندت را
می‌ خوابانی
آه وقتی که تو چشمانت
آن جام لبالب از جان‌ دارو را
سوی این تشنه جان سوخته می‌ گردانی
موج موسیقی عشق
از دلم می‌ گذرد
روح گل‌ رنگ شراب
در تنم می‌ گردد
دست ویرانگر شوق
پرپرم می‌کند ای غنچه رنگین، پرپر

من در آن لحظه که چشم تو به من می‌ نگرد
برگ خشکیده ایمان را
در پنجه باد
رقص شیطان خواهش را
در آتش سبز
نور پنهانی بخشش را
در چشمه مهر
اهتزاز ابدیت را می‌بینم

بیش از این سوی نگاهت نتوانم نگریست
اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست
کاش می‌گفتی چیست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست

 فریدون مشیری

پ ن : تقدیم به کسی که اسمش را نمی گویم! :)

تقدیم به تو D:

...



تاريخ : یکشنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٥ | ٧:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()

آنکه اولین بار عشق می ورزد

هرچند ناکام، باز هم خداست

اما آنکه باز هم عاشق می شود

دیوانه است

***

 منِ دیوانه عاشق شده ام

یک بار دیگر، بی عشقی متقابل

خورشید و ماه و ستاره می خندند

من هم می خندم و می میرم


هاینریش هاینه/بهنود فرازمند



تاريخ : چهارشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٥ | ۱:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()

Thinking hard about you

I got on the bus

and paid 30 cents car fare

and asked the driver for two transfers

before discovering

that I was

alone.




تاريخ : چهارشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٥ | ۱:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()

بیست و هشتم مارس ۱۹۴۱، ویرجینیا وولف اورکتش را پوشید، جیب‌هایش را از سنگ پر کرد و به رودخانه‌ی اووز در نزدیکی خانه‌اش رفت و خودش را غرق کرد. بدنش را تا هجدهم آوریل پیدا نکردند. ویرجینیا در آخرین یادداشت به همسرش نوشته بود:

عزیزترینم
مطمئنم دوباره دارم دیوانه می‌شوم. حس می‌کنم دیگر توان تحمل روزهای وحشتناک را نداریم و این بار حالم خوب نمی‌شود. دوباره صداهایی می‌شنوم و تمرکزم را از دست می‌دهم، پس بهترین کار ممکن را می‌کنم. تو بزرگ‌ترین خوشبختی ممکن را به من داده‌ای. گمان نمی‌کنم پیش از این که این بیماری لعنتی شروع شود، هیچ زوجی به خوشبختی ما بوده باشند. دیگر نمی‌توانم بجنگم. می‌دانم که زندگی‌ات را تباه می‌کنم، می‌دانم که بدون من موفق خواهی بود و خودت هم می‌فهمی. می‌بینی؟ حتی نمی‌توانم این نامه را درست بنویسم، نمی‌توانم بخوانم. می‌خواهم بگویم همه‌ی خوشبختی زندگی‌ام را مدیون تو هستم. تو صبورانه با من مدارا کرده‌ای و بیش از اندازه خوب هستی. می‌خواهم بگویم ــ همه این را می‌دانند. اگر کسی می‌توانست مرا نجات بدهد، آن فرد تو بودی. همه چیز را از دست داده‌ام جز ایمان به خوب بودن تو. نمی‌توانم بیشتر از این، زندگی‌ات را خراب کنم. گمان نمی‌کنم هیچ دو نفری خوشبخت تر از من و تو بوده باشند.



تاريخ : چهارشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٥ | ۱:٢٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()

All girls should have a poem
written for them even if
we have to turn this God-damn world
upside down to do it.



تاريخ : چهارشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٥ | ۱:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()
  • خوشنویسان | الگوریتم