/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet">

🌹نامه های جودی ابوت🌹

بابا لنگ دراز عزیز
دیشب نزدیک غروب در حالی که در رختخواب نشسته بودم و از پنجره به باران نگاه می کردم و از زندگی در این دانشکده ی بزرگ بدجوری خسته شده بودم،پرستار با جعبه ی سفید درازی پر از زیباترین غنچه گل های صورتی رز که اسم من روی آن نوشته شده بود وارد شد.تازه بهتر از گل ها،کارتی بود که رویش با خط بامزه و حروف ریز کج و سربالا پیام خیلی مودبانه ای نوشته شده بود.ممنون بابا جون،یک دنیا تشکر.این گلها اوین هدیه ای است که من در عمرم دریافت کرده ام.اگر می خواهید بدانید که من ئاقعا چه قدر بچه ام،باید بگویم که دراز کشیدم و از خوشحالی زیاد زدم زیر گریه.حالا که مطمئن شدم نامه های مرا می خوانید،نامه هایم را جالب تر می نویسم تا ارزشش را داشته باشد دورشان روبان قرمز ببندید و درگاوصندوق نگه دارید ولی خواهش میکنم آن نامه ی مزخرف را از گاوصندوق دربیاورید و بسوزانید. اصلا دوست ندارم فکر کنم که شما آن را خوانده اید.از این که یک دانشجوی سال اولی بیمار،بدعنق و بیچاره را خوشحال کردید ممنونم.لابد شما اعضای خانواده و دوستان مهربان زیادی دارید و نمی توانید حس کنید تنهایی یعنی چه ولی من خوب می فهمم.خداحافظ. قول می دهم دیگر این قدر مزخرف نباشم.برای اینکه حالا دیگر می دانم که شما یک انسان واقعی هستید.همینطور قول می دهم شما را با سوال هایم عذاب ندهم. هنوز از دخترها متنفرید؟
ارادتمند همیشگی شما،جودی

" بابا لنگ دراز / جین وبستر "



تاريخ : دوشنبه ٧ دی ۱۳٩٤ | ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()

🌹نامه های جودی ابوت🌹

بابا لنگ دراز عزیز
این یک نامه ی اضافی در وسط ماه است که می نویسم،برای اینکه خیلی احساس تنهایی می کنم.هوا بدجوری توفانی است.چراغ های محوطه ی دانشکده همه خاموش است ولی من قهوه ی خیلی غلیظی خورده ام و خوابم نمی برد.امشب شام چند نفر مهمان داشتم که عبارت بودند از سالی،جولیا و لئونورا فنتون.شام هم ماهی ساردین،مافین برشته،سالاد،باسلق و قهوه داشتیم.جولیا گفت خیلی خوش گذشت ولی سالی ماند و کمک کرد بشقاب ها را شستیم.امشب می توانستم چند ساعتی لاتین بخوانم ولی شک نباید کرد که من در یاد گرفتن لاتین خیلی خنگم.می شود خواهش کنم فقط برای مدتی نقش مادربزرگ مرا بازی کنید؟سالی یک مادر بزرگ دارد،جولیا و لئونورا هم هرکدام دوتا دارند و امشب همه اش مادربزرگ هایشان را مقایسه می کردند.هیچ چیز برای من بهتر از داشتن مادربزرگ نیست.برای همین اگر مخالفتی ندارید دیروز که رفته بودم شهر یک کلاه توری تاز دیدم که با روبان بنفش تزئین شده بود برای همین می خواهم برای هشتاد و سومین سال تولدتان آن را به شما هدیه کنم.این زنگ ساعت برج کلیسا بود که ساعت 12 را اعلام کرد.فکر کنم بالاخره خوابم می آید.
شب بخیر مادربزرگ جان.از صمیم قلب دوستتان دارم.
جودی

" بابا لنگ دراز / جین وبستر "



تاريخ : یکشنبه ٦ دی ۱۳٩٤ | ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()

🌹نامه های جودی ابوت🌹

بابا لنگ دراز عزیز
خبر خیلی بد بد بد بدی برای تان دارم ولی نامه را با آن شروع نمی کنم.بهتر است اول کمی روحیه تان را عوض کنم.جروشا ابوت نویسندگی را شروع کرده است.شعر او با عنوان از بالای برج من در ماه فوریه در صفحه اول مجله ی ماهانه ی دانشکده چاپ می شود و این برای یک دانشجوی سال اول افتخار بزرگی است.دیشب وقتی از کلیسا خارج می شدیم استاد زبان انگیلسی مرا نگه داشت و گفت که غیر از سطر ششم شعر جذابی است.برای همین من یک نسخه از آن را برای شما  می فرستم که اگر دوست داشتید بخوانید.بگذارید ببینم می توانم چیز جالب دیگری پیداکنم،آهان،آره! من دارم اسکیت یاد می گیرم و می توانم تقریبا خودم تنهایی به نرمی رو بخ سر بخورم.بعدش هم یاد گرفته ام که چطور از سقف سالن ورزش از طناب سر بخورم پایین.یا  می توانم از روی مانع20/1 متری بپرم و امیدوارم به زودی رکوردم را به یک و نیم متر برسانم.امروز صبح اسقف موعظه ای کرد که آدم را می برد توی فکر.گفت: در مورد دیگران همان قضاوتی را نکن که  نمی خواهی دیگران در باره ات بکنند. منظورش لزوم چشم پوشی از عیب دیگران بود و اینکه نباید با فضاوت بی رحمانه درباره دیگران توی ذوق شان زد.کاش خودتان هم حرف هایش را می شنیدید. امروز آفتابی ترین و خیره کننده ترین بعد از ظهر یک روز زمستانی است،قندیل های یخ آویزان از درخت های صنوبر چکه چکه آب می شوند.تمام دنیا زیر بار سنگین برف خم شده است ولی من دام زیر بار غم خم می شوم.حالا دیگر وقتش است که آن خبر را بدهم-شجاع باش جودی! هر جوری شده باید بگویی، مطمئن باشم که سرحال هستید؟ من در درس های ریاضیات و نثر لاتین مردود شدم و دارم آنها را می خوانم تا ماه بعد دوباره امتحان بدهم.متاسفم از این که دلسرد شدید وگرنه اصلا این موضوع برای من مهم نیست چون من خیلی چیزها یاد گرفته ام که حتی جزو درس ها نبوده.من هفده رمان و کلی شعر خوانده ام،رمان هایی که خواندشان واجب است مثل بازار خودنمایی،ریچارد فورل،آلیس در سرزمین عجایب.هم چینین جستار های امرسون،زندگی اسکات نوشته لاکهارت،جلد اول امپراطوری رم نوشته ی گیبون،و نصف کتاب زندگی بن ونوتو چلینی.به نظرتان آدم جالبی نبوده؟چلینی عادت داشته قبل از صبحانه گشتی بزند و همینطوری یکی را بکشد.می بینید بابا جون،اگر من تنها به درس لاتین می چسبیدم الان این قدر باسواد نبودم.اگر قول بدهم که دیگر در درسی رد نشوم آیا این بار مرا می بخشید؟
شرمنده ی شما،جودی

" بابا لنگ دراز / جین وبستر "



تاريخ : یکشنبه ٦ دی ۱۳٩٤ | ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()

🌹نامه های جودی ابوت🌹

بابا لنگ دراز عزیز
باید بودید و می دید چه جوری همه ی دانشکده دارند درس می خوانند.همه انگار فراموش کرده ایم که اصلا تعطیلاتی داشته ایم.در چهار روز گذشته من پنجاه و هفت فعل بی قاعده را در مغزم فرو کرده ام،فقط خداکند تا موقع امتحان ها توی مغزم بماند.بعضی از دخترها بعد از امتحان کتاب های درسی خود را می فروشند ولی من می خواهم کتاب هایم را نگه دارم و بعد از اینکه فارق التحصیل شدم همه ی سوادم را در یک ردیف قفسه ی کتابخانه ام بچینم تا وقتی لازم شد چیزی را مفصل تر بدانم فوری به آنها مراجعه کنم.اینطوری آدم راحت تر و دقیق تر معلوماتش را حفظ می کند تا اینکه بخواهد به ذهنش بسپرد.جولیا پندلتون برای سرزدن به من به اتاقم آمد و یک ساعت تمام ماند.صحبت را از خانواده شروع کرد و من هر چه کردم نتوانستم حرفش را قطع کنم.می خواست بداند اسم دوران دختری مادرم چه بود.تو را خدا تا حالا دیدید یک نفر همچین سوال بی جایی از یک بچه ی سر راهی پرورشگاه بکند؟ آن قدر شهامت نداشتم که بگویم نمی دانم.برای همین با بدبختی اولین اسمی را که به ذهنم آمد گفتم و این اسم مونتگومری بود.آن وقت جولیا می خواست بداند که من از مونتگومری های ماساچوستم یا مونتگومری های ویرجینیا؟ مادر جولیا از راترفوردهاست.خانواده اش با کشتی آمده اند آمریکا و با هانری هشتم قرابت سببی داشتند.از طرف پدری هم نسبت شان به قبل تر از حضرت آدم می رسد.خلاصه سربلند ترین شاخه های شجر نامه ی خانواده ی او به میمونی از عالی ترین نژادها می رسد که موی بسیار لطیف و دم بسیار درازی دارد. من می خواستم امشب نامه ی شاد و خوب و مفرحی برای تان بنویسم ولی خیلی خواب آلود و نگرانم.سال اولی ها بخت خوشی ندارند.
دوستدار شما جودی ابوت،که در حال امتحان دادن است...

" بابا لنگ دراز / جین وبستر "



تاريخ : یکشنبه ٦ دی ۱۳٩٤ | ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()

🌹نامه های جودی ابوت🌹

اواخر تعطیلات کریسمس

بابا لنگ دراز عزیز!

دارد برف می بارد.شما کجا هستید؟دنیایی که من از پنجره ی ساختمان برج مان می بینم پوشیده از برف است و از آسمان دانه های برف به اندازه ی پف فیل می آید.عصراست.آفتاب تازه دارد با رنگ زرد و سردش پشت تپه های سردتر و بنفش غروب می کند.من روی درگاه پنجره اتاقم نشسته ام و از آخرین روشنی روز استفاده می کنم تا برای شما نامه بنویسم.پنج سکه ی طلای تان مرا غافلگیر کرد.من عادت نکرده ام از کسی هدیه ی کریسمس بگیرم.شما تا حالا خیلی چیزها به من داده اید! در واقع هرچه دارم از شماست.احساس می کنم لیاقت هدیه های بیشتری را ندارم،با این حال خوشحال شدم.می خواهید بدانید با پولم چه خریدم؟
1.یک ساعت مچی نقره که توی جعبه چرمی بود تا به مچم ببندم و به موقع سرکلاس بروم.
2.یک جلد از اشعار ماتیو آرنولد.
3.یک کیسه آب گرم.
4.یک پتوی گرم مسافرتی(اتاقم سرد است)
5. 500 برگ کاغذ کاهی برای چرک نویس(می خواهم به زودی کار نویسندگی را شروع کنم.)
6.یک جلد فرهنگ مترادف ها(برای زیاد کردن گنجینه واژگان نویسنده)
7.(آخری را خیلی دوست ندارم بگویم ولی می گویم) یک جفت جوراب ابریشمی.
اگر می خواهید علتش را بدانید باید بگویم یک چیز پیش پاافتاده باعث شد من جوراب ابریشمی بخرم.جولیا پندلتون شب ها به اتاق من می آید که باهم هندسه بخوانیم.روی کاناپه می نشیند و جوراب ابریشمی پایش می کند و پاهایش را روی هم می اندازد.اما صبر کنید! به محض اینکه جولیا از تعطیلات برگردد جوراب های ابریشمی ام را می پوشم و به اتاقش می روم و روی کاناپه اش می نشینم.می بینید بابا جون چه موجود بدبختی هستم؟ولی حداقل صاف و ساده ام.شما هم لابد سابقه ی مرا در پرورشگاه می دانید که آدم بی عیب و نقصی نیستم،نه؟ خلاصه(معلم انگلیسی مان سرکلاس هربار جمله اش را با این کلمه شروع می کند)که از این هفت هدیه بسیار ممنونم.من دارم وانمود می کنم که این ها از طرف خانواده ام در یک جعبه پستی از کالیفرنیا برایم رسیده.ساعت را پدرم،پتوی سفری را مادرم،کیسه آب گرم را مادربزرگ-که همیشه نگران است مبادا در این هوا سرما بخورم و کاغذهای کاهی را برادر کوچکم هاری فرستاده.خواهرم ایزابل هم جوراب های ابریشمی،خاله سوزان هم اشعار ماتیو آرنولد و عمو هاری (که اسمش را روی برادر کوچکم گذاشته اند)هم فرهنگ لغات را فرستاده است.البته او می خواست شکلات بفرستد اما من اصرار کردم به جایش این فرهنگ مترادف ها را بفرستد. شما که مخالف نیستید نقش همه ی خانواده مرا یکجا بازی کنید،هستید؟
حالا می خواهید از تعطیلاتم برایتان بگویم یا فقط به تحصیلات و این جور چیزهای من علاقه دارید؟ اسم دختر تگزاسی لئونورا فنتون است(تقریبا به همان مضحکی اسم جروشا ابوت است،نه؟)من دوستش دارم ولی نه به اندازه سالی مک براید.من هیچکس را به اندازه سالی دوست ندارم،البته غیر از شما.من باید همیشه شما را بیش از همه دوست داشته باشم،چون شما یک نفره جای همه خانواده من هستید.من و لئونورا و دو دختر سال دومی هر روز که هوا خوب بود دامن و ژاکت بافتنی می پوشیدیم و کلاه سرمان می گذاشتیم و چوب به دست سرتاسر این حوالی و دهکده را قدم زنان می گشتیم.یک دفعه هم چهار مایل رفتیم تا شهر و به رستورانی که دخترهای دانشکده غذا می خورند رفتیم،و لابستر کباب شده(35 سنت)و دسر کیک با آرد گندم سیاه و شیره ی افرا(15 سنت)خوردیم. مقوی و ارزان.
خیلی چسبید! مخصوصا به من،چون زمین تا آسمان با غذاهای پرورشگاه فرق داشت.هروقت که از محوطه ی داشنکده بیرون میروم احساس می کنم محکوم فراری هستم.یک دفعه بدون اینکه متوجه شوم شروع کردم برای دیگران احساساستم را بیان کردن.ولی گربه هنوز از کیسه درنیامده بود که دمش را گرفتم و دوباره برش گرداندم توی کیسه.خیلی برایم مشکل است چیزهایی را که توی دلم است به کسی نگویم.من ذاتا اهل درد دلم و اگر شما را نداشتم تا حرف هایم را باهاش درمیان بگذارم دق می کردم.جمعه قبل در ساختمان فرگوسن هال جشن شیرینی پزان داشتیم.همه مان روی هم رفته از دختران سال اول و دوم گرفته تا سال سوم و چهارم،بیست و دو نفر بودیم. آشپزخانه ی آنجا بزرگ است و ظروف مسی و قابلمه و کتری،ردیف روی دیوار سنگی آویزان است.در ساختمان فرگوسن هال 400 دختر زندگی می کنند.سرآشپز آن جا که کلاه و پیش بند سفید داشت بیست و دو دست پیش بند و کلاه نمی دانم از کجا،برای ما آورد و ما آنها را پوشیدیم و شدیم عین آشپزها.گرچه من شیرینی بهتر از آن هم دیده ام ولی خیلی خوش گذشت.وقتی بالاخره کار تمام شد و سرتا پایمان و در و دستگیره همه چسب چسبو شد،آن وقت با همان کلاه و پیشبند آشپزی صفی تشکیل دادیم و درحالی که هرکدام قاشق یا چنگال بزرگ یا ماهیتابه به دست داشتیم در راهروهای خالی به طرف سالن اداری که تعدادی از استادها شب آرامی را در آن می گذراندند رژه رفتیم.بعد درحالی که سرودهای دانشکده را برایشان میخواندیم شیرینی به آنها تعارف کردیم.آنها هم مودبانه ولی با شک و تردید برمی داشتند.خب می بینید بابا جون چه قدر من دارم در تحصیل پیشرفت می کنم؟ فکر نمی کنید باید به جای نویسنده نقاش بشوم؟ دو روز دیگر تعطیلات تمام می شود و من از اینکه دخترها را می بینم خوشحالم.برجی که در آن هستم کمی سوت و کور است.وقتی در ساختمانی که برای 400 نفر ساخته شده 9 نفر زندگی کنند معلوم است که جا برای آن 9 نفر کمی گل و گشاد است.نامه یازده صفحه شد.بیچاره بابا،حتما خیلی خسته شدید! اولش می خواستم فقط یک یادداشت تشکر آمیز مختصر بنویسم ولی وقتی شروع کردم انگار دیگر قلمم خودش پیش رفت.خداحافظ.از اینکه به یاد من هستید ممنونم.من باید خیلی خوشحال باشم ولی ابر کوچک و ترسناکی افق را تیره کرده است:امتحان های فوریه در راه است.
فدای شما،جودی

بعدالتحریر:شاید صحیح نباشد که من بنویسم فدای شما.اگر اینجوری است معذرت می خواهم.ولی آخر من باید یک نفر را دوست داشته باشم و باید بین شما و خانم لیپت فقط یکی را انتخاب کنم،برای همین بابا جون عزیزم می بینید که باید تحمل کنید،چون من نمی توانم خانم لیپت را دوست داشته باشم.

 

" بابا لنگ دراز / جین وبستر "



تاريخ : یکشنبه ٦ دی ۱۳٩٤ | ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()

🌹نامه های جودی ابوت🌹

یکشنبه

تعطیلات کریسمس هفته آینده شروع می شود و چمدان ها بسته شده.آن قدر چمدان در راهرو چیده اند که به زور می شود از لای شان رد شد. آن قدر همه هیجان زده اند که درس فراموش شده.یک دختر دیگر سال اولی اهل تگزاس هم به جز من تعطیلات را در دانشکده می ماند و ما باهم قرار گذاشته ایم به پیاده روی های طولانی برویم و اگر یخی باقی مانده باشد اسکیت بازی یاد بگیریم.بعدش هم قرار است یک عالم کتاب بخوانیم.
خداحافظ بابا جون.خدا کند شما هم مثل من شاد باشید.
دوستدار همیشگی شما،جودی
بعدالتحریر:یادتان نرود به سوال من جواب بدهید.اگر نمی خواهید به خودتان زحمت بدهید و چیزی بنویسید به منشی تان دستور بدهید که یک تلگراف به من بزند.می تواند فقط بنویسد:
سر آقای اسمیت تاس است. یا سرآقای اسمیت تاس نیست. یا موهای آقای اسمیت سفید است. ضمنا میتوانید 25 سنت پول تلگراف را از پول ماهانه ی من کم کنید.

خداحافظ  تا ژانویه،کریسمس تان هم مبارک!!!

" بابا لنگ دراز / جین وبستر "



تاريخ : یکشنبه ٦ دی ۱۳٩٤ | ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()

🌹نامه های جودی ابوت🌹

19 دسامبر
بابا لنگ دراز عزیز

شما جواب سوال مرا ندادید در صورتی که خیلی هم مهم بود.شما تاس هستید؟من عکستان را دقیقا آن طور که به نظر می رسید با موفقیت تمام طراحی کردم تا رسیدم به سرتان،آن وقت بود که گیر کردم.نمی دانم موهای شما سفید است یا سیاه یا جوگندمی یا شاید هم اصلا هیچ کدام.اما مشکلم این است که آیا باید برایش یک کم مو بگذارم یا نه؟دوست دارید بدانید چم هایتان چه رنگی است؟خاکستری است و ابروهای تان سیخ و مثل سایبان است و دهانتان هم یک خط صاف که گوشه هایش به پایین کشیده شده است.دیدید که میدانم!شما پیرمردی شیک پوش و بداخلاق هستید.
(زنگ کلیسا را زدند)

ساعت 5/9 شب
من یک قرار سفت و سخت با خودم گذاشته ام:اینکه هرچقدر هم که درس خواندنی داشته باشم هیچ وقت هیچ وقت شبها درس نخوانم و در عوض کتاب های معمولی بخوانم.همانطور که می دانید این کار خیلی لازم است.چون من 18 سال را با ذهنی خالی پشت سرگذاشته ام.بابا جون نمی دانید ذهنم چه ژرفنای جهل عمیقی است.تمام چیزهایی که دخترهایی که با خانواده ی درست و حسابی و خانه و زندگی و دوست و کتابخانه و با علاقه یادگرفته اند،حتی به گوش من هم نخورده.مثلا من هیچ وقت دیوید کاپرفیلد یا ایوانهو یا ریش آبی یا سیندرلا یا رابینسون کروزو یا جین ایر یا آلیس در سرزمین عجایب یا یک کلمه از آثار رودیارد کیپلینگ را نخوانده ام.نمی دانستم ر.ل.اس مخفف رابرت لویی استیونسن است،یا اینکه جورج الیوت زن بوده.من تاحالا عکس مونالیزا را ندیده ام و(باور کنید راست می گویم)اصلا اسم شرلوک هومز را نشنیده بودم. و حالا همه ی اینها را به اضافه ی خیلی چیزهای دیگر می دانم.با همه ی اینها لابد حس می کنید چه قدر من باید تلاش کنم تا به دیگران برسم.ولی خیلی کیف دارد که تمام روز منتظر شوم تا شب شود و بعد یک نوشته ی "مزاحم نشوید" پشت در بچسبانم و لباس خانه ی قرمز و شیکم را با دمپایی های خزدارم بپوشم و تمام بالش ها را پشت سرم روی کاناپه بگذارم و چراغ برنجی دانشکده را دم دستم روشن کنم و بخوانم و بخوانم و بخوانم.یک کتاب کافی نیست.من هم زمان چهارتا کتاب می خوانم.همین الان دارم اشعار تنیسون،بازار خودنمایی،قصه های ساده کیپلینگ و (تو را خدا نخندید) زنان کوچک را می خوانم.من فهمیده ام که تنها دختری در دانشکده هستم که زنان کوچک را نخوانده و هرچندکه تا حالا به کسی نگفته ام.ماه پیش یواشکی رفتم و با پول ماهانه ام یک دلارو دوازده سنت دادم و این کتاب را خریدم.

زنگ ساعت 10 را زدند...

" بابا لنگ دراز / جین وبستر "



تاريخ : یکشنبه ٦ دی ۱۳٩٤ | ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()

🌹نامه های جودی ابوت🌹
15 نوامبر . بابا لنگ درازعزیز
گوش کنید ببینید امروز چی یاد گرفتم :
مساحت محدب هرم ناقص و منتظم برابر است با نصف حاصل ضرب مجموعه ی محیط قاعده ها در ارتفاع هریک از دو ذوزنقه ی آن.البته به نظر درست نمی آید،ولی درست است؛من می توانم آن را ثابت کنم. من تا حالا چیزی راجع به لباس هایم به شما نگفتم بابا نه؟ شش دست لباس نو وشیک و مخصوص خودم خریده ام.نه اینکه از یک نفر گنده تر از خودم به من رسیده باشد.شاید شما حس نکنید که این موضوع در زندگی یتیم چه اهمیتی دارد.شما این لباس ها را به من داده اید و من خیلی خیلی خیلی از شما متشکرم.تحصیلات نعمت بزرگی است ولی هیچ چیز مثل داشتن شش دست لباس نو نیست.شکر خدا که این لباس ها را خانم پریچارد که عضو مهمان هیئت مدیره است برای من انتخاب کرد نه خانم لیپت.یکی از لباس ها لباس شبی است از ململ صورتی و حریر(وقتی آن را می پوشم خیلی خوشگل می شوم یک لباس آبی برای کلیسا،یک لباس مخصوص سرغذا از پارچه قرمز که رویش به سبک شرقی ها دست دوزی شده(وقتی آن را می پوشم شبیه کولی ها می شوم) ولباس دیگری از پارچه ی ابریشمی قرمز،یک کت و دامن خاکستری برای بیرون و خیابان و بالاخره یک دست لباس ساده برای سرکلاس.البته این لباس ها برای خانم جولیا راتلج پندلتون خیلی زیاد نیست ولی برای جروشا ابوت محشره! لابد حالا دارید پیش خودتان فکر می کنید این چه دختر سبک مغز و بی مایه ای است و حیف پول که خرج تحصیل یک دختر بشود نه؟ولی بابا جون شما هم اگر یک عمر از چیت پیچازی لباس پوشیده بودید متوجه می شدید من چه حالی دارم.تازه وقتی هم که به دبیرستان رفتم وارد دوره ای شدم که حتی بدتر از دوران چیت پیچازی یعنی دوره ی لباس های صدقه ای بود.نمی توانید حس کنید که با چه ترس و لرزی با لباس های صدقه ای به مدرسه می رفتم.همه اش فکر میکردم حتما درکلاس مرا کنار دختری می نشانند که لباسم قبلا مال او بوده و او قضیه را در گوشی و با هرهر وکرکر خنده به دیگران می گوید.اگر تمام عمر جوراب ابریشمی بپوشم فکر نکنم اثر جای زخمی که روی قلبم است محو شود.
ج.ابوت
بعد التحریر: می دانم که نباید از شما توقع داشته باشم و به من تذکر داده اند که نباید با سوال هایم اذیت تان کنم،ولی بابا جون فقط یک بار. می خواستم بدانم شما خیلی پیرید یا فقط کمی پیر هستید؟سرتان تاس است،یا فقط کمی تاس است؟آخر خیلی سخته که آدم راجع به شما هم مثل قضایای هندسه انتزاعی فکر کند!مفروض است مرد ثروتمندی که از دخترها متنفر است ولی به دختر پررویی خیلی کمک کرده است.پیدا کنید قیافه او را؟
لطفا جواب دهید

" بابا لنگ دراز / جین وبستر "



تاريخ : یکشنبه ٦ دی ۱۳٩٤ | ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()

🌹نامه های جودی ابوت🌹
ﯾﮏ ﺷﻨﺒﻪ
ﺩﯾﺮﻭﺯ ﯾﺎﺩﻡ ﺭﻓﺖ ﺍﯾﻦ ﻧﺎﻣﻪ ﺭﺍ ﭘﺴﺖ ﮐﻨﻢ. ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﻦ ﺣﺎﻻ ﺑﺎ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﭘﯽ ﻧﻮﺷﺘﯽ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﻣﯿﮑﻨﻢ . ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺻﺒﺢ ﺍﺳﻘﻔﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ ﺻﺤﺒﺖ ﮐﺮﺩ .ﺣﺪﺱ ﻣﯿﺰﻧﯿﺪ ﭼﻪ ﮔﻔﺖ؟ ‏( ﻧﮑﺘﻪ ﯼ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻣﻔﯿﺪﯼ ﮐﻪ ﺍﻧﺠﯿﻞ ﺑﺮﺍﯾﻤﺎﻥ ﺑﺎﺯﮔﻮ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻓﻘﺮﺍ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺟﻬﺖ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭﮐﻨﺎﺭ ﻣﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺟﻬﺎﻥ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺑﺘﻮﺍﻧﯿﻢ ﺩﺍﺋﻢ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﻧﯿﮑﯽ ﮐﻨﯿﻢ. ‏)
ﻣﻼﺣﻈﻪ میکنید؟ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻓﻘﺮﺍ ﻫﻢ ﻧﻮﻋﯽ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﺍﻫﻠﯽ ﻣﻔﯿﺪ ﻫﺴﺘﻨﺪ. ﺍﮔﺮ ﻣﻦ ﻣﺜﻞ ﺍﻻﻥ ﯾﮏ ﺧﺎﻧﻢ ﺣﺴﺎﺑﯽ ﻧﺸﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺮﺍﺳﻢ ﻋﺒﺎﺩﺕ ﻣﯿﺮﻓﺘﻢ ﻭ ﻫﺮﭼﯽ ﺍﺯ ﺩﻫﺎﻧﻢ ﻣﯽ ﺁﻣﺪ ﺑﺎﺭﺵ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ.

25 ﺍﮐﺘﺒﺮ
ﺑﺎﺑﺎ ﻟﻨﮓ ﺩﺭﺍﺯ ﻋﺰﯾﺰ
ﻣﻦ ﺍﻻﻥ ﺩﺭ ﺗﯿﻢ ﺑﺴﮑﺘﺒﺎﻝ ﻫﺴﺘﻢ ﻭ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻮﺩﯾﺪ ﻭ می دیدید ﺳﺮ ﺷﺎﻧﻪ ﯼ ﭼﭙﻢ ﭼﻪ ﻃﻮﺭ ﮐﺒﻮﺩ ﺷﺪﻩ ! ﺑﻪ ﺭﻧﮓ ﺁﺑﯽ ﻭ ﻗﻬﻮﻩ ﺍﯼ ﺳﻮﺧﺘﻪ ﺩﺭﺁﻣﺪﻩ ﮐﻪ ﺭﺩﻩ ﻫﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﻧﺎﺭﻧﺠﯽ ﺗﻮﯾﺶ ﺍﺳﺖ. ﺟﻮﻟﯿﺎ ﭘﻨﺪﻟﺘﻮﻥ ﺧﯿﻠﯽ ﺳﻌﯽ ﮐﺮﺩ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﺷﻮﺩ ﻭﻟﯽ ﻧﺸﺪ. ﻫﻮﺭﺍ ! ﻫﻮﺭﺍ !
ﻣمی بینید ﺑﺎﺑﺎ ﭼﻪ ﺟﻨﺲ ﺧﺮﺍﺑﯽ ﺩﺍﺭﻡ؟ ﺩﺍﻧﺸﮑﺪﻩ ﻭ ﻏﺬﺍﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ .ﻫﻔﺘﻪ ﺍﯼ ﺩﻭﺑﺎﺭ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺑﻪ ﻣﺎ می دﻫﻨﺪ ﻭ ﺻﺒﺢ ﻫﺎ ﻫﻢ ﺍﺻﻼ ﺍﺯ جیرﻩ ﯼ ﮔﻨﺪﻡ ﺧﺒﺮﯼ ﻧﯿﺴﺖ. ﺷﻤﺎ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﺑﻮﺩﯾﺪ ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﻣﺎﻫﯽ ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻤﺎ ﻧﺎﻣﻪ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ،ﻧﻪ؟ ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﻫﺮﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﺑﺎ ﻧﺎﻣﻪ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﻭﺣﯿﻪ ﺗﺎﻥ ﺭﺍ ﻋﻮﺽ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﻧﻪ؟ ﺁﺧﺮ ﻣﻦ ﺁﻥ ﻗﺪﺭ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰﻫﺎﯼ ﺗﺎﺯﻩ ﺑﻪ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻡ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺑﺎ ﯾﮑﯽ ﺩﺭﻣﯿﺎﻥ ﻣﯽ گذاشتم. ﺷﻤﺎ ﻫﻢ ﺗﻨﻬﺎ ﮐﺴﯽ ﻫﺴﺘﯿﺪ ﮐﻪ ﻣﻦ می شناﺳﻢ . ﻟﻄﻔﺎ ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﭘﺮ ﺷﺮﻭﺷﻮﺭ ﺑﻮﺩﻧﻢ ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ، ﺑﻪ ﺯﻭﺩﯼ ﺁﺭﺍﻡ می گیرﻡ . ﺍﮔﺮ ﻧﺎﻣﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﻦ ﺧﺴﺘﻪ ﺗﺎﻥ ﻣﯿﮑﻨﺪ می توانید ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻄﻞ ﮐﺎﻏﺬﻫﺎﯼ ﺑﺎﻃﻠﻪ ﺑﯿﻨﺪﺍﺯﯾﺪ .ﻗﻮﻝ می دهم ﮐﻪ ﺗﺎ ﺍﻭﺍﺳﻂ ﻧﻮﺍﻣﺒﺮ ﺩﯾﮕﺮ ﻧﺎﻣﻪ ﻧﻨﻮﯾﺴﻢ.
ﺩﺧﺘﺮ ﺧﯿﻠﯽ ﻭﺭﺍﺝ ﺷﻤﺎ، ﺟﻮﺩﯼ ﺍﺑﻮﺕ

" بابا لنگ دراز / جین وبستر "



تاريخ : یکشنبه ٦ دی ۱۳٩٤ | ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()

🌹نامه های جودی ابوت🌹
ﺟﻤﻌﻪ

ﺑﺎﺑﺎ ﺟﻮﻥ ﻣﻌﻠﻢ ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻣﻦ ﻋﺎﻟﯽ ﻭ ﺳﺮﺷﺎﺭ ﺍﺯ ﻧﻮﺁﻭﺭﯼ ﺑﻮﺩﻩ. ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻨﯿﺪ . ﺍﯾﻦ ﻋﯿﻦ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯼ ﺍﻭﺳﺖ . ﻧﻈﺮﺗﺎﻥ ﭼﯿﻪ؟ ﺑﺎ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻫﺠﺪﻩ ﺳﺎﻝ ﯾﺎﺩ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﻡ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺍﯾﻦ ﻏﯿﺮ ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﻧﻪ؟ ﻫﺪﻑ ﭘﺮﻭﺭﺷﮕﺎﻩ ﺟﺎﻥ ﮔﺮﯾﺮ ‏( ﻫﻤﺎﻧﻄﻮﺭ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﺗﺎﻥ می داﻧﯿﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺻﻤﯿﻢ قلب ﺑﺎ ﺁﻥ ﻣﻮﺍﻓﻖ ﻫﺴﺘﯿﺪ ‏) ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ 97 ﯾﺘﯿﻢ ﺭﺍ تبدﯾﻞ ﺑﻪ 97 ﻗﻠﻮ ﮐﻮﺩﮎ ﻣﺜﻞ ﻫﻢ ﺑﮑﻨﺪ. ﺍﺳﺘﻌﺪﺍﺩ ﻋﺠﯿﺐ ﻫﻨﺮﯼ ﻣﻦ ﺍﺯ ﻭﻗﺘﯽ ﺭﺷﺪ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭﻫﻤﺎﻥ ﺳﻨﯿﻦ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﮐﺸﯿﺪﻥ ﻋﮑﺲ ﺧﺎﻧﻢ ﻟﯿﭙﺖ ﺑﺎ ﮔﭻ ﺭﻭﯼ ﺩﺭ ﺍﻧﺒﺎﺭ ﻫﯿﺰﻡ.ﺍﻣﯿﺪﻭﺍﺭﻡ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﯼ ﺩﻭﺍﺭﻥ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﺍﻡ ﺍﯾﺮﺍﺩ می گیرﻡ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻧﺸﻮﯾﺪ. ﺍﻣﺎ ﺧﻮﺏ ﺷﻤﺎ ﺩﺳﺘﺘﺎﻥ ﺑﺎﺯ ﺍﺳﺖ. ﺍﮔﺮ ﻣﻦ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﺣﺪ ﮔﺴﺘﺎﺧﯽ کنم می تواﻧﯿﺪ ﻓﻮﺭﯼ ﺟﻠﻮﯼ ﭼﮏ ﻣﺎﻫﺎﻧﻪ ﺍﻡ ﺭﺍ ﺑﮕﯿﺮﯾﺪ .ﺍﻟﺒﺘﻪ ﮔﻔﺘﻦ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻑ ﺧﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖ ﻭﻟﯽ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﯾﮏ ﻫﻤﭽﯿﻦ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺗﻮﻗﻊ ﺍﺩﺏ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﺪ .ﭼﻮﻥ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﭘﺮﻭﺭﺷﮕﺎﻩ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯼ ﺳﺮﺭﺍﻫﯽ ﮐﻪ ﻣﺜﻞ ﺩﺑﯿﺮﺳﺘﺎﻥ ﺩﺧﺘﺮﺧﺎﻧﻢ ﻫﺎﯼ ﺑﺎ ﺍﺩﺏ ﻧﯿﺴﺖ . ﺑﺎﺑﺎ ﺟﻮﻥ. ﺁﻥ ﻗﺪﺭ ﮐﻪ ﺷﻮﺧﯽ ﻫﺎﯼ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯼ ﺩﺍﻧﺸﮑﺪﻩ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺳﺨﺖ ﺍﺳﺖ ﺩﺭﺱ ﻫﺎﯾﺶ ﻣﺸﮑﻞ ﻧﯿﺴﺖ .ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻭﻗﺘﻬﺎ ﻣﻦ ﻧﻤﯿﻔﻬﻤﻢ ﺩﺧﺘﺮﻫﺎ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﭼﻪ می گوﯾﻨﺪ. ﺷﻮﺧﯽ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺍﻧﮕﺎﺭﻣﺮﺑﻮﻁ ﺑﻪ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺟﺰ ﻣﻦ می فهمند.ﺍﺣﺴﺎﺱ میکنم ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻋﺎﻟﻢ ﺑﯿﮕﺎﻧﻪ ﻫﺴﺘﻢ ﻭ ﺯﺑﺎﻥ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﺍ ﻧﻤﯿﻔﻬﻤﻢ. ﺍﺯ ﺍین موﺿﻮﻉ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺑﺪﺑﺨﺘﯽ می کنم. ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺗﻮﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻡ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻢ.ﺩﺭ ﺩﺑﯿﺮﺳﺘﺎﻥ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺩﺳﺘﻪ ﺩﺳﺘﻪ ﺩﻭﺭ ﻫﻢ ﺟﻤﻊ می شدﻧﺪ ﻭ ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﮕﺎﻩ می کرﺩﻧﺪ. ﻫﻤﻪ می دﺍﻧﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺁﺩﻡ عجیب ﻏﺮﯾﺒﯽ ﻫﺴﺘﻢ و ﺑﺎ ﺁﻧﻬﺎ ﻓﺮﻕ ﺩﺍﺭﻡ .ﺣﺲ می کردﻡ ﺭﻭﯼ ﭘﯿﺸﺎﻧﯽ ﺍﻡ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﭘﺮﻭﺭﺷﮕﺎﻩ ﺟﺎﻥ ﮔﺮﯾﺮ .ﻭ ﺑﻌﺪ ﺑﻌﻀﯽ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺧﯿﺮﺧﻮﺍﻫﺎﺷﺎﻥ ﺳﻌﯽ می کرﺩﻧﺪ ﺑﯿﺎﯾﻨﺪ ﻭ ﻣﻮﺩﺑﺎﻧﻪ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺻﺤﺒﺖ ﮐﻨﻨﺪ . ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺷﺎﻥ ﺑﯿﺰﺍﺭ ﺑﻮﺩﻡ، ﻭﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺧﯿﺮﺧﻮﺍﻫﺎﺷﺎﻥ . ﺍﯾﻦ ﺟﺎ ﮐﺴﯽ نمی دﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺩﺭ ﭘﺮﻭﺭﺷﮕﺎﻩ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ . ﺑﻪ ﺳﺎﻟﯽ ﻣﮏ ﺑﺮﺍﯾﺪ ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﻭ ﯾﮏ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﻣﺤﺘﺮﻡ ﻭ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺸﮑﺪﻩ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻩ، ﻭ ﻓﻌﻼ ﻫﻢ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﻣﺤﺾ ﺭﺍ ﮔﻔﺘﻪ ﺍﻡ .ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﯿﺪ ﻣﻦ ﺁﺩﻡ ﺑﺰﺩﻟﯽ ﻫﺴﺘﻢ ﻭﻟﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻟﻢ می خوﺍﻫﺪ ﻣﺜﻞ ﺩﺧﺘﺮﻫﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺎﺷﻢ ﻭﻟﯽ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﯼ ﭘﺮﻭﺭﺷﮕﺎﻩ ﺟﺎﻥ ﮔﺮﯾﺮ ﮐﻪ ﺳﺎﯾﻪ ﺗﺮﺳﻨﺎﮐﺶ ﺭﻭﯼ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ، ﻓﺮﻕ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﯿﻦ ﻭ ﻣﻦ ﻭ ﺁﻥ ﻫﺎﺳﺖ. ﺍﮔﺮ ﺑﺘﻮﺍﻧﻢ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﭘﺸﺖ ﮐﻨﻢ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺳﺮ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﮐﻨﻢ ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺘﻮﺍﻧﻢ ﻣﺜﻞ ﺩﺧﺘﺮﻫﺎﯼ ﺧﻮﺏ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺸﻮﻡ .ﭼﻮﻥ ﻓﮑﺮ نمی کنم ﮐﻪ ﺗﻔﺎﻭﺕ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﻭ ﺫﺍﺗﯽ ﻣﻦ ﻭ ﺁﻧﻬﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ، ﻧﻪ؟ ﺩﺭ ﻫﺮ ﺣﺎﻝ ﺳﺎﻟﯽ ﻣﮏ ﺑﺮﺍﯾﺪ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﺩ !
ﺩﻭﺳﺘﺪﺍﺭ ﻫﻤﯿﺸﮕﯽ ﺷﻤﺎ، ﺟﻮﺩﯼ ﺍﺑﻮﺕ
‏( ﺟﺮﻭﺷﺎﯼ ﺳﺎﺑﻖ ‏)

ﺻﺒﺢ ﺷﻨﺒﻪ
ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻻﻥ ﺍﯾﻦ ﻧﺎﻣﻪ ﺭﺍ ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻣﺮﻭﺭ ﮐﺮﺩﻡ . ﺑﻪ ﻧﻈﺮﻡ ﺧﯿﻠﯽ ﻏﻢ ﺍﻧﮕﯿﺰ ﺁﻣﺪ.ﺁﺧﺮ ﻣﮕﺮ نمی دﺍﻧﯿﺪ ﻣﻦ ﺻﺒﺢ ﺩﻭﺷﻨﺒﻪ اﻣﺘﺤﺎﻥ ﺩﺍﺭﻡ ﻭ ﺑﺎﯾﺪ ﻫﻨﺪﺳﻪ ﺭﺍ ﺩﻭﺭﻩ ﮐﻨﻢ ﻭ ﺳﺮﻣﺎ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺍﻡ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺍﺵ ﻋﻄﺴﻪ ﻣﯿﮑﻨﻢ؟!...

" بابا لنگ دراز / جین وبستر "



تاريخ : یکشنبه ٦ دی ۱۳٩٤ | ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()

🌹نامه های جودی ابوت🌹

ﭼﻬﺎﺭﺷﻨﺒﻪ
ﺑﺎﺑﺎ ﻟﻨﮓ ﺩﺭﺍﺯ ﻋﺰﯾﺰ
ﻣﻦ ﺍﺳﻤﻢ ﺭﺍ ﻋﻮﺽ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ. ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺩﺭ ﺩﻓﺘﺮ ﻫﻨﻮﺯ ﺍﺳﻤﻢ ﻫﻤﺎﻥ ﺟﺮﻭﺷﺎﺳﺖ ﻭﻟﯽ ﻫﻤﻪ ﻣﺮﺍ ﺟﻮﺩﯼ ﺻﺪﺍ می کنند.ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺪ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺁﺩﻡ ﻧﺘﻮﺍﻧﺪ ﻏﯿﺮ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺍﺳﻢ ﺧﻮﺩﻣﺎﻧﯽ ﺍﺳﻤﯽ ﺭﻭﯼ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﮕﺬﺍﺭﺩ ﻧﻪ؟ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﻣﻦ ﻫﻨﻮﺯ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﺑﺎ ﺍﺳﻢ ﺟﻮﺩﯼ ﮐﻨﺎﺭ ﺑﯿﺎﯾﻢ. ﻓﺮﺩﯼ ﭘﺮﮐﯿﻨﺰ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻥ ﺭﺍ ﺩﺭﺳﺖ ﯾﺎﺩ ﺑﮕﯿﺮﺩ ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﻢ ﺻﺪﺍ می زﺩ . ﮐﺎﺵ ﺧﺎﻧﻢ ﻟﯿﭙﺖ ﺩﺭ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﺍﺳﻢ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﯾﮏ ﮐﻢ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺳﻠﯿﻘﻪ ﺑﻪ ﺧﺮﺝ می داﺩ. ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻧﺎﻡ ﻫﺎﯼ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﮔﯽ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺩﻓﺘﺮ ﺗﻠﻔﻦ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻪ، ﻓﺎﻣﯿﻠﯽ ﺍﺑﻮﺕ ﺩﺭ ﺻﻔﺤﻪ ﺍﻭﻝ ﺩﻓﺘﺮ ﺗﻠﻔﻦ اﺳﺖ.ﻧﺎﻡ ﻫﺎﯼ ﮐﻮﭼﮏ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺍﺯ ﻫﺮﺟﺎﯾﯽ می توﺍﻧﺴﺘﻪ ﺑﺮﺩﺍﺭﺩ .ﻻﺑﺪ ﻧﺎﻡ ﺟﺮﻭﺷﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺳﻨﮓ ﻗﺒﺮ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻪ ! ﻣﻦ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﻢ ﻣﺘﻨﻔﺮ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻡ ﻭﻟﯽ ﺍﺯ ﺟﻮﺩﯼ ﺑﺪﻡ ﻧﻤﯽ ﺁﯾﺪ، ﺑﺎﻣﺰﻩ ﺍﺳﺖ . ﺍﻣﺎ ﺟﻮﺩﯼ ﺍﺳﻢ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺍﺳﺖ ﻧﻪ ﻣﻦ، ﺍﺳﻢ ﯾﮏ ﺩﺧﺘﺮ ﺷﯿﺮﯾﻦ، ﭼﺸﻢ ﺁﺑﯽ ﻭ ﻋﺰﯾﺰ ﺩﺭﺩﺍﻧﻪ ﻭ ﻟﻮﺱ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻏﻤﯽ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ .ﺟﺎﻟﺐ ﻧﯿﺴﺖ ﺁﺩﻡ ﺍﯾﻦ ﺟﻮﺭﯼ ﺑﺎﺷﺪ؟ ﻣﻦ ﻫﺮﻋﯿﺒﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ ﺣﺪﺍﻗﻞ ﮐﺴﯽ نمی توﺍﻧﺪ ﺑﮕﻮﯾﺪ ﮐﻪ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ اﻡ ﻣﺮﺍ ﻟﻮﺱ ﺑﺎﺭ ﺁﻭﺭﺩﻩ ! وﻟﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺷﻢ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﮐﻪ ﻭﺍﻧﻤﻮﺩ ﮐﻨﻢ ﻫﻤﭽﯿﻦ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﻫﺴﺘﻢ . ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﻦ ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﮕﻮﯾﯿﺪ ﺟﻮﺩﯼ. می خوﺍﻫﯿﺪ ﯾﮏ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺮﺍﯾﺘﺎﻥ ﺑﮕﻮﯾﻢ؟ ﻣﻦ ﺳﻪ ﺟﻔﺖ ﺩﺳﺘﮑﺶ ﺑﭽﮕﺎﻧﻪ ﺧﺮﯾﺪﻩ ﺍﻡ. ﺍﻟﺒﺘﻪ ﻗﺒﻼ ﻫﻢ ﺩﺳﺘﮑﺶ ﻫﺎﯼ ﺑﭽﮕﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﺩﻭﺗﺎ ﺟﺎﯼ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﺩﺍﺭﺩ ﺍﺯ ﺩﺭﺧﺖ ﮐﺮﯾﺴﻤﺲ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﻋﯿﺪﯼ ﮔﯿﺮﻡ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻣﺎ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﺩﺳﺘﮑﺶ ﻫﺎﯼ ﺣﺴﺎﺑﯽ ﺑﺎ ﺟﺎﯼ ﭘﻨﺞ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺍﻡ. ﺣﺎﻻ ﻫﺮﺑﺎﺭ ﺩﺍﺋﻢ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﮐﺸﻮﯼ ﻣﯿﺰﻡ ﺩﺭ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﻡ ﻭ ﺩﺳﺘﻢ می کنم . ﻓﻘﻂ ﺍﯾﻦ ﺟﻮﺭﯼ می تواﻧﻢ ﺟﻠﻮﯼ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﮕﯿﺮﻡ ﺗﺎ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺳﺮﮐﻼﺱ ﺩﺳﺘﻢ ﻧﮑﻨﻢ. ‏( ﺯﻧﮓ ﺷﺎﻡ ﺭﺍ ﺯﺩﻧﺪ.ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ ‏)

" بابا لنگ دراز / جین وبستر "



تاريخ : یکشنبه ٦ دی ۱۳٩٤ | ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()

🌹نامه های جودی ابوت🌹
10 ﺍﮐﺘﺒﺮ
ﺑﺎﺑﺎ ﻟﻨﮓ ﺩﺭﺍﺯ ﻋﺰﯾﺰ،
ﺍﺳﻢ ﻣﯿﮑﻞ ﺁﻧﮋ ﺑﻪ ﮔﻮﺷﺘﺎﻥ ﺁﺷﻨﺎﺳﺖ؟
ﺍﻭ ﻧﻘﺎﺵ ﻣﺸﻬﻮﺭﯼ ﺑﻮﺩﻩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻗﺮﻭﻥ ﻭﺳﻄﯽ ﺩﺭ ﺍﯾﺘﺎﻟﯿﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ می کرﺩﻩ .ﻫﻤﻪ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯾﺎﻥ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻣﻮﻗﻊ ﺩﺭﺱ ﺍﺩﺑﯿﺎﺕ ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ ﺍﻭ ﺭﺍ می شناﺧﺘﻨﺪ ﻭ ﭼﻮﻥ ﻣﻦ ﻓﮑﺮ می کردم ﺍﻭ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﻣﻘﺮﺏ ﺧﺪﺍﺳﺖ ﻫﻤﻪ ﯼ ﮐﻼﺱ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺧﻨﺪﯾﺪﻧﺪ . ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻫﻢ ﻫﻤﯿﻦ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﻧﻪ؟ ﻋﯿﺐ ﺩﺍﻧﺸﮑﺪﻩ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺗﻮﻗﻊ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺯ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﯾﺎﺩ ﻧﮕﺮﻓﺘﻪ ﺍﯼ ﺑﺪﺍﻧﯽ. ﺍﯾﻦ ﺟﻮﺭ ﻣﻮﺍﻗﻊ ﺍﻋﺼﺎﺏ ﺁﺩﻡ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﺮﺩ می شوﺩ. ﻭﻟﯽ ﺍﻻﻥ ﺩﯾﮕﺮ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺩﺧﺘﺮﻫﺎ ﺭﺍﺟﻊ ﺑﻪ ﻣﻮﺿﻮﻋﯽ ﺻﺤﺒﺖ می کنند ﮐﻪ ﻣﻦ نمی داﻧﻢ ﻫﻤﺎﻥ ﺟﻮﺭ ﺳﺎﮐﺖ می مانم ﻭ ﺑﻌﺪﺵ ﺩﺭ ﺩﺍﻧﺸﻨﺎﻣﻪ ﭘﯿﺪﺍﯾﺶ می کنم ﻭ ﯾﺎﺩ می گیرم. ﺭﻭﺯ ﺍﻭﻝ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﻧﺎﺟﻮﺭﯼ ﮐﺮﺩﻡ . ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺍﺳﻤﯽ ﺍﺯ ﻣﻮﺭﯾﺲ ﻣﺘﺮﻟﯿﻨﮓ برد ﻭ ﻣﻦ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ : ﺍﺯ ﺩﺧﺘﺮﻫﺎﯼ ﺳﺎﻝ ﺍﻭﻝ ﺍﺳﺖ؟ ﻭ ﺑﻌﺪ ﻓﻮﺭﯼ ﺍﯾﻦ ﺷﻮﺧﯽ ﺩﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﺩﺍﻧﺸﮑﺪﻩ ﭘﯿﭽﯿﺪ. ﺍﻣﺎ ﺩﺭﻫﺮ ﺣﺎﻝ ﺍﻻﻥ ﻣﻦ ﻫﻢ ﻣﺜﻞ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ، ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯼ ﺑﺎﻫﻮﺷﯽ ﻫﺴﺘﻢ ﻭ ﺣﺘﯽ ﺍﺯ ﺑﻌﻀﯽ ﻫﺎ ﺑﺎﻫﻮﺵ ﺗﺮﻡ! می خوﺍﻫﯿﺪ ﺑﺪﺍﻧﯿﺪ ﭼﻪ ﺍﺳﺒﺎﺏ ﺍﺛﺎﺛﯿﻪ ﺍﯼ ﺩﺭ ﺍﺗﺎﻗﻢ ﭼﯿﺪﻩ ﺍﻡ؟ ﺗﺮﮐﯿﺒﯽ ﺍﺯ ﺭﻧﮓ ﻫﺎﯼ ﺯﺭﺩ ﻭ ﻗﻬﻮﻩ ﺍﯼ . ﺭﻧﮓ ﺍﺗﺎﻗﻢ ﻣﻼﯾﻢ ﺍﺳﺖ ﻭﻣﻦ ﭘﺮﺩﻩ ﮐﺘﺎﻥ ﻭ ﺑﺎﻟﺶ ﻫﺎ، ﻣﯿﺰ ﭼﻮﺑﯽ ﻣﺎﻏﻮﻥ ‏( ﺩﺳﺖ ﺩﻭﻡ ﺍﺳﺖ، ﺳﻪ ﺩﻻﺭ ﺧﺮﯾﺪﻡ ‏) ﻭ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﺍﺯ ﭼﻮﺏ ﺭﺍﺗﺎﻥ ﺍﺗﺎﻗﻢ ﺭﺍ ﻫﻤﻪ ﺯﺭﺩ ﺭﻧﮓ ﺧﺮﯾﺪﻩﺍﻡ. ﯾﮏ ﻗﺎﻟﯿﭽﻪ ﻗﻬﻮﻩ ﺍﯼ ﻫﻢ ﺧﺮﯾﺪﻩ ﺍﻡ ﮐﻪ ﻭﺳﻄﺶ ﯾﮏ ﻟﮏ ﺟﻮﻫﺮ ﺩﺍﺭﺩ ﻭﻟﯽ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﺭﺍ ﻃﻮﺭﯼ ﺭﻭﯾﺶ می گذارﻡ ﮐﻪ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﻧﺸﻮﺩ. ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻫﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺎﻻﺳﺖ ﻭ ﺍﺯ ﭘﺎﯼ ﭘﻨﺠﺮﻩ نمی شوﺩ ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﻋﺎﺩﯼ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ. ﺳﺎﻟﯽ ﻣﮏ ﺑﺮﺍﯾﺪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮐﻤﮏ ﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺍﺛﺎﺛﯿﻪ ﺭﺍ اﺯ ﺣﺮﺍﺟﯽ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯾﺎﻥ ﺳﺎﻝ ﺁﺧﺮ ﺑﺨﺮﻡ. ﺳﺎﻟﯽ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺒﻞ ﻭ ﺍﺛﺎﺙ ﺳﺮﺩﺭ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﺩ. ﺷﻤﺎ نمی دانید ﺧﺮﯾﺪ ﮐﺮﺩﻥ ﻭ ﭘﻨﺞ ﺩﻻﺭﯼ ﺩﺍﺩﻥ ﻭ ﺑﻘﯿﻪ ﺭﺍ ﭘﺲ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﭼﻪ ﮐﯿﻔﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺩﺍﺷﺖ. ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ من ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﭼﻨﺪ ﺳﻨﺖ ﭘﻮﻝ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺍﻡ.ﺁﻩ ﺑﺎﺑﺎ ﺟﻮﻧﻢ! ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺑﺎﺷﯿﺪ ﻣﻦ ﻗﺪﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﺎﻫﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺧﻮﺏ  می دﺍﻧﻢ.ﮐﻨﺎﺭ ﺳﺎﻟﯽ، ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺑﻪ ﺁﺩﻡ ﺧﻮﺵ می گذرد، ﺍﻣﺎ ﺟﻮﻟﯿﺎ ﺭﺍ ﺗﻠﺞ ﭘﻨﺪﻟﺘﻮﻥ ﮐﺎﻣﻼ ﺑﺮﻋﮑﺲ ﺍﺳﺖ.ﻋﺠﯿﺐ ﺍﺳﺖ؛ ﭼﻪ ﻗﺪﺭ ﺍﯾﻦ ﺭﺋﯿﺲ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﺁﻣﻮﺯﺵ ﺩﺭ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻫﻢ ﺍﺗﺎﻕ ﻫﺎ ﮐﺞ ﺳﻠﯿﻘﻪ ﺍﺳﺖ. ﺳﺎﻟﯽ ﺑﺎﻣﺰﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺷﻮﺧﯽ می کند . ﺍﻣﺎ ﺟﻮﻟﯿﺎ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﺍﺵ ﺳﺮمی روﺩ ﻭ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﺳﻌﯽ نمی کند ﮐﻤﯽ ﺧﻮﺏ ﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﯽ ﺑﺎﺷﺪ. ﺩﺭ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﻣﻌﺘﻘﺪ ﺍﺳﺖ ﻫﻤﯿﻦ ﻗﺪﺭ ﮐﻪ ﺁﺩﻡ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﺪﺍﻥ ﭘﻨﺪﻟﺘﻮﻥ ﺍﺳﺖ ﺑﺪﻭﻥ ﭼﻮﻥ ﻭ ﭼﺮﺍ ﺑﻪ ﺑﻬﺸﺖ می روﺩ. ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻣﻦ ﻭ ﺟﻮﻟﯿﺎ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﯾﻢ ﺗﺎ ﺩﺷﻤﻦ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺑﺎﺷﯿﻢ. ﻻﺑﺪ ﺣﺎﻻ ﺑﺎ بی تابی منتظرﯾﺪ ﺑﺒﯿﻨﯿﺪ ﻣﻦ ﺩﺍﺭﻡ ﭼﻪ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﯾﺎﺩ می گیرﻡ :
-1 ﻻﺗﯿﻦ :ﺟﻨﮓ ﺩﻭﻡ ﺭﻭﻣﯽ ﻫﺎ ﻭ ﮐﺎﺭﺗﺎﮊ . ﻫﺎﻧﯿﺒﺎﻝ ﻭ ﻗﻮﺍﯾﺶ ﺩﯾﺸﺐ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﯼ ﺗﺮﺍﺯﯾﻤﻨﻮﺱ ﺍﺭﺩﻭ ﺯﺩﻧﺪ .ﺁﻧﻬﺎ ﺳﺮﺭﺍﻩ ﺭﻭﻣﯽ ﻫﺎ ﮐﻤﯿﻦ می کنند ﻭ ﺻﺒﺢ ﻧﺒﺮﺩ ﺁﻏﺎﺯ می شوﺩ؛ رﻭﻣﯽ ﻫﺎ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻋﻘﺐ ﻧﺸﯿﻨﯽ.
-2 ﻓﺮﺍﻧﺴﻪ : ﺻﻔﺤﻪ ﺍﺯ ﺳﻪ ﺗﻔﻨﮓ ﺩﺍﺭ،
ﺻﺮﻑ ﺳﻮﻡ ﺍﻓﻌﺎﻝ ﺑﯽ ﻗﺎﻋﺪﻩ.
-3ﻫﻨﺪﺳﻪ :ﺍﺳﺘﻮﺍﻧﻪ ﻫﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ ﻭ ﺑﻪ ﻣﺨﺮﻭﻁ ﻫﺎ ﺭﺳﯿﺪﻩﺍﯾﻢ.
-4 ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ : ﺍﻧﺸﺎ. ﺳﺒﮏ ﻧﮕﺎﺭﺵ ﻣﻦ ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﻭﺿﻮﺡ ﻭ ﺍﺧﺘﺼﺎﺭ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﺭﻭﺯ ﺩﺍﺭﺩ ﺑﻬﺘﺮ می شوﺩ.
-5 ﺍﻋﻀﺎ ﺷﻨﺎﺳﯽ : ﺑﻪ ﺑﺨﺶ ﺩﺳﺘﮕﺎﻩ ﮔﻮﺍﺭﺵ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺍﯾﻢ . ﺩﺭﺱ ﺑﻌﺪﯼ ﮐﯿﺴﻪ ﯼ ﺻﻔﺮﺍ ﻭ ﻟﻮﺯﺍﻟﻤﻌﺪﻩ ﺍﺳﺖ.
ﺩﻭﺳﺘﺪﺍﺭ ﺷﻤﺎ ﻭ ﻓﺮﺍﮔﯿﺮ ﻋﻠﻢ و ﺩﺍﻧﺶ، ﺟﺮﻭﺷﺎ ﺍﺑﻮﺕ
ﺑﻌﺪﺍﻟﺘﺤﺮﯾﺮ : ﺑﺎﺑﺎﺟﻮﻥ ﺍﻣﯿﺪﻭﺍﺭﻡ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﻟﺐ ﺑﻪ ﻣﺸﺮﻭﺏ ﻧﺰﻧﯿﺪ.
اﻟﮑﻞ ﺩﺷﻤﻦ ﮐﺒﺪ ﺍﺳﺖ.

" بابا لنگ دراز / جین وبستر "



تاريخ : یکشنبه ٦ دی ۱۳٩٤ | ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()

🌹نامه های جودی ابوت🌹

ﺳﻪ ﺷﻨﺒﻪ
ﺩﺍﺭﻧﺪ ﺗﯿﻢ ﺑﺴﮑﺘﺒﺎﻝ ﺳﺎﻝ ﺍﻭﻝ ﺭﺍ ﺭﺍﻩ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﺍﺯﻧﺪ ﺷﺎﯾﺪ ﻣﻦ ﻫﻢ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﺷﻮﻡ. ﻣﻦ ﺭﯾﺰﻩ ﻣﯿﺰﻩ ﺍﻡ ﻭﻟﯽ ﺩﺭ ﻋﻮﺽ ﺧﯿﻠﯽ ﺗﻨﺪ ﻭ ﺗﯿﺰ ﻭ ﻗﻮﯼ ﻭ ﻣﺤﮑﻢ ﻫﺴﺘﻢ ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺑﺎﻻ می پرند ﻣﻦ ﺍﺯ ﺯﯾﺮ ﭘﺎﻫﺎﯾﺸﺎﻥ می رﻭﻡ ﻭ ﺗﻮﭖ ﺭﺍ ﻣﯽ ﻗﺎﭘﻢ !ﻋﺼﺮﻫﺎ ﺗﻤﺮﯾﻦ ﺩﺭ ﺯﻣﯿﻦ ﻭﺭﺯﺵ ﮐﻪ ﺍﻃﺮﺍﻓﺶ ﺭﺍ ﺩﺭﺧﺖ ﻫﺎﯼ ﺯﺭﺩ ﻭ ﻗﺮﻣﺰ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﺑﻮﯼ ﺑﺮﮒ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ می سوﺯﺩ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ رﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻪ ﻭ ﺻﺪﺍﯼ ﺧﻨﺪﻩ ﻭ ﺩﺍﺩ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺑﭽﻪﻫﺎ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ، ﺧﯿﻠﯽ ﮐﯿﻒ ﺩﺍﺭﺩ . ﺍﯾﻨﻬﺎ ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﺗﺮﯾﻦ ﺩﺧﺘﺮﻫﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺩﯾﺪﻩ ﺍﻡ ﻭ ﻣﻦ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺁﻧﻬﺎ ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﺗﺮﻡ.می خوﺍﺳﺘﻢ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﯼ ﻃﻮﻻﻧﯽ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ ﻭ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﻡ ﯾﺎﺩ می گیرﻡ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﺑﮕﻮﯾﻢ ‏(ﺧﺎﻧﻢ ﻟﯿﭙﺖ می گفت ﺷﻤﺎ ﻣﯿﻞ ﺩﺍﺭﯾﺪ ﺑﺪﺍﻧﯿﺪ‏) ﻭﻟﯽ ﺯﻧﮓ ﺭﺍ ﺯﺩﻧﺪ ﻭ ﺗﺎ ﺩﻩ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﻣﻦ ﺑﺎﯾﺪ ﻟﺒﺎﺱ ﻭﺭﺯﺵ ﺑﭙﻮﺷﻢ ﻭ ﺩﺭ ﺯﻣﯿﻦ ﺑﺎﺷﻢ .ﺩﻋﺎ نمی کنید ﻣﻦ ﺩﺭ ﺗﯿﻢ ﺑﺴﮑﺘﺒﺎﻝ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﺷﻮﻡ؟ ﺍﺭﺍﺩﺗﻤﻨﺪ ﻫﻤﯿﺸﮕﯽ ﺷﻤﺎ، ﺟﺮﻭﺷﺎ ﺍﺑﻮﺕ
ﺑﻌﺪ ﺍﻟﺘﺤﺮﯾﺮ ‏( ﺳﺎﻋﺖ 9 ﺷﺐ ‏) :ﺍﻻﻥ ﺳﺎﻝ ﻣﮏ ﺑﺮﺍﯾﺪ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﮐﺮﺩ ﺗﻮﯼ ﺍﺗﺎﻕ ﻣﻦ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﺎﻥ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﻡ ﺩﻕ ﻣﯿﮑﻨﻢ. ﺗﻮ ﭼﻄﻮﺭ؟ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩﻡ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ ﻣﻦ ﻧﻪ. ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ ﺑﺘﻮﺍﻧﻢ ﺗﺤﻤﻞ ﮐﻨﻢ . ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﻫﺎﯾﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺣﺪﺍﻗﻞ ﻣﻦ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺁﻥ ﻣﺼﻮﻧﯿﺖ ﺩﺍﺭﻡ !ﭼﻮﻥ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﻧﺸﻨﯿﺪﻩ ﺍﻡ ﮐﺴﯽ ﺩﻟﺶ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺮﻭﺭﺷﮕﺎﻩ ﺗﻨﮓ ﺑﺸﻮﺩ . ﺷﻤﺎ ﭼﻄﻮﺭ، ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺍﯾﺪ؟

" بابا لنگ دراز / جین وبستر "



تاريخ : یکشنبه ٦ دی ۱۳٩٤ | ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()

🌹نامه های جودی ابوت🌹

ﺑﺎﺑﺎ ﻟﻨﮓ ﺩﺭﺍﺯ ﻋﺰﯾﺰ :
ﻣﻦ ﻛﺎﻟﺞ ﺭﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻭ ﺗﻮ ﺭﻭ ﻫﻢ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ اﯾﻨﻜﻪ ﻣﻨﻮ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﯼ. ﺧﯿﻠﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻢ ، ﺍﻭﻧﻘﺪﺭ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﺯﺩﻩ ﺍﻡ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺳﺨﺘﯽ ﺧﻮﺍﺑﻢ ﻣﯿﺒﺮﻩ . ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﯽ ﺩﺭﻙ ﻛﻨﯽ ﭼﻘﺪﺭ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﺎ " ﮔﺮﯾﺮ ﻫﻮﻡ " ﺗﻔﺎﻭﺕ ﺩﺍﺭﻩ . ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﻓﻜﺮ ﻧﻤﯽ ﻛﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺗﻮﯼ ﺩﻧﯿﺎ ﯾﻪ ﻫﻤﭽﯿﻦ ﺟﺎﯾﯽ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ.ﻣﺘﺎﺳﻔﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﺮ ﻛﯽ ﻛﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﻧﯿﺴﺖ ﻭ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻪ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﯿﺎﺩ. ﻣﻄﻤﺌﻨﻢ ﻛﺎﻟﺠﯽ ﻛﻪ ﺗﻮ ﻭﻗﺘﯽ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﻭﻧﯽ ﺑﻮﺩﯼ ﻭ ﺗﻮﺵ ﺩﺭﺱ ﺧﻮﻧﺪﯼ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺯﯾﺒﺎ ﻧﺒﻮﺩﻩ . ﺍﺗﺎﻕ ﻣﻦ ﺑﺎﻻﯼ ﯾﻪ ﺑﺮﺝ ﻫﺲ ﻛﻪ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﻜﻪ ﺩﺭﻣﺎﻧﮕﺎﻩ ﺟﺪﯾﺪ ﺭﻭ ﺑﺴﺎﺯﻥ ﻣﺮﻛﺰ ﺩﺭﻣﺎﻧﯽ ﺑﯿﻤﺎﺭﯾﻬﺎﯼ ﻣﺴﺮﯼ ﺑﻮﺩ . ﺳﻪ ﺗﺎ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﯾﮕﻪ ﻫﻢ ﺗﻮﯼ ﻫﻤﯿﻦ ﻃﺒﻘﻪ ﻫﺴﺘﻦ . ﯾﻪ ﺳﺎﻝ ﺁﺧﺮﯼ ﻛﻪ ﻋﯿﻨﻚ ﻣﯽ ﺯﻧﻪ ﻭ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﺯ ﻣﺎ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﻛﻪ ﻛﻤﯽ ﺳﺎﻛﺖ ﺑﺎﺷﯿﻢ. ﻭ ﺩﻭ ﺳﺎﻝ ﺍﻭﻟﯽ ﻛﻪ ﺍسم هاﺷﻮﻥ " ﺳﺎﻟﯽ ﻣﻚ ﺑﺮﺍﯾﺪ " ﻭ "ﺟﻮﻟﯿﺎ ﺭﺍﻟﺪﺝ ﭘﻨﺪﻟﺘﻮﻥ " ﻫﺴﺖ . " ﺳﺎﻟﯽ " ﻣﻮﻫﺎﯼ ﻗﺮﻣﺰ ﻭ ﺑﯿﻨﯽ ﺳﺮﺑﺎﻻ ﺩﺍﺭﻩ ﻭ ﻛﻤﯽ ﻣﻬﺮﺑﻮﻧﻪ ".ﺟﻮﻟﯿﺎ " ﺍﺯ ﯾﻪ ﺧﻮﻧﻮﺍﺩﻩ ﺩﺭﺟﻪ ﯾﻚ ﺗﻮﯼ ﻧﯿﻮﯾﻮﺭﻛﻪ ﻭ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺗﻮﺟﻬﯽ ﻧﻜﺮﺩﻩ . ﺍﻭﻥ ﺩﻭ ﺗﺎ ﺍﺗﺎﻗﺸﻮﻥ ﯾﻜﯿﻪ ، ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﻭ ﺳﺎﻝ ﺁﺧﺮﯾﻪ ﻫﺮ ﻛﺪﻭﻡ ﺍﺗﺎﻕ ﻣﺴﺘﻘﻠﯽ ﺩﺍﺭﯾﻢ .ﺍﺻﻮﻻ ﺳﺎﻝ ﺍﻭﻝ ﻫﺎ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﻦ ﺍﺗﺎﻕ ﻣﺴﺘﻘﻞ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻦ، ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﻜﻪ ﺑﺨﻮﺍﻡ ﺩﺍﺭﻡ. ﺷﺎﯾﺪ ﻣﺴﺌﻮﻝ ﺛﺒﺖ ﻧﺎﻡ ﻓﻜﺮ ﻛﺮﺩﻩ ﻛﻪ ﺩﺭﺳﺖ ﻧﺒﺎﺷﻪ ﻛﻪ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺎ ﺍﺻﻮﻝ ﺗﺮﺑﯿﺖ ﺷﺪﻩ ﺑﺎ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺳﺮ ﺭﺍﻫﯽ ﯾﻪ ﺍﺗﺎﻕ ﺑﺎﺷﻦ . ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ ﭼﻪ ﻣﺰﯾﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﺩﺍﺭﻩ ! ﺍﺗﺎﻕ ﻣﻦ ﺗﻮﯼ ﺿﻠﻊ ﺷﻤﺎﻝ ﻏﺮﺑﯽ ﻫﺲ ﻛﻪ ﺩﻭ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﺎ ﯾﻪ ﭼﺸﻢ ﺍﻧﺪﺍﺯ ﺩﺍﺭﻩ . ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻫﯿﺠﺪﻩ ﺳﺎﻝ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺗﻮﯼ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﯽﺳﺮﭘﺮﺳﺘﺎﻥ ﺑﺎ ﺑﯿﺴﺖ ﻭ ﺩﻭ ﻫﻢ ﺍﺗﺎﻗﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺑﺨﺸﻪ ﻛﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺎﺷﯽ . ﺍﯾﻦ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﻓﺮﺻﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﺷﻨﺎ ﺷﺪﻥ ﺑﺎ "ﺟﺮﻭﺷﺎﺍﺑﻮﺕ "ـﻪ . ﻓﻜﺮ ﻛﻨﻢ ﺩﺍﺭﻩ ﺍﺯﺵ ﺧﻮﺷﻢ ﻣﯿﺎﺩ. ﺗﻮ ﭼﯽ ﻓﻜﺮ ﻣﯽﻛﻨﯽ؟...

" بابا لنگ دراز / جین وبستر"



تاريخ : یکشنبه ٦ دی ۱۳٩٤ | ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()

🌹نامه های جودی ابوت🌹
24 ﺳﭙﺘﺎﻣﺒﺮ
ﺳﺮﭘﺮﺳﺖ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﻭ ﻋﺰﯾﺰﯼ ﻛﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯼ ﯾﺘﯿﻢ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻛﺎﻟﺞ ﻣﯽ ﻓﺮﺳﺘﺪ :
ﻣﻦ ﺭﺳﯿﺪﻡ ! ﺍﯾﻨﺠﺎﻡ ! ﺩﯾﺮﻭﺯ 4 ﺳﺎﻋﺖ ﺑﺎ ﻗﻄﺎﺭ ﺗﻮﯼ ﺭﺍﻩ ﺑﻮﺩﻡ . ﺣﺲ ﺟﺎﻟﺒﯿﻪ؟ نه؟ ﻣﻦ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﺳﻮﺍﺭ ﻗﻄﺎﺭ ﻧﺸﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ .ﻛﺎﻟﺞ ﺟﺎﯼ ﺑﺰﺭﮒ ﻭ ﺷﮕﻔﺖ ﺁﻭﺭﯾﻪ ،ﻫﺮﻭﻗﺖ ﺍﺗﺎﻗﻤﻮ ﺗﺮﻙ ﻣﯽﻛﻨﻢ ، ﮔﻢ ﻣﯽ ﺷﻢ. ﺑﻌﺪﺍ ﻭﻗﺘﯽ ﻛﻪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺳﺮ ﺩﺭ ﮔﻤﯽ ﻛﻤﺘﺮﯼ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺣﺘﻤﺎ ﺑﺮﺍﺗﻮﻥ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﯽ ﻛﻨﻢ ﭼﻄﻮﺭ ﺟﺎﯾﯿﻪ ، ﻫﻤﯿﻦ ﻃﻮﺭ ﺭﺍﺟﺐ ﺩﺭﺳﺎﻡ . ﺗﺎ ﺩﻭﺷﻨﺒﻪ ﺻﺒﺢ ﻛﻼﺳﯽ ﺷﺮﻭﻉ ﻧﻤﯽ ﺷﻪ ﻭ ﺍﻻﻥﺷﺐ ﺷﻨﺒﻪ ﺍﺳﺖ . ﺍﻣﺎ ﻣﻦ فقط ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﯾﻪ ﻧﺎﻣﻪ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﻜﻪ ﻛﻤﯽ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺁﺷﻨﺎ ﺷﯿﻢ.ﺣﺲ ﻏﺮﯾﺒﯿﻪ ﺍﯾﻨﻜﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻛﺴﯽ ﻧﺎﻣﻪ ﺑﻨﻮﯾﺴﯽ ﻛﻪ ﻧﻤﯽﺷﻨﺎﺳﯿﺶ .ﻛﻼ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﻛﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍز 3 ﯾﺎ 4 ﺑﺎﺭ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﻨﻮﺷﺘﻢ ﻛﻤﯽ ﺣﺲ ﻏﺮﯾﺒﯿﻪ ، ﭘﺲ ﺍﮔﻪ ﯾﻪ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺍﯾﺪﻩ ﺁﻟﯽ ﻧﺒﺎﺷﻪ ﻟﻄﻔﺎﭼﺸﻢ ﭘﻮﺷﯽ ﻛﻨﯿﻦ ! ﺩﯾﺮﻭﺯ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﻜﻪ یتیم خاﻧﻪ ﺭﻭ ﺗﺮﻙ ﻛﻨﻢ ، ﺧﺎﻧﻢ ﻟﯿﭙﺖ ﻭ ﻣﻦ ﯾﻪ ﮔﻔﺘﮕﻮﯼ ﺟﺪﯼ ﺍﯼ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ . ﺍﻭﻥ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺗﻮﺿﯿﺢ ﺩﺍﺩ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﭼﻄﻮﺭ ﺑﺎﯾﺪ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻛﻨﻢ، ﻣﺨﺼﻮﺻﺎ ﺑﺎ ﯾﻚ ﻣﺮﺩ ﺍﺻﯿﻞ ﻭ ﺍﺷﺮﺍﻑ ﺯﺍﺩﻩ ﻛﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﻛﺎﺭﺍﯼ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﻣﯽ ﻛﻨﻪ . ﺑﺎﯾﺪ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻮﺍﻇﺐ ﺑﺎﺷﻢ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﻛﻨﻢ ! ﺍﻣﺎ ﺁﺧﻪ ﭼﻄﻮﺭ ﻣﯿﺸﻪ ﯾﻪ ﻧﺎﻣﻪ ﺑﺎ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻭ ﺍﺩﺏ ﺑﺮﺍﯼ ﻛﺴﯽ ﻧﻮﺷﺖ ﻛﻪ ﺩﻟﺶ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ "ﺟﺎﻥ ﺍﺳﻤﯿﺚ " ﺧﻄﺎﺑﺶ ﻛﻨﯽ ؟ ﭼﺮﺍ ﺍﺳﻤﯽ ﺭﻭ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻧﻜﺮﺩﯾﻦ ﻛﻪ ﻛﻤﺘﺮ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻪ ﺑﺎﺷﻪ ؟
ﺗﺎﺑﺴﺘﻮﻥ ﺍﻣﺴﺎﻝ ﺧﯿﻠﯽ ﺭﺍﺟﺐ ﺷﻤﺎ ﻓﻜﺮ ﻛﺮﺩﻡ ؛ ﺑﺎ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻛﺴﯽ ﻛﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺳﺎﻝ ، ﻣﻨﻮ ﭘﺸﺘﯿﺒﺎﻧﯽ ﻣﺎﻟﯽ ﻛﻨﻪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ﻛﻨﻢ ﻛﻪ ﯾﻪ ﺟﻮﺭﺍﯾﯽ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﭘﯿﺪﺍ ﻛﺮﺩﻡ . ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯽ ﺭﺳﻪ ﻛﻪ ﺍﻻﻥ ﻣﻦ ﺑﻪ ﯾﻪ ﺷﺨﺼﯽ ﺗﻌﻠﻖ ﺩﺍﺭﻡ. ﻭ ﺍﯾﻦ ﯾﻪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺑﺨﺸﯿﻪ . ﻻﺯﻣﻪ ﻛﻪ ﺑﮕﻢ ﻭﻗﺘﯽ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﻓﻜﺮ ﻣﯽ ﻛﻨﻢ ﻓﻘﻂ ﺗﺼﻮﺭ ﺧﯿﻠﯽ ﻛﻢ ﻭ ﻣﺒﻬﻤﯽ ﺩﺍﺭﻡ . ﺍﯾﻨﻬﺎ ﺳﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﻫﺴﺘﻦ ﻛﻪ ﺭﺍﺟﺒﺘﻮﻥ ﻣﯽ ﺩﻭﻧﻢ :
:1 ﻗﺪ ﺑﻠﻨﺪﯾﻦ .
:2 ﭘﻮﻟﺪﺍﺭﯾﻦ .
:3 ﺍﺯ ﺩﺧﺘﺮﻫﺎ ﺑﺪﺗﻮﻥ ﻣﯿﺎﺩ.
ﺍﻭﻝ ﺩﺭ ﻧﻈﺮ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻛﻪ ﺷﻤﺎ ﺭﻭ " ﺁﻗﺎﯼ ﻣﺘﻨﻔﺮ ﺍﺯ ﺩﺧﺘﺮﻫﺎ " ﺻﺪﺍ ﺑﺰﻧﻢ ﺍﻣﺎ ﺍﯾﻦ ﺗﻮﻫﯿﻦ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﻮﺩ . ﯾﺎ ﺁﻗﺎﯼ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭ ﻛﻪ ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﺗﻮﻫﯿﻦ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﺑﻮﺩ ، ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻛﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﭘﻮﻝ ﺭﺍﺟﺐ ﺷﻤﺎ ﻣﻬﻢ ﻫﺴﺖ . ﺗﺎﺯﻩ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭ ﺑﻮﺩﻥ ﯾﻪ ﺻﻔﺖ ﻇﺎﻫﺮﯼ هست. ﻭ ﻣﻤﻜﻨﻪ ﺷﻤﺎ ﯾﻪ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭ ﻧﺒﺎﺷﯿﻦ ؛ ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻪ ﻣﺮﺩﻫﺎﯼ ﺑﺎﻫﻮﺷﯽ ﻛﻪ ﺗﻮﯼ ﻣﺮﺍﻛﺰ ﺳﺮﻣﺎﯾﻪ ﺩﺍﺭﯼ ﺗﻤﺎﻡ ﺩﺍﺭﺍﺭﯾﺸﻮﻧﻮ ﻣﯽ ﺑﺎﺯﻥ . ﺍﻣﺎ ﺣﺪﺍﻗﻞ ﺷﻤﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻋﻤﺮﺗﻮﻥ ﺭﻭ ﻗﺪﺑﻠﻨﺪ ﺧﻮﺍﻫﯿﻦ ﻣﻮﻧﺪ ! ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﻦ ﻣﻦ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺷﻤﺎ ﺭﻭ ﺑﺎﺑﺎ ﻟﻨﮓ ﺩﺭﺍﺯ ﺻﺪﺍ ﺑﺰﻧﻢ . ﺍﻣﯿﺪﻭﺍﺭﻡ ﺍﺷﻜﺎﻟﯽ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺘﻪ . ﺍﯾﻦ ﻓﻘﻂ ﯾﻪ ﺍﺳﻢ ﻣﺴﺘﻌﺎﺭﯾﻪ ﻛﻪ ﻣﺎ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻢ ﻟﯿﭙﺖ ﻧﺨﻮﺍﻫﯿﻢ ﮔﻔﺖ .ﺯﻧﮓ ﺳﺎﻋﺖ ﺩﻩ ﺍﻻﻧﻪ ﻛﻪ ﺑﻌﺪ ﺩﻭ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺯﺩﻩ ﺷﻪ . ﺗﻤﺎﻡ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﻣﺎ ﺑﺎ ﺯﻧﮕﻬﺎ ﺗﻘﺴﯿﻢ ﺷﺪﻩ . ﻣﺎ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺯﻧﮕﻬﺎ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﯾﻢ، ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺑﯿﻢ ﻭ ﺩﺭﺱ ﻣﯽ ﺧﻮﻧﯿﻢ . ﺍﯾﻦ ﺧﯿﻠﯽ ﺭﻭﺣﯿﻪ ﻣﯿﺪﻩ . ﺁﻫﺎﻥ ! ﺯﻧﮓ ﺧﻮﺭﺩ ! ﺧﺎﻣﻮﺷﯽ ! ﺷﺐ ﺑﺨﯿﺮ .
پانوﺷﺖ : ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﻦ ﻛﻪ ﻣﻦ ﺑﺎ ﭼﻪ ﺩﻗﺖ ﻭ ﻇﺮﺍﻓﺘﯽ ﻗﻮﺍﻧﯿﻦ ﺭﻭ ﺭﻋﺎﯾﺖ ﻣﯽ ﻛﻨﻢ ، ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺗﺮﺑﯿﺘﯽ ﻛﻪ ﺗﻮﯼ یتیم خاﻧﻪ " ﺟﺎﻥ ﮔﺮﯾﺮ ﻫﻮﻡ " ﺩﺍﺷﺘﻢ .
ﺑﺎ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ : ﺟﺮﻭﺷﺎ ﺍﺑﻮﺕ

" بابا لنگ دراز / جین وبستر "



تاريخ : یکشنبه ٦ دی ۱۳٩٤ | ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()
  • خوشنویسان | الگوریتم