/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet">

 روز - خارجى - ظهر عاشورا - خیابان‏

 نمى‏ دانم چرا، ولى روزهاى تعطیل و بخصوص تعطیلات مذهبى بیشتر مردم در خیابان‏ها هیچ قانونى را رعایت نمى ‏کنند. از هر جایى  می گذرند و به هر طرف که بخواهند مى‏ رانند. یک روز عاشورا که از خانه حافظ احمدى برمى‏ گشتم، نذرى گرفته بودم و به خانه مى‏ بردم. به چهارراهى رسیدم و چراغ قرمز شد. ترمز کردم و ایستادم. اتومبیل پشتى که گویا انتظار نداشت من ترمز کنم، با شدت بیشترى ترمز کرد تا به من اصابت نکند. بوق زد که حرکت کن. با اشاره چراغ قرمز را نشانش دادم. پیاده شد و گفت : نوکرتم، امروز مال امام حسینه. چراغ قرمز و سبز نداریم. راه بیفت.به من که رسید. مرا شناخت. سلام کرد و گفت : از شما بیشتر از اینا انتظار داشتیم. یک هنرپیشه باحال که روزعاشورا پشت چراغ‏ قرمز وای ‏نمى‏سته. شورحسینی ت کجارفته؟!...

 



تاريخ : شنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٤ | ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()

 روز - خارجى - یکى از فرعى‏هاى خیابان بهار

 در خیابان بهار یک فرعى هست که به خیابان شریعتى راه دارد. این کوچه یک‏طرفه است. اما طبق معمول از طرف مقابل هم به اندازه کافى و وافى اتومبیل و موتور مى‏ آیند.

 متخلفین با انصاف وقتى مى‏ بینند، اتومبیلى از روبرو مى‏ آید، کنار مى‏ کشند و راه مى‏ دهند تا اتومبیلى که راه از آنِ اوست بگذرد و بعد به خلافشان ادامه مى ‏دهند.

 اما متخلفین بى‏انصاف از دور چراغ مى‏ زنند. یعنى من دارم خلاف مى‏ آیم. بکش کنار!

 اما متخلفین بى‏ انصاف و به قول خودشان «با حال»! چراغ مى‏ زنند و عشق‏ اله مى‏ رسانند و با لبخند - که معنى‏اش اینست که چکار کنیم، چاره‏ اى نداریم. مملکت نیست که…. - اشاره مى‏ کنند بکش کنار تا رد بشیم!

 یکبار که از این فرعى و در جهت درست، مى‏ گذشتم، یکى از این متخلفین بى ‏انصاف و با حال! از روبرو چراغ زد من به راهم ادامه دادم. او مى ‏آمد و چراغ مى‏ زد. تا رسید شاخ به شاخ من. چند اتومبیل کنار کوچه پارک کرده بودند و فقط براى گذر یک اتومبیل راه بود. با پررویى و لبخند حاکى از با حالى! چراغ زد و اشاره کرد که برو عقب تا به جایى برسیم که من رد بشم! من فقط ایستاده بودم. خورشید به شیشه‏ ى او مى‏ تابید و من در تاریک‏ روشنى بودم. چند بار دیگر چراغ زد و بالاخره طلبکارانه پیاده شد و عصبى به سمت من آمد که یقه‏ گیرى کند. وقتى کنار پنجره من رسید، مرا شناخت. کمى خودش را جمع کرد. لبخند حاکى از با حالى‏ اش دوباره روى لبانش نشست و گفت : شما دیگه چرا؟ شما که آدم بافرهنگى هستى. شما الگوى جامعه ‏اى. ما بى‏ فرهنگیم. حالا دنده عقب بگیرد تا رد شیم. رفت و سوار اتومبیلش شد و دنده یک گذاشت و اشاره کرد که برو عقب!



تاريخ : شنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٤ | ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()

 روز - خارجى - خیابانى در تهران‏

 پشت چراغ قرمز ایستاده بودم. هوا زیادى گرم بود. کنار من یک مینى‏ بوس بود که دود اگزوزش مستقیم توى پنجره من مى ‏زد. نه راه پس داشتم، نه راه پیش. شیشه پنجره را بالا کشیدم. هواى داخل ماشین آنقدر گرم شد که بلافاصله چکه‏ هاى عرق را پشت گوشم احساس کردم که از گردنم پایین مى‏ آمدند. پشتم که به صندلى چسبیده بود خیس شد. به سمت فرمان خم شدم تا خیسى پیراهنم باد بخورد و خنک شود. یادم آمد شیشه پنجره را بالا کشیده‏ ام. به چراغ نگاه کردم هنوز قرمز بود. شماره نداشت که بفهمم کى سبز مى‏ شود. اگزوز مینى‏ بوس دود مى‏ کرد. راننده مینى ‏بوس گاه به گاه گاز مى‏ داد. نمى‏ دانم براى چى. فقط دود بیشترى را به هوا مى‏ فرستاد. با چند بوق از اتومبیل‏ هاى پشت سرم، متوجه شدم چراغ سبز شده است. دنده یک گذاشتم و منتظر بودم تا جلویى‏ ها بروند. بالاخره نوبت من رسید. به محض اینکه وارد چهارراه شدم یک موتورسوار که چراغ قرمز را رد کرده بود، از جلوى من رد شد. نزدیک بود تصادف کنم. بوق زدم و موتورسوار لاى ماشین‏ ها گم شد. نگاه کردم. یک پلیس جوان آن‏ طرف‏تر زیر سایه ایستاده بود و با کسى حرف مى‏ زد. به تنها چیزى که توجه نداشت ترافیک و آمد و شد اتومبیل‏ ها و موتورى‏ ها بود. از چهارراه که رد شدم کنار کشیدم و ایستادم. پیاده شدم و رفتم به سمت پلیس. کسى که با او حرف مى‏زد تا مرا دید خوشحال شد و سلام کرد. پلیس هم برگشت. او هم مرا شناخت و به سمت من آمد و سلام کرد. جواب دادم و پرسیدم : شما براى چى اینجا ایستادى؟

 پرسید : چطور مگه؟

 به چهارراه اشاره کردم، در همان لحظه دوتا موتورى داشتند چراغ قرمز را رد مى‏ کردند.

 گفتم : اینا چین؟ چرا بهشون چیزى نمى‏ گى. الان نزدیک بود تصادف کنم.

 کسى که با پلیس حرف مى‏ زد گفت : شما هم حوصله دارین ها. چرا خون خودتو کثیف مى‏ کنى. برو فیلمت رو بازى کن، تا ما کِیف کنیم.

 پلیس هم گفت : اونارو ولشون کن. حال خودت چطوره؟

 گفتم : شما براى چى اینجا وایسادى؟ چرا گذاشتنت اینجا؟

 گفت : هیچى، مترسک! به من که برگ جریمه نمى‏دن. باز کلاغ‏ها از مترسک یه حسابى مى‏ برن. اینا از ما هیچ حسابى نمى‏ برن!



تاريخ : شنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٤ | ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()

روز - خارجى - خیابانى در تهران‏

 در اتومبیلى بودم که هر روز صبح مرا به سرِ صحنه فیلمبردارى مى‏ برد. مرد مؤدبى بود. گفته بود که چند سالى در ژاپن بوده. پول و پله‏اى جمع کرده و به ایران برگشته، با اتومبیلش در خدمت فیلم بود.

 از خانه تا محل فیلمبردارى تعریف مى‏ کرد و یا مى‏ پرسید. از همه چیز و همه جا و همه کس. به مردم خودمان هم خیلى انتقاد داشت. که همدیگر را رعایت نمى‏ کنند. نزدیکى‏ هاى محلى فیلمبردارى به یک ترافیک برخوردیم. کمى صبر کرد. کمى به این طرف و آن طرف نگاه کرد. و کشید به سمت چپ، یعنى سمتى که اتومبیل‏ هایش از روبرو         مى ‏آمدند. که ترافیک را رد کند. کار او باعث شد که در مسیر مقابل هم یک گره ترافیکى ایجاد شود. سعى کرد گره را رد کند ولى دیگر دیر شده بود. هر دو طرف خیابان بند آمد. من فقط او را نگاه مى‏ کردم. گفت : مى‏ بینین، یک ذره فداکارى وجود ندارد.

 از همه دلخور بود.

 گفتم : طرف ما ترافیک بود. اون طرفى‏ ها که داشتند راهشونو مى‏ رفتند. شما خلاف رفتى و راهشونو بستى.

 گفت : من کار دارم مثل اونا که بیکار نیستم!

 



تاريخ : شنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٤ | ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()

روز - خارجى - کوچه‏اى در تهران‏

 کوچه ى یک‏طرفه ‏اى هست که گذرگاه همیشگى من است.! همین چند روز پیش که باز هم از همان کوچه مى‏ گذشتم، یکباره از سرِ پیچ یک فرعى چند موتورسوار با سرعت به کوچه یک‏طرفه پیچیدند. با اینکه همیشه مواظب هستم، اما جا خوردم و بوق ممتدى برایشان زدم. بدون توجه به من و بوق من گذشتند. فقط یکیشان ایستاد. به کنار او رفتم و پرسیدم: مى‏ دانى این کوچه یک‏طرفه است؟

 گفت : معلومه که مى‏ دونم.

 پیرمردى بود که موهاى سپیدش زیر کلاه کاسکت پنهان شده بود. من حرفى نداشتم که ادامه بدهم. اما او گفت : آقا رضا حالت چطوره؟ هنوز خونت همون جاست؟

 و ادامه داد : منو یادت نمى‏یاد؟ کلى برات عشق‏ اله فرستادم.

 پشت سرم یک اتومبیل بوق زد که بگذرم. تا راه را باز کنم.

 من حرکت کردم. پیرمرد داد زد : خیلى قیافه مى‏گیرى. دارم دو کلمه باهات حرف مى‏زنم…

 من رد شده بودم. از آینه نگاهش کردم. او هم رد شده بود...



تاريخ : شنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٤ | ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()

 روز - خارجى - خیابان بهار

 خیابان بهار یک طرفه است رو به شمال. پر از بقالى و میوه‏ فروشى و لوازم شوفاژ است. به همین دلیل همیشه چند کامیون نوشابه، شیر یا آب معدنى دوبله پارک کرده ‏اند و دارند جنس به بقالى‏ ها مى‏ رسانند و یا چند وانت دوبله پارک کرده‏ اند و دارند میوه خالى مى‏ کنند و یا وسایل شوفاژ بار مى ‏زنند. مردمى هم که مى‏ خواهند چیزى بخرند دوبله پارک مى‏ کنند و براى خرید مى‏ روند. رانندگى در خیابان بهار مثل گذشتن از میدان موانع است. در ضمن همیشه افرادى پیاده دارند از خیابان مى‏ گذرند. که پیرزن و پیرمرد و کودک هم جزوشان هستند. و قوز بالاقوز آن است که تعدادى موتورسوار دارند خلاف جهت     مى‏ آیند که جزو لاینفک خیابان بهارند. چون یک ایستگاه پیک موتورى آن‏جاست. در نتیجه رانندگى در خیابان بهار چیزى فراتر از میدان موانع است. بیشتر به یک بازى پرتحرک کامپیوترى شبیه است. تنها فرقش با بازى کامپیوترى این است: که کامپیوتر یک فضاى مجازى‏ ست و نابود کردن موتورى‏هایى که خلاف مى ‏آیند و افراد پیاده امتیاز دارد. اما خیابان بهار مجازى نیست؛ و امتیازهایش برعکس است! یک‏بار که طبق معمول از آن‏جا مى‏ گذشتم و داشتم به زور و شعبده، اتومبیلم را از کنار یک کامیون شیر و ماست که دوبله پارک کرده بود مى‏ گذراندم، یک موتورى از روبرو آمد. با سرعت هم مى‏ آمد. و خواست از بین اتومبیل من و کامیون بگذرد. جا نبود. به من اشاره کرد که راه بدهم. امکان راه دادن نبود. گفتم: تو خلاف مى‏ آیى بگیر کنار رد بشم. به حرکتم ادامه دادم. موتورى مجبور شد عقب بکشد. من رد شدم. صداى فحش‏ هایش را شنیدم. مثل همیشه، سعى کردم نشنیده بگیرم. وقتى به انتهاى بهار رسیدم و خواستم وارد بهار شیراز بشوم، طبق معمول یک گره ترافیکى بود. مجبور بودم بایستم تا گره باز شود. که دیدم آینه بغل اتومبیلم خرد شد. دیدم همان موتورى دنبالم آمده و براى انتقام آینه بغلم را شکسته. بلافاصله پیاده شدم. او که دستپاچه شده بود نتوانست بگریزد. در پیچشى که مى‏ خواست انجام بدهد، زمین خورد. موتورش را رها کرد و خودش فرار کرد و کمى آن طرف‏تر ایستاد. گره ترافیکى انتهاى بهار شُل شد. چند اتومبیل رفتند. اتومبیل‏ هاى پشت سر من شروع کردند به بوق‏ زدن. تا مرا دیدند، شناختند و پیاده شدند و به سمت من آمدند که ببینند چى شده. در این هیرو ویر سلام‏ علیک مى‏ کردند و بعضى‏ هاشان هم روبوسى. موتورى جلو آمد و گفت: ببخشید. من تازه شما رو شناختم. اگه از اول خودتونو معرفى کرده بودید این مکافات ها پیش نمى‏ اومد! ...



تاريخ : پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٤ | ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()
  • خوشنویسان | الگوریتم