/style.css" type="text/css" rel="stylesheet" ?>/style.css" type="text/css" rel="stylesheet">

🌹❤️ تقدیم به سوزان عزیزم!🌹❤️

سوزان من! اکنون که نوشتن این نامه را شروع کرده ام ذهنم خیلی شلوغ است و هزارجور فکر و اندیشه در ان می جوشد. سوزان عزیزم امشب نمی دانم چرا حال عجیبی دارم . این حال کم کم به سویم امد و انگار که یکدفعه گریبانم را گرفت. این اولین نامه است که از تو در این وبلاگ می نویسم... زمان زیادی ، روزها و ماه ها به نوشتن از تو فکر کرده ام ، نوشتن از تو در وبلاگ شخصی ام . می خواستم هرچه سریع تر استارت کار را بزنم و شروع کنم ... تا همین چند لحظه پیش به تو فکر می کردم . به اینکه چطور دلنوشته ها و خاطرات تو را اینجا بنویسم. اصلا چه اسمی برایشان انتخاب کنم؟! چه اسمی برای تو انتخاب کنم؟! چی صدایت بزنم؟! از کجا شروع کنم ؟! امشب این افکار مثل تمام ماه ها و روزهای گذشته به ذهنم امد و ماندگار شد و من داشتم فکر می کردم که واقعا چکار کنم و از کجا شروع کنم... نمی دانم امشب واقعا چه اتفاقی برایم افتاده است... حال خاصی دارم. در یک حالت خنثی و همچنین مملو از احساس به سر می برم. حالتی که نمی دانم چیست اما این را می دانم که امشب حالم با همیشه فرق دارد . جدا از اینکه دلم خیلی برایت تنگ شده ، یک شوری به جانم افتاده است که نمی توانم توصیف اش کنم . می دانی... احساس می کنم الان بعد از نوشتن چند سطر تقریبا  گرم نوشتن شده ام و دارم خیلی سریع تایپ می کنم . انقدر ذهنم شلوغ است و انقدر از تو پر است و انقدر کلمه پشت سر هم می اید و فشار می اورد که دارم با سرعت هرچه تمام تر می نویسم تا شاید بتوانم این ذهن افسار گسیخته را کمی ارام کنم . احساس می کنم دیگر گنجایش این همه کلمه را ندارم . می دانی که هر کلمه یک حرف است! می خواهم مرا ببخشی اگر این متن هر تکه اش مثل پازلی ست که تکه هایش به هم نمی خورند. می خواهم مرا ببخشی اگر این نامه یا دلنوشته را خیلی پراکنده می نویسم و از هرجا هرچه یادم می اید می گویم و می نویسم. می خواهم امشب یک دل سیر از تو بنویسم و به آرامش برسم. اگر تا خود صبح هم طول بکشد می نشینم و می نویسم . روحم امشب انگار یک حالی شده است. دارد سر ریز می کند. بنظرم این نتیجه فکر کردن های مداوم ام به توست . سوزان عزیزم بگذار برایت بگویم امشب اصلا چه شد که این افکار همیشگی همراه با حسی تازه امیخته با دلتنگی خاص امدند و حالی غریب به من دادند... فکر می کنم از انجا شروع شد که  توی نت بودم و مثل هرشب مطالب مورد علاقه ام را می خواندم و یکدفعه  سر یک مطلب یاد تو افتادم... سوزان می دانی داشتم در مورد رویا می خواندم ... و یکباره یادم امد ان شبی را که خواب تو را دیدم... و چه خوابی بود!... همینطور که متن را می خواندم  و پیش می رفتم ناگهان متوجه شدم که دیگر پیش نمی روم و نگاهم روی صفحه مات مانده و بدون انکه بخواهم در تو و ان خواب غرق شده ام... بعد کم کم تصویرت پیش چشمم روشن تر شد ، شفاف تر شد و جان گرفت و دیگر مطالب روی صفحه را ندیدم و یکباره یخ کردم از یادت... از احساس... سوزان عزیزم دلم ضعف رفت ، برای گوش دادن ان اهنگ همیشگی که به یادت گوش می دادم... دلم ضعف رفت برای تو ، برای... هنزفیری را به لبتاپ زدم و اهنگ را پخش کردم و آخ ...ان لحظه که اهنگ پخش شد تمام تصویر هایم از تو جان گرفتند و تمام خاطرات از هر سو خودشان را به ذهنم رساندند... فکر تو روحم را تازه کرد... دوباره از بین تمام افکار و دغدغه هایم فکر تو پر رنگ شد و دلم خواست که از تو بنویسم... به تمام خاطراتت فکر کردم که همه را از اولین روز اشنایی تا کنون نوشته ام... به همه شان فکر کردم و به اینکه دوباره شروع کنم و مثل همیشه که دلم هوایت را می کند از تو بنویسم . انقدر ذهنم شلوغ بود که نمی توانستم تصمیم بگیرم... باورت می شود سوزان، انقدر افکار سریع به ذهنم می امدند و انقدر حجم شان بالا بود که تا می امدم  ورد را باز کنم هزار خاطره و تصویر از ذهنم گذشته بود... داشتم با خودم کلنجار می رفتم که چکار کنم . تصیم گرفتم اول خوب بهت فکر کنم و بعد شروع کنم به نوشتن و بگذارمش اینجا اما یکم که گذشت دیدم نه ، اگر شروع نکنم و ننویسم با جان گرفتن هر فکر و خاطره فکر قبلی از ذهنم می پرد. این بود که دست به کار شدم و بسم الله را گفتم و قلم خودش اغاز کرد... سوزان عزیزم! امشب واقعا این حس مرا واداشت که نوشتن از تو در وبلاگم را اغاز کنم... عزیزم می خواهم بدانی که امشب و در همین لحظه این قلب بیش از همیشه برایت می تپد و دوستت دارد ، انقدر که دست تصورت بهش نمی رسد . دلم برایت خیلی تنگ شده .می دانی ؟!... اهنگ که پخش شد تمام خاطرات در جانم زنده شد و رنگی تازه گرفت... هم اکنون دارم به اهنگ گوش می دهم... عزیزم یادت هست ، همین چند وقت پیش گفتم که من اهنگ های چارتار را فقط و فقط به یاد تو گوش می دهم اما به جز اهنگ های چارتار چند تا اهنگ خارجی هم برایت فرستادم؟! حالا دارم یکی از ان خارجی ها را گوش می دهم... همان ها که گفتم دوست دارم با تو به اشتراک بگذارمشان... حالا وقتی دیدمت برایت می گویم که دقیقا کدام اهنگ را می گویم!... اما حسی که الان دارم خیلی دوست داشتنی ست... هربار این اهنگ را گوش می دهم اول خاطرات مسیر خانه تا دانشگاه و بلعکس پیش چشمم می ایند ، چون اولین بار وقتی این اهنگ را کشف کردم همیشه توی مسیر بهش گوش می دادم و به تو و خاطراتت فکر می کردم. وقتی خواننده شروع می کند به خواندن درخت ها را در مسیر می بینم که عاشقانه می پرستمشان و در ذهن ام به آسمان نگاه می کنم و آن آبی ارام که حس یک عاشقانه ارام را در من تداعی می کند و به ان ابر های سفید پنبه ای که با نگاه لمسشان می کنم ، همانطور که در واقعیت این کار را می کنم ، و یادم می اید که در زندگی زمانی وجود دارد برای بیداری! و یادم می اید تو را و چال گونه ات را ، لبخند و چشم هایت را که روح را در وجودم می دمد. سوزان عزیزم اکنون که دارم می نویسم نمی دانم در چه حال هستی ...شاید خوابیده ای یا در حال مطالعه هستی...  و یا شاید فردا امتحان داشته باشی... نمی دانم... فقط این را می دانم که این قلب برای تو می تپد ، سخت می تپد و دلش تنگ است... من از تو می نویسم چون تو و یاد و خاطراتت انقدر برایم با ارزش و تکرار نشدنی هستید که باید ثبت شوید... سوزان عزیزم می دانی ؟! تو من را از عشق می سوزانی... در چشم های تو هزاران اتشکده غرق اتش اند و هزاران یشم و مروارید در لبخندت یکی می شوند... سوزان من ، ساعت تقریبا نزدیک دو بامداد است و یادم می اید ان شعر معروف را که می گوید : تموم شهر خوابیدن من از عشق تو بیدارم!..." ملودی عاشقانه من هنوز هم در گوش هایم زمزمه می کند و می خواند... سوزان! یک لحظه سکوت به احترام چشم هایت!...به احترام خاطراتی که هنوز پشت سر هم می ایند و من را به یغمای تو می برند... هزار بار هم اگر به عکس ات نگاه کنم هرگز مثل خود تو نمی شود . در وجودت چیزی می جوشد که این عکس قادر به بیان اش نیست. سوزان من ، امشب تمام ام دارد می سوزد از این شوری که به پا کرده ای!... به ارامی با تو نجوا خواهم کرد... و می دانم که تو می شنوی ام... دوست دارم از بین تمام این خاطرات یکی را بیرون بکشم و ساعت ها بهش فکر کنم و دوباره در ذهن ام تکرارش کنم... حس اش کنم... زندگی اش کنم... راستی، خودت کدام خاطره را بیشتر دوست داری؟! بهترین خاطره مشترک ات با من کدام است؟!.. نمی خواهم زیاد دور شوم... همین اواخر روز تولدت! وقتی در ان همهمه که همه چیز از یاد می رود من امدم و غافلگیرت کردم چه حسی تمام قلبت را لبریز کرد؟!... من امدم و دوباره زنده شدم ، دوباره عشق ورزیدم ، دوباره وجودم از نور تو روشن شد... دوباره با یک نگاه گرم تو ، همه ذرات جان من هیجان گرفت و بار دیگر زیستم... من امدم و هر دو با هم ، یک خنده ی دیگر از ته دل را تجربه کردیم. سوزان من ، شاید امشب تو هم به یاد من بوده ای! نمی دانم... شاید از کتابی که به تو هدیه دادم شعرهای فریدون را خوانده باشی و یاد من افتاده باشی و لبخندی لب هایت را گرم کرده باشد و عشقی زیر پوستت دویده باشد و چال گونه ات جهان را تسخیر کرده باشد؟!... نمی دانم... اگر این طور بوده باشد خیلی خوب است و خیلی خوشحال می شوم و اگر غیر از این بوده باشد هیچ چیز تغییر نخواهد کرد. چون من تو را همین گونه که هستی دوست می دارم . با عشق بیکران وجودت ، با دغدغه هایت ، بی حوصلگی ها و گاهی بی تفاوتی هایت... می دانی عزیزم... من اگر تو را خواسته باشم دیگر خواسته ام... من تفاوت ویژه ام با دیگران این است که مثل اکثر ادم ها که می خواهند آدم را به طبع دل خودشان تغییر بدهند نمی خواهم تو را تغییر دهم و نمی خواهم کسی شوی که من می خواهم چون دیگر تو ، تو نخواهی بود! ...عزیزم الان دارم اهنگ حضور اتفاقی را به یادت گوش می دهم... منو و تو و زمین ، حضوری اتفاقی... خطوط خالی از خمیم و بی تلاقی... پر از شنیدنی ترین ترانه هاییم ، ببین اثیر این سکوت بد صداییم... می امیزد با چشمانت از تو در تو بی تو هر حادثه را ، می جوشاند در من شعری گاهی یادت در فاصله ها... عزیزم صدایم را بیاد آر اگر اواز غمگینی بپا شد... من این شعر گران ام که از ارزان و ارزانی جدا شد... من هرچه ام با تــو زیبا ترم ...بر عاشـق ات افرینی بگو... تابیده ام من به شعر تن ات ...می خوانم ات خط به خط مو به مو... بی تو ، بی شب افروزی ماندنت... بی تب تند پیراهنت ، شک نکن من که هیچ ، آسمان هم زمین می خورد!... بی تو ، بی شب افروزی ماندنت ، بی تب تند پیراهنت ، شک نکن من که هیچ ، آسمان هم زمین می خورد! ...

عزیزم شب از نیمه گذشته و چیزی تا سپیده نمانده است ...

با دستی روی قلب ام می گویم بدرود! ...

" ف. عطایی "

 

ادامه دارد... 🌹❤️




تاريخ : دوشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٤ | ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : فرنازعطایی | نظرات ()
  • خوشنویسان | الگوریتم